چند آفرين و ايکاش و ايدريغ

 

در گوشه و کنار "پژوهشي در گسترهء زبان"

 

صبورالله سياه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

پيشنما: يادداشت کنوني فشردهء پنداشت و دريافت يکي از خوانندگان کتاب سالار عزيزپور با سرنامهء "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر

عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" است.

 

خواندن "چند آفرين و ايکاش و ايدريغ" 90 دقيقه وقت را خواهد گرفت.

 

دو چشم: دو ديدگاه

 

تا امروز به کلينيک چشم نرفته ام، نه از آن رو که بينايي آسيب ناپذيري دارم، بل ميترسم، چون ميدانم که دکتور براي درمان ديدگانم عينکي

 داراي دو شمارهء ناهمسان خواهد داد. آنگاه ناگزير خواهم بود به چشم راست شيشهء "منفي دو" و به چشم چپ شيشهء "منفي هشت" بگذارم

 تا مگر ديد و دريافتم همگون شوند. زيرا، هنگام ديدن و خواندن هر چيزي، همواره خوبيهاي جهان را نيمه ميبينم و ناخوبيها را دو چندان.

تنها خداوند ميداند، چقدر دلم ميخواهد چنين نميبود تا شمارهء دوستانم فزوني ميگرفت.

 

دوستي با نويسندهء پژوهشگر

 

سالار گرانمايه را از روزگاري که خود را عزيزپور نمينوشت، ميشناسم. او از 1979 و 1980 تا کنون براي من دوست مهربان، و تا يادم

مي آيد، از همانندانم و من يک سر و گردن بلندتر و چندين گام و گردنه جلوتر بوده است. در نيمهء پسين دههء 1970 که به اندرزهاي

بيهودهء "آيين دوستيابي" ديل کارنيگي گوش ميدادم، او مارکس و انگلس ميخواند. هي ميدان و طي ميدان، تا با نام و نشان اين دو تن آشنا

 شدم، او به کارل پوپر و ژان پل سارتر رسيده بود. درمانده بودم در دانستن اينکه کامو بزرگتر است يا سارتر، ديدم که دوست عزيز قفسهء

 کتابخانه اش در خيرخانه (کابل) را از اگزيستانسياليزم نيز تهي کرد و رو آورد به پژوهشهاي برتر. سپس من زمينگير زندان پلچرخي شدم

 و او با پشت سر گذاشتن چندين وادي انديشه، به فراسوها و فرامرزها رسيد.

 

عزيزپور اينک با بهره گيري از گنجينهء آگاهيهاي پارينه، بيشتر فلسفي مي انديشد و دريافتهاي ويژهء خودش در گسترهء زبان و ادبيات را

نيز با رنگ فلسفي مينويسد.

 

با حرمت زياد به اين دوست گرامي در پايين نشان خواهم داد که چرا پرداختن از فرازاي فلسفه به بخشهاي پاره پارهء ادبيات در کنار سودهاي

 فراوان، خرده زيانهايي نيز دارد.

 

ارزش تلاشهاي پژوهشي

 

آنچه دستاوردهاي ادبي دوست مرا ارزش بيشتر ميدهد، نيت نيکويش است. نامبرده کارش را نه "سنگ بزرگ پايان"، بل بانگ دلسوزانه يي

که بايد از سوي ديگران شنيده و گرفته شود، ميداند.

 

صميم اهميت فراخوانهاي وي را در "يادآوري چند نکته به جاي مقدمه" به روشني ميتوان ديد: "آماج نبشته هايي که در اين دفتر آمده، گونه يي

 از پاسخي ست و يا واکنشي ست در برابر فرهنگ ستيزان و دشمنان فرهنگي و زباني ما. اميدوارم نکات بحث برانگير اين گفتمان، زبان شناسان

 و ادب دوستان را وادارد تا رويکرد ژرف و بنيادي بر مسايل زبان در افغانستان داشته باشند. با وجودي که شماري از اين مقالات در سايت هاي

آريايي و فردا و همچنان هفته نامهء اميد با اندک تغيير بچاپ رسيده، اما چاپ کم غلط و دوباره اين نوشته ها را در يک دفتر آنهم بگونه يي

 مرتب آن ضروري دانستم. در انتظار رهنمودها و راهنمايي شما عزيزان، باب اين گفتمان ها را مي گشايم." (ص7)

 

عزيزپور با کمترين واژه ها سه سخن خوب را در آغاز کتابش آورده است:

 

1) نبشته هايم نه فرمان يا فورمول، بلکه واکنشي اند در برابر دشمنان زبان و فرهنگ.

2) اميدوارم دوستان به نکات بحث برانگيز گفته هايم بيشتر بپردازند.

3) آنچه ميدانستم نوشتم و چشم به راه رهنمايي از سوي شما ميمانم.

 

در روزگار سپتمبري کنوني که خوارترين دست_نشانده ها در سايهء بادار، بر هر سر بازار، رستم_نمايي پيشه کرده اند، فراخوان با نجابت

و فروتنانه از سوي عزيزپور نماد شهامت، فرهنگستايي و هنردوستي است.

