ربانی بغلانی
ارایه شده درسی وششمین
برنامه ی شب شعر
درباره ی شاعر" ازآنسوی آیینه"
یکی ازشاعران آلمانی احساس تلخ بحران هویتی یک زن روشنفکررا چنین ترسیم میکند:" زن بودن برای من چی معنایی داشته است؟ تا چهل سال تمام وانمود میکردم که زن بودن تفاوتی ایجاد نمی کند. روشنفکربودم ؛ یعنی روشنفکر. من به عنوان یک روشنفکر می توانستم احساس حاد زنانگی طرد شدگی ام رابا پناه بردن به سنتگرایی افراطی نه به عنوان یک زن؛ که به عنوان یک فرد – مانع شوم. همانگونه که قبلن تن نداده بودم که به من برچسپ "کودک" بزنند؛ حالا نیزخودرا آن نمی دانستم . من؛ من بودم.
اما وقتی بالاخره شروع به تحقیق کردم تا ببینم زن بارآمدنم به واقع چی تاثیرمتفاوتی درسرنوشت من داشته است؛ یکباره همه چیز برایم روشن شد: این دنیا دنیای مردانه بود. "
با این نقل قول می خواستم پلی بزنم به سوی یک شخصیت فرهنگی زن، بانوی شعروسخن وجرس کاروان شعر- فاطمه اختر. فاطمه برای همه ی ما چهره ی آشنا است؛ با آن صمیمیت عام شاعرانه ، سیمای نجیب وپرتلاشی که مسوولیت خطیرکارفرهنگی را همزمان با کوله بارسنگین زندگی شخصی خویش به دوش می کشد. اودرواقع زندگی خویش را ایثارگرانه با کاروان شعرتقسیم کرده است.
فاطمه اخترازافق فرهنگ ستاره باران هرات سرزده است. سرنوشت چنان رقم خورده تا وی ازهمان سال های کودکی با شیفتگی دست دردست الهه ی شعرگذاشته وشهروند وفاداراین قلمروفریبای فرهنگ بشری گردد. وی درپیشگفتارمجموعه ی شعری اش به نام " ازآنسوی آیینه " حکایت این پیوند را چنین آورده است : " قبل ازشروع مکتب تاختم صنف چهارم – نظربه رسم اجدادی – به مسجد خانگی رفتم وخواندن فارسی وقرائت قرآن ودیگرکتب مذهبی وکتب شعرا - ازجمله دیوان حافظ - وهمچنان خطاطی رادرآنجا آموختم . نخستین چیزی که درآن هنگام تحیرمرابرانگیخت شعربود. خوب به خاطردارم روزی که آخوند مسجد تدریس " پنج کتاب" را برایم شروع کرد؛ این سطر:"کریما ببخشای برحال ما" مرا شیفته ی نظم ووزن وقافیه ساخت که تا امروزهیچ پدیده ی دست وذهن بشری مراچنین مجذوب خویش نکرده است. ذهن من ازهمان آوان کودکی مشغول دنیای پراعجاب شعر شد؛ چنان که ا ین اشتغال ذهنی را تا به امروزبا خوددارم وهیچ چیزبرایم لذ تبخش ترازشنیدن ، خواندن وسرودن شعرنیست."
شعرواندیشه ی شاعر
مجموعه ی چاپ شده ای که ازاختردردست داریم؛ حاوی 42 پارچه می باشد که تاریخ سرایش آن از1982 تاسال2000 می رسد.این شعرها به شیوه ی نیمایی یا سپید سروده شده اند.
زبان شعراخترپرطنطنه وتجملی نیست ولی زبان شعرامروزما است. صاجبنظران براین نکته تاکید دارند که سخنوری واتکا به بازیی کلمات نمی تواند جانشین جوهرشعرگردد. آنچی که شعررا شعرمی سازد وبه آن جوهرزیبایی شناختی می بخشد؛ درهم تنیدگی درونی فضا های عاطفی با تخیل وآهنگ واندیشه وبه کارگیری مناسب ترین واژه ها می باشد.
درسروده های اختردریافت های حسی وعاطفی بدون تظاهربه لفاظی های تصنعی به تصویروتجسم رسیده اند . رویکرد اختربه شعررویکرد مدرن ونوجویانه است وگریزان ازتکراروابتذال. ازاین رو درسرده های او به قالب های سنتی و کهن برنمی خوریم ( اگر این شبه حقیقت را کناربگذاریم که شیوه ی نیمایی نیزدیگر یک سنت کم رمق شمرده می شود) به همینگونه ؛ درتعبیرها ، ترکیب ها، تصویرسازی ها و آرایه های شعری اخترجای پای کدام شاعرتاثیر گذارکنونی را نمی بینیم . او خود دیدگاه خویش را دراین زمینه چنین ارایه میکند:
" من به تازگی شیوه ی بیان ومضمون علاقه دارم واشعاری را که ازنگاه ساخت ومضمون تکراری باشد؛ ازعنصربرانگیزند گی وپویایی لازم هنری بهره مند نمیدانم. به نظر من هرکسی که دریافت های شخصی شده ی خویش ازجامعه وطبیعت را به زبان وطرز هنرمندانه بازگوکند شاعراست."
