گریختم                                            

 

در امتداد ظلمت دوران گریختم

تنها خموش و بی سر و سامان گریختم


تا نشکند غرور چو پامیر گونه ام
کز تنگنای خویش شتابان گریختم

 

از بس که شب به بستر من پایدار ماند
از شعله های شمع فروزان گریختم

 

در ساحل امید اسیر قفس  شدم

از موج های سرکش  توفان گریختم

 

 بس خار ها خلید به پای برهنه ام

من پابرهنه سوی بیابان گریختم

 

جز سنگ و صخره نیست به راهی که میروم

 از جاده های یخ زده غلطان گریختم

 

عمریست نارسیده به مقصود میدوم

با اه ی سرد و دیده ی گریان گریختم

 

دار و ندار خویش سپردم به دست باد

افسرده و اسیر و پریشان گریختم

 

ای کاش آسمان دلم پرستاره بود

از بیم شب به دامن کیهان گریختم

 

جلیله سلیمی

 

 

 

داکتر جلیله سلیمی

 

کینه و حسرت

 

عمریست که  ما شکوه و فریاد زمانیم

چون مهره به میدان  فراخ  دیگرانیم

چشمان به ره داریم وبس منتظر غیر

 درهر غزل ناب خود از ننگ سراییم

در سفره نداریم به جز لقمه نانی

بس مست شراب و می ناب دیگرانیم 

هر لحظه به صحرای ما صیاد دیگر است

از کیسه خود دام به صیاد سپاریم

 در خاک سپردیم کلید راه خود را

یک عمر کلید راه  مقصود بپالیم

آهنگ دغل زمزمه گوش خم ماست

مجبور به  هر ساز و سرود او بسازیم

بشنو تو صدای دهل و ساز دیگر را

زیرا که هنوزم من و تو تفرقه سازیم

مملو است تن و جان ما از کینه و حسرت

دندان خود از قهر هنوزم بفشاریم

حیف است سلیمی که بگویی غزل ناب

کی گوش به این شکوه تو ما بنماییم