آدم چشمک باز
صنف اول مکتب، معلمی داشتیم که برخی کلمات درزبانش کلوله میشد وآنهارا به فارسی غیرمعیاری که اصوات شان به گوشهای ما آشنانبود، ادامیکرد. مثل "اری" بجای "بلی"، "بچکچه" بجای "بچه وبچه گک""شافور" بجای "شاهپور"،"کجاش کدی" بجای "کجاگذاشتی"وازاین قبیل گپها.
غلام حضرت خان معلم صنف اول ماآدم بسیارخاص وجالبی بود. برسم یکعده ماموران هم عصرکه کمی فرهنگ روستایی داشتند، دریشی می پوشید. سرش کوتاه اصلاح شده بود ومهم این که پیراهن سفید بی نکتایی ولی کلاه قره قلی کبود به سروبوتهای نوک تیزآهوی ساخت وطن که تل اره مانندش روی یخ بساده گی قابل لغزش نبود، به پا میکرد.
غلام حضرت خان با آن که دارالمعلمین خوانده بود، ولی بازهم برخی روشهای وطنی تربیه وسرزنش راباخودبه صنف آورده وآنرا بالای بچه ها ودخترهای صنف بکارمیبرد. یکی ازعادت های همیشگی اش این بود، که وقتی دختروپسری ازهم صنف هاخودراتکان میداد یا باحرکت وصدای گویا جریان درس رااخلال میکرد، غلام حضرت خان بلافاصله صدامیزد:
ایش، ایش!
وقتی بچه ودختری ازهم صنف ها هشداراول رانه فهمیده بود، آنگاه غلام حضرت خان باخشونت صدامیزد:
اوه یابو، بیایم ده جانت!
وزمانی که هم صنف های اخلال گر(صنف اول ما) تهدید لفظی رانیزجدی نگرفته یا نفهمیده بودند، آنگاه از سوی غلام حضرت خان چند سیلی، پس گردنی وحتی مشت ولگد نوش جان میکردند که فغانشان به آسمانهابلندمیشد. غلام حضرت خان این کار رامیکرد و بلافاصله کتاب صنف اول مکاتب شهری آنروزگارراکه فقط یک کتاب وبرای یک معلم بود دوباره بازکرده، جلوتخته سیاه میرفت وبه تدریس ادامه میداد.
یکی ازهم صنف های ما صمد "بچه تجار" نام داشت که درآنزمانها روزدوروپیه وپنج روپیه نقد باخود به مکتب میآورد. اوجریان درس همیش پولهای سیاه (سکه یی) اش را بامهارت خاص به هم صنف ها نشانداده، سوزمیداد. وما که دقیقا یک شانزده هم روپیه ی شاهی آنزمان راهم درکیسه نداشتیم دل ودرون ماآب میشد، برخود وپدران ومادران غضب میکردیم، ولی چاره ی دیگری نداشتیم. وبخصوص زمانی دل ودرون ماراآتش میگرفت که بابصدا درآمدن زنگ تفریح صمد "بچه تجار"پیش نظرهای ما دوان دوان سوی کانتین مکتب می شتافت. ودرجمع اولین ها جلوغرفه کانتین میرسید وعظیم کانتین فروش مشهوربه "بچه ی یتیم" درجمع اولین ها سفارش صمد "بچه تجار" رامیگرفت وبا پیش کشیدن دودسته بشقابهای منتو، بولانی، شورنخود وپکوره بخدمتش میرسید.
یک روزدیگربازصمد "بچه تجار" سکه ی نو و"بل بلی" پنج افغانیگی راکه بگمان اغلب تازه ریخته شده بود، بمانشانداد. چون عقبش می نشستم، بار اول که چهره مبارک سکه ی پنج افغانیگی شاهی را سریع دیده بودم، خواسته بودم بار دیگرهم سیرترببینمش. مثل اجل گرفتگی تازه ازچوکی نیم خیزشده بودم که غلام حضرت خان متوجه شد واینباربی هیچ "ایش ویابو"گفتن بسویم شتافت. درحالی که کتاب رادرصفحه ی "الف، مد، دال ومیم" نیمه بازدریک دست وبا دست دیگرقره قلی اش رامحکم گرفته بود، لگدی به بغلم حواله کرد وبا ضرب نوک تیزبوت آهویش ناحیه ی بالای گرده ام راپر درد و کبود ساخت. تاچند روز دیگردردلگد را ازیاد بردم ولی کبودی نوک تیزبوت آهوی غلام حضرت خان تادیرها در جانم باقی ماند.
غلام حضرت خان ماراتاصنف دوم مکتب همراهی کرد. صنف اول ما واقع گراچ بود. دقیقا گراچ برای توقف موتر، گراچ حویلی بزرگی که کسی آنرابرای وزارت معارف آنوقت به کرایه داده بود. فرش گراچ کاملاناهموار و مثل زمین "شدیار" پستی وبلندی داشت.دروازه گراچ دو پله یی چوبی وبسیارکلان بود. دروازه گراچ "ترق وتورق" زیادی داشت حتی به اندازه ی درون وبرون شدن سگ وپشک. ازاین بابت معلم ماغلام حضرت خان چند مشکلی داشت که او راهمیش اذیت میکرد.