در مجموعه ی شعراختر هیچ سروده ای را نمی توان یا فت که ازسر تفنن یا ازروی دنباله روی وتقلید شکل گرفته باشد.
اختردرراستای باورخود به نو آوری- سفر پردست آوردی را به سنگلاخ های کشف ودریافت تجربه کرده است.به چند نمونه از استعاره ها وترکیب ها وتعبیرهای شاعرنگاه کنیم :
" آفتابی درچشمان رودکی طلوع کرد وجاویدانه شد" ، " لبخند ات کتاب گشوده ی تقدیررا ماند" ، " تکه های نگاهم را از روی چمن همسایه چیدم وبه دیوارمقابل آویختم" ، " هیکل بی چهره ی فقر" ، "خنجرهای موج" ، " درخت فاتح فصل" ، "قمچین نسیم وگسیوی شب"، " لکه های چرکین تردید" ، " پیچک همیشه سبز ظلم" ،لاشه ی گندیده ی جنگ عقاید."
در مجموعه ی شعری اختر به پارچه ای بر می خوریم که درحال وهوای سوررریالیستی شکل گرفته ولحظات پس ازبیرون آمدن نوزاد ازبطن شاعرراترسیم میکند. این سروده ازلحاظ تعبیرهستی شناسانه ای که درآن نهفته می باشد ونیزازنظرپرداخت هنری چشمگیراست.
" فرزندم بند ناف اش را
با خنجرازپیکرم برید
ومقابلم ایستاده شد
وحدیث "ما"
مرثیه ی "من" و" تو" شد
چکه های عاطفه را اززمین مکید
وچشمان دریده ی هزاران گل
از کا سه ی سرش بدر آمد
قلب آسمان با آذرخشی ترکید
و آفتاب پرده نشین شد."
اخترنه تنها نسبت به ادبیات مردانه - که به قول یکی ازاندیشمندان نماد "تاریخ مذکر" ما می باشد- معترض است بلکه کیفیت روال شعرزنانه ی مارانیز مورد انتقاد قرارداده و می نویسد:
" دردرازنای تاریخ ادبیات فارسی دری- زنان زیادی درراه سرایش شعر طبع آزموده اند. ولی احساس نمی شود که شاعران زن به مثابه ی یک روند؛ هویت مستقل خویش را ثبت برگ های تاریخ کرده باشند. درحالی که تخیل نفیس زنانه شعررا رنگ ولطف دیگری می بخشد ومی دانیم زنان فضا هارا طور دیگری می بینند. دراکنون و آینده چیزی که درشعرما تازگی خواهدداشت این است که زنان شاعر آنچی را که خود احساس وقضاوت می کنندبنویسند؛ یعنی شعر زنانه؛ شعر زنانه ای که توام باشد با قوت کلام وآزادگی دربرابر اندیشه هاو برداشت ها ."
شاعرفمینیست
فاطمه اخترازنظرداشتن اندیشه ی اجتماعی، به فمینیسم گرایش دارد وحتا می توان گفت که او یک شاعرفمینیست است اما یک فمینیست سکولاریزه شده وفاصله گیرازرادیکا لیسمی که خواهان رهایی بی قید وشرط ازبند ها والزامات فرهنگی واخلاقی می باشد.
او خواها ن به رسمیت شناخته شدن شخصیت انسانی و برابری حقوق وموقعیت زن وپایان دادن به مناسبات مرد سالارانه درجامعه ی بومی ما می باشد. پارچه هایی نظیر" بازار مکاره" ، " حجاب" و " بی زبا ن" ازنوع نگرش او به موقعیت زن درجامعه اشاره دارند:
بازار مکاره
" تکه های آزادی را به بهای نا نی فروختم
وحق رایم را به احساس متعلق بودن
معاوضه کردم .
جوانی ام صرف خوشباورانه ی امید واری شد
ونیروی لایتناهی ام را
در شنای مخالف آب هد ر دادم .
سبز شدن رویای جاویدانه ی من بود
جوانه زدن آرمان مقدس وبی تردید من.
زمین در جایگاهی که من ایستاده بودم؛
سخت بود
ومرا دفع می کرد.