 

آنکه ديباچهء کتابش را چنين صميمانه مي آغازد، در گام نخست از نقد نميترسد، زيرا هدفش بهبود زبان و ادبيات است و نه نمايش نام و کلام

 خود؛ و در گام ديگر رخ برنميتابد از پرسش و پاسخ آناني که مانند او نمي انديشند.

 

کسي که از دلهرهء سه "مبادا" (شنيدن سخنان دگر انديشان، آزردن دوست يا برانگيختن دشمن، و سرانجام آسيب پذير ساختن نام و نشان خود)

از بيان انديشه هايش خودداري ميکند، بهتر است در خانه بنشيند، به بيخطرترين گزارشها، مانند "پيشبيني آب و هوا"، به پردهء تلويزيون پناه

 ببرد، و در بيرون وانمود کند که پديده هايي به نام بگرام، بغداد، ابوغريب، غزه، گوانتانامو، ناتو، چامسکي و مايکل مور را يا هرگز نشنيده،

 يا اگر تصادفاً شنيده، از آنجايي که "به سياست علاقه ندارد!"، ميخواهد هر چه زودتر فراموش کند. اگر اين سياستگريز دورانديش از کسي

بشنود که ارتش ايالات متحده روستاهاي کشورش را بمباران کرده، زير لب خواهد گفت: "شهروند آن سرزمين بودن تنها به درد "پناهنده سياسي"

 شدن در اين گوشهء جهان ميخورد. وانگهي، من فرهنگي را به سياست چه کار"؟

 

خوشبختانه عزيزپور از جرگهء "دلهره داران" نيست. او همانگونه که مي انديشد، ميگويد، ميسرايد، و افزون بر کار فرهنگي، برنامه هاي

 بحث و بررسي سياسي در راديو، پالتاک و نشستهاي رويارو را نيز پيش ميبرد. نامبرده يکسو "پيام رستخيز" را به ياد مجيد کلکاني تهدابگذار

 سازمان آزاديبخش مردم افغانستان (ساما) مينويسد و سوي ديگر "سپهدار بيدار" يا "احمدشاه مسعود در آيينهء شعر" را براي بنيانگذار شوراي نظار.

 

تنها دسـتاورد چند سـال پسـين سـالار عزيزپور، بيش از ده کتاب است: 1) جسـتارها و نوشــتارها، 2) پارسي ستيزي در افغانستان، 3) از

 زبان تا ادب پارسي، 4) مطبوعات آماج گفتگو، 5) در گسترهء ادبيات معاصر، از سيطرهء ابتذال تا آثار ماندگار، 6) جايگاه نقد ادبي در

 ادبيات داستاني ما، 7) پنجشير در آيينهء فرهنگ، 8) نقدي بر روال تاريخ ادب نويسي، 9) از مقاومت تا رستاخيز ملي، 10) پژوهشي در

 گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان، 11) در جستجوي شناسنامه (رمان)، 12) گزينه شعري آخرين وخشور، و 13)

 چند داستان کوتاه

 

پژوهشي در گسترهء زبان و ...

 

"پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" دربرگيرندهء هشت فصل است. بهره مند بودن هر بخش از پشتوانهء

سنگين مقوله هاي فلسفي و گفتاوردها (نقل قولها) از زبان کارشناسان و کارنشناسان، پاره هايي از کتاب را شايسته و ارزنده ساخته، و چند برگ

 ديگر را از برازندگي افگنده است.

 

شيوهء برخورد عزيزپور به ادبيات در اين کتاب همانندي گنگي مييابد با پريشانيهاي البرت انشتاين. راست و دروغش را خداوند ميداند، ميگويند

پدر بم اتمي در شبکهء پيچاپيچ پيشرفته ترين معادله هاي الجبر و فزيک چنان گرفتار آمده بود که روزي پس از سنجش نادرست پول نان و قهوه

 در رستوران کنار خانه، اين پرسش دردناک را از زبان همسايه شنيد: آقا! شما جمع و تفريق بلديد؟

 

خواهند گفت اين شوخي را ساخته اند. شايد. گيريم، انشتاين روزي در شمارش پيش پا افتادهء چند عدد کوچک به راستي اشتباه کرده باشد، آيا

آسمان به زمين خورده است؟ آيا بايد به کيفر چنين "گناه"، آگاهيهاي اتميش را از نزدش باز ميستاندند؟

 

اين را آوردم تا گفته باشم که اگر دوست من نيز اينجا و آنجا در پندار و رفتار و کردارش، خواسته يا ناخواسته با آن پيرمرد اتمي همسويي کرده،

 پهنا و بلنداي دانشش هرگز نبايد زير پرسش برود.