یکی ناهمواری زمین صنف بود که میز وچوکی ها لحظه به لحظه باجنبیدن عادی شاگردان حرکت میکردند، صداهای ناخوشآیند "غژغژ وقچ قچ" میکشیدند ویگان وقت که موازنه چوکی درحال نشست وبرخاست دوپهلو نشین بهم میخورد، میدیدی که دختریاپسری سربه تالاق روی زمین شدیارمانند صنف ماکه اصلاگراچی بود، "چهارپلاق" می افتاد.
مشکل دوم معلم ما غلام حضرت خان تاریکی صنف بود که ارسی وروشندان نداشت.ازدرون حویلی چوکاتی داشت به اندازه ی دروازه یک پله ی کوچک که آنرا با پارچه های بهم پیوند شده بوجی های کهنه پرده زده بودند. ودرون صنف از وسط سقف یک چراغ آویزان بود که روشنی خیلی ضعیف داشت. چون سیستم تقسیم برق آنزمان درمناطق کهنه شهر چندان پیشرفته نبود وهرکس ازهرکجایی که دلش خواسته بود، یک لین برق بسوی دلخواه خودکشانیده بود. یک ساکت بجای (جاین بکس) منبع تقسیم شش ساکت وهفت سویچ وده چراغ دیگری بکارگرفته میشد که یاوقت بوقت فیوزهامیپریدند ویاهم جریان برق بسیارضعیف می بود. خلاصه مشکل معلم ماغلام حضرت خان یکی نبود و دوتانبود که چندین تا بود.
یکی دیگرازمشکلات غلام حضرت خان ضعیفی چشمان و یا شایدهم شب کوری خود اوبود چون کتاب را آنقدر بچشمانش نزدیک می برد، گویی چشمانش را روی کتاب می مالد. غلام حضرت خان حق داشت عینک بپوشد، ولی آنزمان پوشیدن عینک های آپتیکی برای جوانان مثل اونشانه خوب صفتی نبود، وبچه های روستایی که تعلیم یافته شده بودند ودرشهرکاروماموریت یافته بودند، دراین کاربیشترسختگیربودند. واقعیت این که آنزمانها هرآدم عینک پوش را "آدم چشمکی" صدامیزدند وبرخی هاراحتی بنام "آدم چشمکی" طعنه میزدند گویی جنایتی رامرتکب شده باشد. وقتی ازکسی بنام "آدم چشمکی" نام برده میشد، اولین برداشت ازچشمکی بودنش "چشمک زدن" به زن ها تعبیرمیشد، که بلافاصله فرد متذکره درعالم ناشناسی بنام آدم زنبازبه بدکاری متهم می گردید.
اگرهم کسی اسرار میکرد که فلان شخص چشمکی فقط یک "آدم عینک" پوش است نه "آدم چشمک باز"، اینرا "عذربدترازگناه" پنداشته، می گفتند، اگراین شخص (چشمک پوش)، زیاد چشمک نزده باشد (بسوی خانم ها)، پس چرا به بیماری وضعف چشم مبتلاشده. ولی دریغ وصد دریغ که هیچگاه هیچ کسی تابحال به این واقعیت نیندیشیده که دربسیاری شهرهاچه رسدبه روستاها برق وجود نداشت وهنوز وجود ندارد. بنا اریکن وتیل سوزعمده ترین وسیله روشنی درشبها بوده وکسانی که مکتب ومدرسه رو بودند ودوستداردرس وتعلیم باهزارجانفشانی در روشنی همین چراغ های ضعیف تیلی کتاب می خواندند ومی نوشتند تابه ماموریت ومقام های میرسیدند که شاید یکی از آنهاهمین غلام حضرت خان معلم صنف اول وصنف دوی ما بود.
سرانجام مشکل دیگرمعلم ماغلام حضرت خان چنان که یادآوری شد(ترق وتورق) دروازه بزرگ دو پله یی گراچ بود که روبروی سرک عمومی واقع شده بود. اگرچه ازدرون وبیرون بازنجیرخیلی بزرگ وقفل سنگی بسته شده بود ولی دروازه دوپله ی گراچ ازفرت بارانها یا بی کیفیتی چوب تابخورده وشکم کشیده بود. بنا تا دیرها روزی نبود که خاطرغلام حضرت خان ازاین بابت خونچکان نشود.
گراچ ازسوی راست راسا کنارنل آب کوچه وازسوی چپ کنارچند مجرای بیت الخلای مکتب واقع شده بود. ازیکسو روزانه بچه های خرد وبزرگ کوچه که مکتبی نبودند ودردکانهای آهنگری، حلبی سازی، نانوایی، مسگری آن حوالی شاگردی میکردند ووقت به وقت برای برداشتن آب ازاین نل که مثل "یک کشمش وچهل قلندر" بود، جمع میشدند. درکناربچه ها چند عسکر"نفرخدمت" هم برای گرفتن آب بخانه های افسرانشان به این نل میآمدند وبا قطی های کلان فلزی مشهوربه "پیپ" های دوسیره ی روغن مالیزیایی که دسته های چوبی برآنها انداخته بودند، با"بانگی" ها برسرشانه آب میبردند.