همه عشق خودرا لبخند ساختم
وساده لوحانه نثار محبت کردم
اندیشه ام را صرف رویا های بارور گردانیدم
ایمانم را باران گونه به مزارع لا مزروع دوستی پاشیدم
اکنون ؛
به بازار مکاره ی زندگی
دیگر چی دارم که عرضه کنم؟ "
حجا ب
بعد ازمعامله- بازار
بعد ازخرید - بعد ازفروش
دیدم
چشمان بی امید وبی رمق گاوی را
در قتلگاه
به روی حادثه بستند
روزمعامله :
- بیع وشرا-
قیمت به سن وقامت وبازو
قیمت به وزن وچهره وابرو
قیمت به باردادن وزایش
نرخ وبها به ظاهر وپوشش
وقتی به دردناکی معامله پی بردم
دانستم که چرا
چشمان کنجکا و مرا
به روی حادثات می بندند. "
بی زبان
" درخانه با زبان جنس برتر
درمسجد بازبان قوم برتر
ودر بیرون
با زبان نژاد برتر
سخن می گویم
من زن مسلمان عجم؛ باشنده ی غربم . "
زن واسپ
قیضه وچادری
درفرهنگ ما اسپ حبوان نجیب خانگی به شمار می آیدو زن " آبادی خانه " . با این همه؛ اسپ راباید قیضه- لجام- زد تا نتواند از فرمان مالک یا سوارکارسرباززند. و زن با آن که موجود گرامی است، مادراست و بهشت زیرپای اوست ؛ باید چادری به سر کند تا مبادا عفاف وشرافت او به خطرافتد .فاطمه اختردربخشی ازیک سروده ی خویش خویشا وندی قیضه وچادری را چنین به تصویرمی کشد:
" گوشه ی چادری ام را چو لجام
از بیم فروافتادن
بین دندان ها می جویدم
وازروی " سی وسه پل" گذر می کردم
به آب سیلابی گل اندوده
نظر می کردم ."
سراینده ی اندوهگین
اختر ازلحاظ تفکردرشعر؛ فمینیست یکسو نگرنیست وبه زندگی تنها ازاین دریچه نظرنمی کند. شعراو چون نوارهفت رنگی رنج ها واندوهان درونی شاعررا که جنبه ی عام انسانی دارند- بازتاب می بخشد. به گوشه های ازتفکرات او دردونمونه توجه کنیم:
کلاغ وتفکر
" غرغر کلاغ
رشته ی تفکر مرا برید
گفتمش:
غرغرت نحوستی به بارآورد
کلاغ زخنده غش نمود و روی شاخه ی دیگرنشست
با صدای قهقهه اش مرا به خشم آورید
وگفت:
نحوست توازبرای من فزونتراست
تملک ارمغان توست
به تنگنای باروت.
فضای این زمین خاکی وقشنگ را
برای ما وخویش تنگ کرده ای
مگر هراره ها وسده ها
موعده – مقرره – به دست وپا نبسته ای؟
چه خیل خیل آدمی برای این مقررات
به پای داررفته اند
وتهمت اش به نام من زدی
تو کی کلاغ بوده ای
به روی پرنیان برگ کاج
جدا زمکیت زمالیات
لحظه ای مگر غنوده ای؟
فراز مرزهایی که خویشتن کشیده ای
به روی ابرهای آرزو مگر پریده ای ؟ "
پرسش
سرهای فرو افتاده ی برج بالا حضار
برقامت شکسته ی کابل
دستان بریده ی شاهراه ها
پا های به خون نشسته ی کوه ها
انگشتان سوخته ی درختان
سینه ی مالامال خون دریا ها
مویه های غریب باد درکاکل خواجه صفا
چشم های وادریده ی افق شامگاهی
ازتو می پرسند:
چرا ؟ "
شعراخترآمیزه ای ازاندیشه واندوه است. نوعی از حسرت وحرمان پنهان وشکا یت آشکارازسا خت زندگی وسرنوشت های متلاطم وبرباد رفته؛ با فت سروده های اورارنگ می زند. خواننده اگربه فضای پشت لحن وبیان شعراخترتوجه کند خواهد دریافت که ها له ای ازدرد ورنج بردورادورواژگان شعراو خیمه زده است.درمیان سروده های او کمترپارچه ای را می بینیم که درآن روح سوگوارگی نه دمیده باشد.
با این همه؛ شعراختررنجنامه ی سوزناک ومیان تهی نیست که برای قمچین زدن به احساسات محض مخاطب سروده شده باشد.هر پارچه ی ای را که می خوانیم درعین اندوهناکی مارا به اندیشه وا می دارد؛ اندیشه درمورد زندگی دوزخی ملتی که برنطع سرنوشت شقه شقه شده است.