 

توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر ميکنند؟

 

نويسنده در کتاب "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" بار بار به مقوله هاي فلسفي پرداخته است. خوانندگان

ناآشنا با الفباي فلسفه هنگام برخورد با همچو اشاره ها به همان دشواري که اينک من با آن دچارم، گرفتار خواهند آمد. تا اينجا سخن بر سر گناه و

 بيگناهي نيست، زيرا مني که نميدانم بايد بيشتر بخوانم تا بدانم، و نويسنده که بيشتر ميداند، بايد بخشي از پرسشهاي خوانندهء ناآشنا با فلسفه

 را پاسخ دهد.

 

خوانندهء تشنه آموزش، پس از دوباره ديدن صفحات 56 تا 64 کتاب، خواهد پرسيد:

 

عزيزپور گرامي! شما در سراسر فصل "کژتابي ها و ناهنجاري هاي نگارشي" که خود گوياترين عنوان در ميان اين کتاب است، نگاشته ايد: "پس

 يگانه راه که باقي مي ماند اين است که نبايد گناه بي سوادي خود را به گردن خط اندازيم، از يکسو؛ و از سوي ديگر تا آنجا که ممکن است در

اصلاح آن در جهت هنجار و قانونمندي آن دست به کار شويم."(ص60)

 

عزيزپور گرامي! شما در مقالهء "موخرهء بر معيارهاي گزينشي چاپ آثار" سختگيرانه تر گفته ايد: "براي رفع کاستي هاي برنامه و اداي احساس

 مسووليت در برابر آن، نکاتي را منحيث معيارهاي گزينشي چاپ آثار زير عنوان موخره بر معيارهاي گزينشي چاپ آثار پيشکش اصل نظر مي

 دارم، تا انگيزه شود براي کساني که با احساس مسووليت بيشتر بر اين مسله نگاه مي کنند. معيارهايي که در اين بخش بر آن اشاره مي شود،

 صورت دوگانه دارد: صورت خاص و عام. در اين معيارها از املا، انشاء و نظم منطقي زبان به سوي محتوا و منطق انديشه مي رويم. در بخشي

 عام، نکات زير را به ترتيب در نظر داريم:

 

1- املاي يکدست و روشمند و متکي بر قواعد ساختاري زبان و فرهنگ نوشتاري

2- اعمال نشانه گذاري و کاربرد منظم آن در تمام متن

3- انشاء متکي بر قواعد زبان و منطبق بر منطق انديشه

 

بالاخره در آثاري که برگزيده مي شــود، بايسـتي تکواژه ها، واژه ها، جمله ها، بند ها، پاراگراف ها، بهره ها، فصل ها، عنوان ها متکي بر نظم

 منطقي و معنايي و دستوري و نوشتاري باشد. و به گونهء منظم و هماهنگ شود که صورت ومحتوا ، شکل وفرم اثر را خدشه دار نکند.

خلاصه بر اثري که ازسلامتي محتوا، زبان، ساخت و بافت هماهنگ بر خوردار نباشد، نبايستي چاپ شود؛ تا زماني که تعديلات و تصحيحاتي

 برآن وارد نشود." (عزيرپور، سايت "سرنوشت": (www.sarnavesht.com

 

عزيزپور گرامي! آيا ميتوانيد کوچکترين نشانهء "هنجار، قانونمندي، املاي يکدست و روشمند و متکي بر قواعد ساختاري زبان و فرهنگ نوشتاري

" را در اين نمونه ها که از کتاب خود تان برداشته شده اند، نشان دهيد:

 

1) درست و نادرست که باشند به جاهاي خود شان، کداميک از پنج نمونهء کاملاً ناهمگون زيرين ميتواند نمايانگر "هنجار، قانونمندي،

 يکدست و روشمند و متکي بر قواعد ساختاري زبان و فرهنگ نوشتاري" باشد؟ اينکه از "بگونه" و "به گونه" کداميک هنجارپذير است،

 ناپرسيده ميگذرم.

 

بگونه يي مرتب (ص7)

به گونه غيرمسئولانه (ص10)

به گونهء فشرده (ص14)

به گونه اي درآميخته (ص16)

به گونه ي ديگر (ص16)

 

شگفت آنکه، دو ناهمگون نويسي پسين در يک صفحه به چشم ميخورند.

 

2) در مثالهاي زيرين، اصل درست و نادرست، همگوني و ناهمگوني در آنچه که نويسنده خود در کاربردش کوتهي نشان ميدهد، چگونه

 ميتواند براي خواننده رهشگا باشد؟

 

مجموعه نامهاي هر زبان (ص9)

مجموعه ي ابعاد آن (ص15)

مجموعه اي از نشانه ها (ص76)

 

3) اينهم دو مثال روشنتر از آيينه:

 

آيينه اي مدني (ص11)

آيينه ي تمام نما (ص15)

 

4) ناهمگونيهاي نوشتاري در اين کتاب اگر گيج کننده نباشند، سرگردان سازنده استند. توجه فرماييد:

 

دستهء از دوستانم (ص3)

دسته يي از فارسي ستيزان (ص13)

دو دسته ي شرقي (ص32)

 

5) از اين دو کداميک درست است؟

نا به ساماني (پشتي نخست) يا

نابساماني (ص1، 2، 4)

 

6) و جالبتر از همه، اين دو نگارش ناهمانند در يک جمله :

 

زبان منطقه اي (ص36)

زبان رسمي و منطقه يي (ص36)

 

اصل آن در کتاب چنين است: "اما در ميان، زبان فارسي، زبان ميانجي و زبان منطقه اي بوده است و همواره حيثيت زبان رسمي و منطقه يي

 را داشته است."