بیشترنفرخدمتان جوانانی بوند ازاطراف واکناف کشورکه فارسی بسیارکم می فهمیدند ویا کاملا بالهجه وزبانهای دیگری جدا ازپشتو وفارسی معیاری حرف میزدند که فهمید ن شان آسان نبود.
آنچه غلام حضرت خان رابیشترازپیش می آزرد"کله کشک" بچه های کوچه بودکه بانیفه، ایزاروآستین های بالازده ولب وروی چرک وچغت دود نانوایی، آهنگری، مسگری وحلبی سازی ازلای (ترق وتورق) دروازه ی گراچ بدرون صنف (کله کشک) میکردند. وچون بیشتراوقات روی غلام حضرت خان سوی شاگردان می بود و پشت اش بسوی دروازه ی گراچ، متوجه آمد وشد بچه های کوچه وکله کشک آنها نمیشد، ولی ماآنهارا(بچه های کوچه) رابخوبی میدیدیم که گاه سوی ما زبانشانرا درازکرده، نشان میدادند. گاه چشمک میزدند، آرام وبیصدا می خندیدند. گاهگاه خودراقواره میکردند و بساهم (بی ادبی معاف) انگلک نشان میدادند.
سرانجام هرآن چه برون صنف میگذشت ما ازلای (ترق وتورق) دروازه گراچ آنرابخوبی میدیدیم وعکس العمل آن درچهره های ما بخوبی خوانده میشد، که درآن حالات غلام حضرت خان بلافاصله روی برمیگشتاند، چند دو ودشنام جانانه بحساب بچه های کوچه حواله میکرد. ومابخاطرآن که چرابسوی بچه های کوچه نگاه میکنیم، از او دشنام می شنیدیم. ولی غلام حضرت خان اینرا نمی دانست که ماچاره ی دیگری نداشتیم جز این که باید رو به رو به معلم خود نگاه میکردیم.
خلاصه این تنهابچه های کوچه نبودند که بسا نفرخدمتان هم سروکله هایشان راازلای (ترق وتورق) دروازه ی گراچ نشان میدادند. بیشتراین نفرخدمتان لنگی وبرخی ازآنها کلاههای رنگ رنگ دست ومهره دوزی مایل به سبز، سرخ ونارنجی بسرداشتند. وبرخی ازچهره ها خیلی ترسناک وزننده بودند، چون دراوج جوانی دندانهای زرد وکرم خورده وسیاهشده داشتند.
روزها این کارتکرارمیشد. یگانه چاره ی کارراکه غلام حضرت خان یافته بود، آن بود که (ترق وتورق) دروازه گراچ رابرای چند روز وهفته بکمک (سرش کاهی) باصفحات اخبارآنزمان می پوشانید.بدبختی درآن بود که از یکسو صفحات اخباربسیاربه سرعت وساده گی دریده (پاره ) میشدند وازسوی دیگرغلام حضرت خان پول سرش رانیزازماجمع میکرد وبارها که ازخانه یک قران (یک ربع افغانی)خواسته بودیم، والدین برابرآن حسابی استنطاق میکردند.
خوب، وقتی غلام حضرت خان چند روپیه ازماجمع کرده بود، روزدیگرباخود یکی دو پاو سرش میآورد وباکاغذ اخبار(انیس، اصلاح وهیواد) آنوقت (ترق وتورق) دروازه ی گراچ را می پوشانید.
سرانجام باگذشت صنف اول وآغازصنف دوم بود که تازه لست کابینه ی جدید یکی ازصدراعظمان جدیدا توظیف شده دریکی از روزنامه های وقت به چاپ رسیده بود وچندروزی ازاین تغیرکابینه نگذشته بود، که یکی از شماره های خاص اخبارپیش ازآن که بدست تحویلدارمکتب برای پوشش کتب کهنه ویابدست چپراسی هابرای سوختن درتنور، دیگدان ومنقل ذغالی برسد، بدست غلام حضرت خان معلم ما رسیده بود. و او غلام حضرت خان این شماره خاص اخبار را راسا روی (ترق وتورق) دوپله ی دروازه بزرگ گراچ که صنف اول ودوم ما درآن واقع بود، به شکل منظم ازپایین به بالا، چسپانده بود.
بدینسان صفحه ی که عکس های اعضای کابینه را درصدربا عکسی ازجناب پادشاه وصدراعظم در دو سه ردیف کنار هم به چاپ رسانده بود، ازبرون صنف روی (ترق وتورق) دروازه گراچ را کاملا پوشانیده بود.
سرانجام پس ازچسپاندن همین شماره خاص یکی ازاخبارها به (ترق وتورق) دروازه گراچ بود که یکباره مثل معجزه نه تنها این که دیگرکسی جرئت نکردآنرا بدرد (پاره کند)، بل حتی به دروازه گراچی که صنف مادرآن واقع بود، نیزنزدیک شود.وما هم دیگردلیلی نداشتیم خنده وشوخی کنیم.
آصف بره کی