" شانه می خمانم
که ازدروازه ی کوتاه زمانه رد شوم
زندگی کوچک ومحدود
مرا به دنیا می آورد
دنیای شگفتی ها
دنیایی به وسعت کاینات بیکرانه
دنیای تفکر
گستره ی سبز ودست نخورده ی آرزو های آدمی
مرا به خود می گیرد.
بضاعت خاک را درباروری عشق می بینم
سینه ی لکه ی ابری سیاه
که دربیکرانگی افق راه گم کرده است.
کودک نوباوه ی سرزمین غریبم
که بلوغ
هدیه ی زندگی نوینم خواهد بود. "
----------
" سنگینی حادثه را اززمین برگیرید
که علف قد بکشد
بگذارید بغض زمین بترکد
و آتشبازی گل ها
رنگین کمان زیبا بیا فریند
کوتاهی زندگی را
با بلند ای رنج اندازه گرفتم
ای وای!
چقدر به اندوه بدهکاریم. "
نوستا لوژی تاریخی وسرخوردگی روشنفکرانه ؛ زیر ساخت فکری واحساسی شعراختر- وبرخی ازشاعران دیگرما را نیز- تشکیل می دهد.برخی ازسوژه هایی که فاطمه اخترآن هارا دستمایه ی سروده های خویش قرارداده است چنین اند:
سرنوشت شهرحماسه و آزادی - شهر هرات - ، درختی که حساب فصل ومیعادرا گم کرده است، نسلی که چیستی وچی بودگی گذشته ی خوبش را به پرسش گرفته است، چیرگی غم نان برآرمان های عاشقانه ی آدمی، تکرارموهوم حوادث وغبارآلودگی تاریخ، پروازبی بال وپرمرغان کوچی، چند پارگی هویت انسان ها، مرگ ارزش ها، پوچی جنگ عقاید، مقایسه ی موقعیت سگ وانسان، تیره بختی هنر وهنرمند، پوسیدگی واژه ها و...
با این وضع؛ جای ایراد وگلایه نخواهد بود اگر شاعرمجال نیا فته تا به زیبایی های زندگی وطبیعت پرداخته و سروده های خویش رابا مایه های ازنشاط وشادابی آب ورنگ ببخشد. شاعرحتا وقتی ازبهارسخن می گوید حالتی شبیه دلمردگی دارد. بهار برای او بهانه ای می شود تا دراین تکه ی سه سطری بغض خویش را برسرانسان ها بترکاند:
" بهار خدایی می کند
وما بندگان بی مقدارترازخاشاک
سرازخاک بر نمی داریم . "
درپایان؛ ازاین بانوی شاعر؛ نویسنده ،پژوهشگر ومادرفداکاروبردباری که تنها ویک تنه چون تند یس خارا یین؛ بار پرمشقت زندگی یک خانواده را برتارک همت زنانه ی خویش گذاشته وشجاعانه به پیش می رود – سروده ای را بشنویم که درآن سرنوشت جامعه ی مارا به پرسش می گیرد:
مانند هیچ
" ستاره ای که به بطلان خود خط می کشد؛
پیام آوری ازسرزمین تفنگ وفاجعه است
برای من که می اندیشم:
چی کاشتیم که بمب ونارنجک از آن رویید؟
آن مزرعه ی دیم را کدام ابر سیاه آبیاری کرد
که ساقه ها همه تفنگ شدند؟
مهتاب که چهره ی شرم درپرده ی سیاه ابر پنهان کرده است؛
از غایت غبارمی گوید:
از چی خشتی خانه ها مان را
بنیاد نهاده بودیم
که چنین حباب وار بر سر ما فرو می ریزد؟
باد با همهمه ی نا مفهوم اش
ازدرهمی واژه ها سخن می گوید:
ما فرزندان کدامین قبیله ی دوریم
که الفاظ ما معنایی را نمی رسانند؟
فرهنگ ما گل صد برگی است
در میانه ی گلدان
در تاق بلند وفرسوده ی افتخارات ما
نکند پرنده از فراز آن پرواز کند؟
وشهرما
شهر بی چراغ است
که باد هرزه؛ هردم به کور سوی شعله های پیه سوز می وزد
و آن را خاموش می کند
عجب دود غلیظی به جا میگذارد
فرزندان ما روزی خواهند گفت که
اجداد ما از سرزمین بی آفتاب آمده بودند
که دیده ها شان را برق دشنه کور کرده بود
که کوزه ی خالی را حراست می کردند
تا اگر آب خواستیم
نشان ما بدهند
فرزندان ما روزی از هم می پرسند:
اگرنه دفتری
کجاست لوحه ی گوری؛
نشان دستخطی؟
اگر بهار به برگ گل
سند نکشید
کجاست قامت نخلی
بمانده از پاییز؟ "