 

اينکه جمله از نگاه رواني و ساختاري نيز چيزي کم دارد، و مثلاً از همان آغاز روشن نيست که "در ميان" چه يا "در ميان" کجا، باشد به

 جاي خودش.

 

نشانه گذاريهاي ناجور

 

نادرستي در نشانه گذاري به اندازهء نادرستيهاي تايپي کتاب چشمگير است و ميتواند خواندن را دشوار و رسايي جمله را آسيب پذير سازد.

 نويسنده يي که ميخواهد پاسدار زبان و ادبيات باشد، به کژتابيهاي نگارشي ديگران بتازد، نوشته هاي داراي کاستي و نارسايي را شايستهء

چاپ نداند، به پاکيزگي هنجار ارج نهد، و پيوسته از ارزش نشانه گذاري ياد کند، پس از ديدن سطرهاي زيرين خود چه خواهد گفت؟

 

1) در نخستين پاراگراف نخستين نوشتهء کتاب آمده است:

 

"اصل چند نام براي يک زبان و يک زبان و چند نام، محدود به زبان خاص "فارسي" نيست و در داربست گويندگان اين زبان در درون مرزها

 و برون مرزها و قلمرو زباني ما نمي ماند. بسياري از زبان هاي ديگر را نيز در برميگيرد." (ص7)

 

گذشته ازينکه چند سطر بالا را به سه شيوه ميتوان کوتاهتر و روانتر نوشت، گمان نميبرم آن نقطهء ميان دو جمله درست باشد. فعل (در برميگيرد)

به واژهء آغاز (اصل) برميگردد، از همينرو، پارهء "بسياري از زبان هاي ديگر را نيز در برميگيرد" نميتواند در نقش جملهء بدون فاعل آيد، مگر

آنکه نقطهء پيشگفته را برداريم و به جايش کامه (،) نهيم.

 

2) نقطهء پايان سطرهاي زيرين نيز درست جا نمي افتند:

 

"نخستين نشانه ي اين بحران، فروريزي بار معنايي واژه گان آن و آشفته گي مفاهيم آن است. يکي ديگر از اين موارد، کاهش فعلهاي ساده يا

گهواژه هاي ساده و افزايش فعلهاي مرکب..." (ص15)

 

درست نشانه گذاري سطرهاي بالا دو چاره دارد: يا باز هم بايد آن نقطهء بيجاي مياني، کامه ساخته شود، يا جمله با فعل "است" و يک نقطهء

 نهايي پايان داده شود.

 

3) "بهتر است حد اقل به روش هاي مشخص و معين در تلفظ واژه هاي تازي و فرهنگي به تفاهم برسيم. تا بخشي از اين مشکلات تلفظي ما در

 محدوده ي ربان رسمي به حد اقل آن برسد..."(ص74)

 

چناني که از روال جمله پيداست، نقطهء پيش از "تا" در آنجا کوچکترين کارآيي ندارد. نشانهء سه نقطه در پايان نيز به گفتهء حافظ شيراز "خالي از خلل"

 نيست. درست آن همانا يک نقطه است.

 

چيدن سه نقطه در ميان يا پايان چندين جملهء ديگر، افزون بر صفحهء 74، در برگهاي 38، 39، 44، 46، 49، و 68 و ... نيز به چشم ميخورد.

 اين نشانهء زيبا در بسياري از نمونه ها نه به جاي اشاره هاي "حذف" و "دنباله" بلکه اشتباهاً به جاي يک نقطه گذاشته شده اند. و اين درست نيست.

 

4) در کتاب نازک "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" از اينگونه نا به سامانيها زياد به چشم ميخورند.

 مشت نمونهء بسيار، با آوردن مثال اندکي جنجالزده تر از صفحه 16 بسنده ميشود:

 

"زبان براي انسان آنچنان اهميت دارد که فرزانه يي از باختر زمين انسان را موجود سخنور شناسايي کرده است.

 

البته در پهلوي ديگر ويژه گي هايي که به انسان ميدهند، همچون ابزار ساز، انديش ورز، پرخاشگر..."

 

باز هم آن نقطهء مياني، و بدتر از آن جدا ساختن واژه هاي پس از نقطه به شيوهء پاراگراف تازه، استقلال دستور زباني جملهء دوم را زير پرسش

ميبرد. يکي از چند چارهء پيشنهادي ساده براي درست نوشتن سطرهاي بالا ميتواند چنين باشد:

 

"در پهلوي ويژگيهايي چون ابزارسازي، انديشورزي و پرخاشگري؛ زبان آنچنان اهميت دارد که فرزانه يي از باخترزمين انسان را موجود سخنور

 ناميده است."

