دوکتور حمیرا نگهت دستگیر زاده

 

 

بیرون ز دامگاه حوادث

 

آن صبح نا ستوده آن صبح دل کبود

آیا چه حیله کرد که مهری زمن ربود؟

بانوی روز های مرا کند از برم

بر او در بهشت

بر من نمای دوزخ بی او شدن نمود

 

مادر میان قاب طلوع عکس خویش شد

مادر سپیده شد

مادر زنور بود و به خورشید تن سپرد

ما شب شدیم و سوگ

ما تب شدیم و سنگ

ما اشک

ما سکوت

 

مادر ترانه شد به لب آفتاب صبح

مادر فرشته بود و زمین جای او نبود

او درکلام حافظ شیراز مینمود

آن طاهر بهشتی وا مانده در فراق*

مادر بهشت را

اراست از خودش

ای طاهر بهشتی من

سبز راه تو

ای طاهر بهشتی من سبز جای تو

بی تو بهشت بودن من هم خراب شد

مادر، بهشت دیدن تو رفت از نگاه

دستان من تهیست ز هرم دو دست تو

دیگر بهار خنده تو خواب باغ شد

من ماندم و خزانی صد برگ اشک تر

من ماندم و سرود سکوت بلند تو

من ماندم وخرابه خالی بی کسی

 

تو شعر حافظی

در اوج ها رها

تو مرغ باغ و گلشن قدسی و در فراق*

ماوا نمیکنی

من ماندم و سروده حافظ برای تو

"بیرون ز دامگاه حوادث "ترانه شو

 

من

عکس یک خرابه به دیوار زندگی

من

شعر تلخ درد به دیوان زندگی

خوابت خجسته باد

روح تو رسته باد!

 

30-11-2009

 

 * تکه های از غزل های حافظ

 

 

 

باران سنگ

 

آتش در صدایت میتوان زد

چنین که واژهگان را

به ستم می نشانی

نیزاران در دو سوی سکوت تو

میرویند

فریاد خواهی شد

فوت مسلسل صدا را

در تداوم دیده فروبستن ها

.

 

افسانه ها خواهد روید

به جای گیاه

چه نادیدنی ها

 از چشمان تو گذشت؟

 

آه ای ابر ببار

با وحشتناک ترین تندر

بر تمام این اشباح ببار!

تا مگر گرد ذلت را

                           فرو شویی 

آسمان!

سنگ در چینه نداری؟

فرو بار !

فرو بار!

 

باران سنگ بر خموشان

ارسل علیهم طیراً ابابیل

 ....

کمتر از پرنده نه ای آخر

 

درد

       چیزی

                   مضاعف است

 

طبیعی نیست که باشد

 

تو اما

با درد خو گرفته ای

 

به فتوای من

در شب وضو کن

نماز خفتن بخوان

 

تو که خفتن را بی دریغ دریافته ای  !

 

21/07/2010

 

 

به صدای خسته ی من نفس بهار تابد

به شب گرفته ی من گل یاد یار تابد

 زدقیقه های لطفی که توز فرو بپاشد

غزلی ز بامداد و غمی از دیار تابد

 

تو مرا نخوانده بودی به سرای یاد هایت

که دو دست خسته ی من  به شکوفه زار تابد

تو مرا نبرده بودی به نشاط آشنایی

که گلوی صد ترانه به تب نثار تابد

 

تو مرا بخوان چو رمزی به رخ سیاهی شب

که شکوه عشق آید ز شبم شرار تابد

که رها شوم ز سردی که بخوانم از بهاران

تو به خاک من چه آیی که بر آن قرار تابد

من اگر ز عشق میرم که فراز این زمینم

ز لبم ستاره خیزد ز دلم بهار تابد

پرم از تو ای نهانی که نشان بی نشانی

تو به نبض من رهایی ز تو اعتبار تابد

 

شط عشق موج زاید به حلول گامهایت

سفر بلند اوجی ز فراز دار تابد

 

پِر  من رهای مطلق به تفاهم انالحق

پَرم از نگاه شوقی که ز لطف یار تابد

 

 

20/7/2010

 

 

غرور خاطر خاک

 

 

شبیه نام تو بودن ز عشق بر شدن است

صمیم موج صدایت شدن دگر شدن است

به بی صدایی اندیشه از فرار حروف

نصیب ذهن تو بودن پر از اثر شدن است

 غرورخاطر خاکی  به شوق سبز بهار

خیال برفی اش از تو شط ثمر شدن است

 

به باغ  چشم که گل میکنی سپیده و شام

کویر یاد  که ازتو خیال تر شدن است؟

بریز در شب تبدار من چو رود هری

که لحظه های من از تو شط سفر شدن است

گریز دور و درازم فرار بیحد م

بپیج در تن آواز من که در شدن است

 

 01-01-2010