 

5) دشواري پيشگفته در جاي ديگر دوچندان به چشم ميخورد. در صفحهء 64، يک پاراگراف دو بار چنان شکسته شده که هر بار با "و" و

بدون فاعل آغاز ميشود:

 

پاراگراف نخست: "زبان فارسي اگر به آن زباني گوييم که در ايران امروزي، تاجکستان و افغانستان مروج است و رسميت دارد و زبان ميانجي

 اين کشورها را مي سازد و زبان بخشهايي از کشورهاي چون ازبکستان، پاکستان و هنوستان را در بر مي گرفت و روزگار درازي زبان رسمي

 و فرهنگي اين کشورها را نيز مي ساخت، زباني ست تاريخي و زبان ميانجي تيره ها و تبارهاي گوناگون قاره ي آسيا و قلمرو تمدني و فرهنگي

آريانا و خراسان بزرگ. "

 

پاراگراف دوم: "و يکي از ده زبان زنده و مهم دنياست که بيشترين تاثير فرهنگي بر روان انساني و هويت فرهنگي ما گذاشته است. "

 

پاراگراف سوم: "و همچنان به مانند زباني هاي ديگر دنيا، داراي گونه هاي زباني مي باشد."

 

گذشته از آنکه در پاراگراف دوم، "زباني هاي ديگر" نادرست است، و درست آن "زبانهاي ديگر" خواهد بود، سطرهاي بالا، به خاطر وابستگي

 فعلهاي ميان و پايان جمله ها به فاعل ياد شده در جملات پيشتر، "پاراگراف" شدني نيستند و نميتوانند چون دو جملهء مستقل ولو به دنبال پاراگراف

 اول بيايند.

 

چارهء پيشنهادي: يکي از چند راه ساده آنست که پاراگراف هفت سطري آغاز (صفحهء 64)، به جاي آنهمه "واو"ها در سر و پاي هر جمله،

با نقطه هاي بايسته جدا ساخته شوند. سپس هر يک از سطرهايي که اشتباهاً سر خط (پاراگرافي) آمده اند، يا با ضمير فاعلي در نقش جملهء مستقل

بيايند يا با از ميان بردن "واو"هاي آغازين شان، صادف و ساده به دنبال کامه به بخش پيشتر پيوند زده شوند.

 

اگر من نويسندهء صفحهء 64 ميبودم، به احترام خوانندگانم، پاراگرافهاي ياد شده را با اندک ويراستاري، مثلاً از ميان برداشتن ساختارهاي نه

چندان خوشايندي چون "زبان فرهنگي" و نياوردن واژه هاي "زنده" در کنار زبان، "امروزي" براي ايران و "بزرگ" چسپنده به خراسان، و

"انساني" به دنبال روان، چنين مينوشتم:

 

"فارسي که در ايران، تاجکستان و افغانستان به آن سخن ميگويند و روزگار درازي بخشهايي از ازبکستان، پاکستان و هنوستان را نيز در برميگرفت،

 زباني است تاريخي، ميانجي تبارهاي گوناگون باشندهء آسيا، به ويژه در قلمرو فرهنگي آريانا/ خراسان، و يکي از ده زبان مهم دنيا که بيشترين

 تاثير فرهنگي بر روان و هويت فرهنگي ما گذاشته است. مانند زبانهاي ديگر، فارسي نيز داراي گونه هاي زباني ميباشد."

 

البته، آوردن "به ويژه" را پيش از "قلمرو فرهنگي آريانا/ خراسان" بايسته ميدانم. زيرا نميخواهم خوانندهء کنجکاو مرا با اين پرسش بيازارد: آيا

 قلمرو تمدن و فرهنگ آريانا و خراسان خود بخشي از قارهء پهناور آسيا نيست که ميگويي: "آسيا و قلمرو تمدني و فرهنگي آريانا/ خراسان

 

با تواني که در قلم عزيزپور ميبينم، باور دارم که همان پاراگراف را در چاپ آيندهء "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در

 افغانستان"، رساتر و بهتر از پيشنهاد من خواهد نوشت.

 

بازهم نشانه گذاريهاي ناجور

 

افزون بر آنچه گفته شد، دهها نمونهء ناپديد، زياده و بيجا بودن نقطه و کامه نيز در کتاب ديده ميشوند. شايد شماري از آنها، از سر شتابزدگي در

تايپ باشند، مانند:

 

1) افغانستان تاريخي محمد حسين يمين ص.45-49 (ص28)

درست: "افغانستان تاريخي"، محمد حسين يمين، ص.45-49

 

2) ما و مدرنيت داريوش آشوري (ص41) – دو بار --

درست: "ما و مدرنيت"، داريوش آشوري

 

3) مهرابان 1368 (ص41)

درست: مهر، آبان 1368

 

3) زبان فارسي و راههاي تکامل آتي آن. احسان طبري (ص55)

درست: زبان فارسي و راههاي تکامل آتي آن، احسان طبري

 

4) اسپارتک "روشني" شماره سوم و چهارم (ص63)

درست: اسپارتک، "روشني"، شمارهء سوم و چهارم

 

5) "در واقع اين واژه ها دومين واج شان مصوت است.."(ص72)

درست: "در واقع اين واژه ها دومين واج شان مصوت است."

 

6) در "زيرنويس ها" (ص55) و "پي نوشت ها" (ص84) نزديک به بيست مورد در پايان سطرهايي که جمله نيستند، نقطه گذاشته شده است.

 از آوردن يکايک نمونه ها ميگذرم. خواننده ميتواند نگاه کند به شماره هاي 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 9 و 10 در صفحه 55، و شماره هاي 1، 3،

 7، 8، 10، 11، 12، 13 و 14 در آخرين برگ کتاب.

 

شمار اينگونه مثالها در يک نگاه از هفتاد و هشتاد ميگذرد.

 

نادرستيهاي تايپي

 

داشتن بيشتر از 40 نادرستي تايپي (و شايد غيرتايپي) و بالاتر از 50 نمونهء واژه_شکني يا ترکيب_شکني نابخشودني (در برگهاي 7، 8، 11،

12، 13، 16، 20، 21، 22، 23، 24، 25، 32، 33، 34، 36، 43، 44، 48، 49، 50، 54، 61، 70، 74، 77، 78 و 81)

 چنانکه مثلاً بار بار "مي" در پايان صفحه هاي 36 يا 78 آمده و "شود" در آغاز صفحه 37 و 79 رفته؛ يا مثلاً "ريشه" در صفحه 48 و

 "هاي" در نقش "واژهء مستقل" به صفحهء 49 پريده، رقم اشتباهات تکنيکي را از 100 گذر ميدهد.

 

شمارش کاستيهاي پيشگفته و سنجش ميانگين آن در برابر 84 برگ کتاب مينماياند که در هر صفحه بيش از يک نادرستي راه يافته است.

 شايد يافتن همه نادرستيهاي تايپي يک کتاب بزرگ شکيبايي بيشتر به کار داشته باشد، ولي ديد زدن کتابي به نازکي کمتر از صد صفحه حتا

 براي خوانندهء نه چندان تيزبين و ژرفنگر کار کمتر از دوساعت است.

 

لست زيرين، دربرگيرندهء همه نادرستيهاي تايپي کتاب نيست:

 

نادرست                             درست

 

01) کاربر (ص10)                       کاربرد

02) تاريخ طيري (ص13)               تاريخ طبري

03) پوييش (ص15)            پويش

04) انديشدن (ص16)          انديشيدن

05) واژه هاي که (ص21)              واژه هايي که

06) واژه هاييکه (ص23)               واژه هايي که

07) واژه هاي همچون (ص23)        واژه هايي همچون

08) واژه هاي همچون (ص23)        واژه هايي همچون

09) واژه ها شفافيت (ص24) واژه ها، شفافيت

10) ميري تون (ص24)                 ميژتون/ ميژي تون

11) ت ذکر (ص25)            تذکر

12) هروي.69 (ص28)                 هروي (ص69)

13) ضرورت هايي ناگزير (ص29)    ضرورتهاي ناگزير

14) کشورهايي اروپايي (ص30)      کشورهاي اروپايي

15) پيشنه (ص31)             پيشينه

16) زيانزدها (ص27)          زبانزدها

17) امپراطوري هاي در (ص35)      امپراتوري ها در

18) قالب هايي عربي (ص35)          قالب هاي عربي

19) پشتو زرغون (ص38)             پشتون زرغون

20) لازم و ملزم (ص40)                لازم و ملزوم

21) سراط (ص41): (سه بار)          صراط

24) ميگيرفتم (ص42)                   ميگرفتم

25) مهرابان (ص41)          مهر، آبان

26) عمدة (ص44)              عمده/ عمدتاً

27) نگرفه (ص44)             نگرفته

28) ناردست (ص47)                    نادرست

29) قابليته (ص49)             قابلية

30) پسوند "آر" (ص50)               پسوند "ار"

31) واژهايي (ص50)          واژه هايي

32) ين (ص53)                           اين

33) زباني هاي ديگر (ص64) زبانهاي ديگر

34) تعين (ص65)                        تعيين

35) به تربيت (ص69)                   به ترتيب

36) قسمت بزرگ از (ص79) قسمت بزرگي از

37) با اندازه (ص79)          به اندازه

38) پسامدرنيستهاي (ص80) پسامدرنيستها

39) حاکم بر ان (ص82)                 حاکم بر آن

40) فلسفه پژوهشان (ص83) فلسفه پژوهان

41) نامحرمي جاي (ص83)   نامحرمي هاي

42) بت ها ذهني (ص84)               بتهاي ذهني

43) انتشارات، (ص84)                  انتشارات (+ نام)،

 

جلوگيري از واژه_شکني/ ترکيب_شکني

 

در روزگار پيش از کمپيوتر، يکي از چاره ها در همچو حالات، گذاشتن نشانهء فاصله (خطک/ دش) بود در جايي که پايان سطر، ساختار ظاهراً

"ناشکن" را به "شکستن ناگزير" رويارو ميساخت. امروز نيز ميتوان از همان شيوه کار گرفت. سه پيشگيري ساده تر را نيز پيشنهاد ميکنم:

 

1) کاربرد "نيم_فاصله" با فشردن همزمان "shift" و "space bar" در جاهايي که نبايد ترکيب_شکني شود. اين امکان در کمپيوترهاي

پس از 2003 و "Windows XP" از ميان رفته است.

 

2) کشيده يا دامنه دار ساختن يکي دو واژه در آغاز يا ميان سطر تا ساختارهاي "شکستني" بتوانند ناشکسته بروند در آغاز سطر تازه. روش

 کشيده سازي يا "دامنه دهي" در کمپيوترهاي پيش از سال 2003 يا "Windows XP" با فشردن همزمان "shift" و حرف "ت/J" و در

 کمپوترهاي ديگر فشردن همزمان "shift" و نشانهء خطک فاصله (ميان 0 و +) است. اينهم چند نمونهء کوتاه و کشيده نويسي:

 

زندان بگرام/ زندان بگــــــرام

پايگاه ديگوگارسيا/ پايگـاه ديگــو گارســـيا

شکنجه گاه ابو غريب/ شکنجه گاه ابو غـــــريب

بازداشتگاه گوانتانامو/ بازداشـــــتگاه گــوانتانامــــو

 

برخلاف کتاب، گاه جلوگيري از واژه_شکني/ ترکيب_شکني در صفحه هاي انترنت ممکن نيست، زيرا اندازهء درازا و پهناي صفحه ها در کمپيوترها

 و آرايه هاي انترنت تفاوت دارند.

 

3) يگان بار پيوست نويسي نيز ميتواند چاره گر باشد. اگر به جاي "مي شود/ مي رود/ مي نويسد" بنويسيم "ميشود/ ميرود/ مينويسد"،

زمينه يي براي شکستن واژه ها يا ترکيبها در دو سطر يا نشستن و پريدن هر يک از دو نيمه به دو صفحه نميماند.

 

شايد سالار عزيزپور مانند شماري از نويسندگان ديگر اين شيوه را هرگز نپذيرد؛ زيرا او در همين کتاب، گرچه با کمي بي پروايي، نشان داده

است که هواخواه "گسست نويسي" و پاسدار همگوني نوشتاري به همين روش است.

 

پيش از آنکه آشفتگي بياورم، بايد بيفزايم که سخن بر درست بودن يا نادرست بودن پيوست نويسي در برابر گسست نويسي نيست، زيرا هر

 دوشيوه پيروان و پاسداران خود را دارند. ولي بايسته است نويسنده براي خودش يکي را برگزيند، و اگر يگانگي و همگوني يکي از آن دو

شيوه را در همه کتابهايش رعايت نميکند، در يک کتاب و کم از کم در سراپاي يک نوشته رعايت کند.

 

آيا زيبنده است نويسنده يي در يک صفحه همگوني پيوسته نويسي يا گسسته نويسي را برهم بزند؟ آيا شايسته خواهد بود اگر در يک پاراگراف

چنان کند؟ و اگر نويسنده در يک سطر همگوني نوشتاري را پاس ننهد، آيا خواننده اين کارش را "گم شدن هنجار در نوسان سليقه" نخواهد ناميد؟

 

گم شدن هنجار در نوسان سليقه

 

نويسندهء "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" در شيوهء نگارشي خود سليقهء يکدست ندارد. شايد

چند تن ديگر نيز مانند من که ميخواهم به اين کتاب در نقش رهنماي آموزشي رو آورم، يکسره نااميد گردند هنگامي که ناهمگوني در نمونه

 هاي زيرين را ببينند:

 

"ميرساند"(ص8)، "ميماند"(ص15)، "ميکردند"(ص30)، "ميداند"(ص30)، "ميخوريم"(ص30)، "ميکردند"(ص30)، "ميدهيم"(ص33)،

 "ميکشيم"(ص37)، "ميگوييم"(ص37)، "ميشود"(ص43)، "ميکنيم"(ص 50)، "ميگوييم(ص59)"، "ميکنيم"(ص59)، "مينويسند"(ص59)،

 "ميباشد"(ص59)

 

سالار عزيزپور در سراپاي کتابش، کمتر از پنجاه بار به پيوست نويسي رو آورده، و تقريباً هر نمونه را يکي دو بار آزموده است. او ديگر همه

جا، درست همينها را اندکي بيشتر از دوصد بار به شيوهء گسسته (مي رساند، مي کردند، مي داند، مي خوريم، مي دهيم، مي کشيم، مي گوييم،

مي شود، مي کنيم، مي نويسند و مي باشد) نوشته است. چرا؟

 

شگفت اينکه برخي از اين پيوسته نويسيها و گسسته نويسيهاي آشتي ناپذير، دهها بار در يک صفحه، گاه در يک پاراگراف و حتا در يک سطر

 نيز ديده ميشوند. باز هم مشت نمونهء خروار، نگاهي بيفگنيم به ناهمگوني نوشتاري در نمونه هاي زيرين:

 

1) "مي ماند" و "ميماند" در يک سطر:

"اما به گونه فشرده ميتوان گفت: هنگامي که فرهنگي از زايش و پوييش فرو ميماند، زبان که بازتاب فرهنگ و آيينه ي تمام نماي آن است، نيز

 اندک اندک از رويش و پويش مي ماند."(ص15)

 

دم نقد کاري به ناهمگوني "پوييش" و "پويش" ندارم، زيرا نادرستي تايپي خواهد بود.

 

2) "مي يابد" و "مييابد" در دو سطر:

"و زبان فارسي ساختمان نوين مييابد. و ادبيات فارسي با انديشه و بينش اسطوره يي و اشراقي و حماسه اش و با استفاده از قالب هايي عربي

 زمينه شگوفايي و اعتدال خود را مي يابد."(ص35)

 

دوست عزيز! اين چگونه ميتواند هنجار را نشان دهد؟

 

باز هم گم شدن هنجار در نوسان سليقه

 

هر چه پيشتر ميروم، پرسشهايم فزوني ميگيرند. با همه حرمتي که به سالار عزيزپور دارم، ميخواهم نامبرده در پيرامون چون و چند ناهمگونيهاي

 نوشتاري زيرين که فيصدي ناچيزي از ميان کتاب "پژوهشي در گسترهء زبان و نقدي بر عوامل نا به ساماني آن در افغانستان" اند، چيزي بنويسد

 و نشان دهد که در چشم او حق و هنجار در اين مثالها با کداميک است و چرا؟

 

1) "گستردگي" (ص8)         يا "گسترده گي" (ص35)؟

2) "گوينده گان" (ص22)     يا "گويندگان" (ص47)؟

3) "نويسندگان" (ص65)      يا "نويسنده گان" (ص21)؟

4) "گسستگي" (ص58)       يا "گسسته گي" (ص)؟

5) "ويژه گيها" (ص43)       يا "ويژگيها" (ص43)؟

6) "پيوسته گي" (ص22)     يا "پيوستگي" (ص66)؟

7) "واژگان" (ص20) يا "واژه گان" (ص55 )؟

 

سپاسگزار خواهم شد اگر آن دوست عزيز به تاريکيهاي ديگر ذهن من نيز روشني اندازد و بگويد که کداميک از نوشته هاي چندين گانهء

 خودش درست، هنجارپذير و بهتر است:

 

1) "واژه هاي که"(ص21)، "واژه هاييکه" (ص23) يا "واژهايي که" (ص50)

2) "قلمرو فرهنگي" (ص25) يا "قلمروي فرهنگي" (ص47)؟

3) "مسئاله" (ص35) يا "مسأله" (ص44)؟

4) "همآهنگي" (ص57) با "آ" يا "ناهماهنگي" (ص60)؟

5) "ناهنجاريها" (ص43) يا "ناهنجاري ها" (ص56)؟

 

دنبالهء مثالهاي بالا را ميتوان به 200 رساند، زيرا در اين کتاب دهها بار نوشته شده: زبانها و زبان ها/ عربها و عرب ها/ آنها و آن ها/ اينها و

 اين ها/ ديدگاهها و ديدگاه ها/ فعلها و فعل ها/  و ...

 

بد نخواهد بود اگر سالار عزيزپور به اين پرسشها نيز رسيدگي کند:

 

1) چرا "روشمند" را همه جا پيوسته مينويسد و "روشندل" را "روشن دل"(ص51)؟

 

2) چه تفاوتي خواهد بود ميان ساختار "سخنگو" و "پاسخگو" که اولي را مينويسد "سخنگو"(ص79) و دومي را "پاسخ گو" در برگهاي

40 و 54؟

 

3) با کدام هنجار "دانشيار"، "دانشگاه"، "دانشيار" و "دانشمند" (ص23) پيوسته نوشته شده، ولي "دانش ورز" (ص16) گسسته؟

 

4) چگونه ميشود "از همينروست" (ص74)، "رهنمايي" (ص7)، "همزبانان" (ص8)، "شناسنامه" (ص22)، فرمانروايي (ص32) را پيوسته

 نوشت، و نمونه هاي زيرين را پاره پاره از هم گسست:

 

دست پاچه گي (ص23)؟

در هم جوش (ص43)؟

پي ريزي (ص36)؟

 

5) پرسشهاي نيمه تکراري: اگر پيوسته نويسي دستهء نخست درست است، مثالهاي بخش دو چرا دانه دانه از هم گسسته اند؟ اگر گسستگي بخش دوم

 نادرست نيست، چرا نميتوانيم به جاي گلدان، گفتار، نوشتار، کتابخانه، چاينک، گلزار، شهنامه، غمگين، شبگير و ... بنويسيم: گل دان، گفت ار،

نوشت ار، کتاب خانه، چاي نک، گل زار، شه نامه، غم گين، شب گير و ...؟