پروانه ی اندراب

 

پرسش های درباب پیوند"معنا در شعر

 

 

 

     حضورشعردررنگین کمان فرهنگ تاریخی ماازدرخشندگی بیشتری برخوردار بوده است.خواص وعوام،سیروگرسنه،آزاد ودربند، تلخکام وکامروای ماهمه بنابر نیاز های عاطفی درمواردی ومتناسب با آگاهی وذوق وفهم خویش ؛ازشعرلذت برده وحتا به آن پناه جسته اند.

  آیا می توان تصورکرد که درحوزه ی فرهنگی ما کسی ازبی معنایی شعر یا ازیک شعربی معنا لذت برده باشد؟ این سوالی است که ازچند سال به این سودر ذهن من - که ازشیفتگان به اصطلاح" پروپا قرص" شعربوده ام -  سنگینی می کند.

  یک تن ازادبیات شناسان ونظریه پردازان نامدارمعاصرزبان فارسی (1) دریکی از مقاله های خویش درباره ی زیبا بودن شعربی معنا نظرداده وبی معنایی را موجب زیبا بودن شعردانسته است. این تلقی پست مدرنیستی کسانی را- بی آن که به ژرفای فهم فلسفی اندیشه ی "پسامدرن"رسیده باشند – ازسر تعبد وتقلید جاجایی افاده داده اند: هنوزافرادی داریم که ازشعرطالب معنا می شوند. این درحالی است که این آقایان درزندگی ،اندیشه وتجارب شخصی خویش هنوزبامدرنیسم فاصله دارند. من دراین نوشته قصد سرزنش این وآن را ندارم وهمانگونه که درسرخط نوشته ام؛ پرسش های دارم که امیدوارم از سوی صاحب نظران پاسخ های آن را دریافت کنم.

  برای آن که متهم به شیوه ی گزینشی درنقل قول کسی نشوم؛ اینک متن آن بخش ازنوشته ی آن  منتقد وادبیات شناس را که به مساله ی معنا رابطه دارد- نقل می کنم وسپس به بررسی وکالبد شگافی آن می پردازم. ایشان نوشته اند:"... هر چیزی که معنا نداشته باشد؛ ما فکر می کنیم بی ارزش است.اتفاقآ شعرگاهی زیبایی اش در این است که معنا نداشته باشد.وقتی معناندارد زیبا است...

زبان درشعر؛ وسیله ی بیان معنا نیست فقط اگرعالیترین معنا راهم داشته باشد؛ بلکه زبان ضمن آن که آن معنارا بیان می کند چیزی را هم در باره ی خودش بیان می کند. اسم این چیزرا موقتآمی گذاریم فضای سوم..."

   پیش از آن که گزاره های بالا را یک به یک مورد بررسی قراردهیم لازم است به یاد بیاوریم که معنا چیست. در فرهنگواژه های زبان فارسی؛ معنا همان "مقصود" "منظور" و"مدلول" تعریف شده است.در یکی از برابر سازی های واژه های عربی به فارسی؛ واژه ی عربی "معنا" را به " آرش" و" چم" تبدیل کرد ه اند که بازهمان "خواست" و"منظور" را بیان می کند.اما ازنظرعلمی- حوزه ی علوم  اجتماعی- معنارا چنین تعریف کرده اند:"ریشه ی لغت معنا درزبان انگلیسی مشتق ازواژه ی آلمانی است که به معنای" درذهن داشتن" است.یعنی وقتی چیزی می نویسیم یا انجام می دهیم؛ ازآن چیزی را درذهن داریم یا قصد کرده ایم." (2)

 بر بنیاد تعریف بالا می توان فهمید که معنا همان خواست ونیت یا منظورگوینده است که چون روحی دردرون کالبد یک سخن – نثر یا نظم- نهفته می باشد.

اینک به بررسی جزء به جزء متنی که ازآن یادشد می پردازیم:

1 :" هر چیزی که معنانداشته باشد ما فکر می کنیم بی ارزش است."

این مطلب قابل درک است زیراواژه ی "بی ارزش"دررابطه به پدیده ها واموربیشتربارنسبی داردو به عکس آن؛ هرچیزرا به صورت مطلق نمی توان باارزش خواندزیرا معیارهای ارزش دهی نیزیکسان  وهمه شمول نمی باشند.

 2: " اتفاقآ شعرگاهی زیبایی اش این است که معنانداشته باشد."

سوال این است که چرا"اتفاقآ" و "گاهی" شعربی معنا زیبا است؟ آیا به اعتبارحالت های خاص عاطفی خواننده یا شنونده می توان این قید هارا گذاشت یا بدون دلیل خاصی؟ آیا نویسنده می خواهد با ما از یک استثناء حرف بزند یا این که واقعآ باوردارد که شعرمی تواند بدون معناهم زیبا باشد؟ در بررسی جمله ی سوم روشن می شود که حالت دوم صدق می کند.دراین صورت این پرسش به میان می آید که آیا ما شعر بی معناداریم؟ شاید گاهی اتفاق افتد که کسی درحالت هذیان آوا ها ی ازخود بیرون دهد که به گوش ما خوش بخورد وحس شنیداری مارا نوازش دهد ولی مسلمآ نمی توان آن را شعرخواند.

3 :" ...ووقتی معنا نداشته باشد زیبا است."

این تاکیدی است براین امر که زیبایی شعردربی معنا بودن آن است.سیر فکر نویسنده دراین جا از قید هایی که درآغازآورده است رها شده ، اوج می گیرد وبه قطعیت ویقین می رسد. پرسش این است که چگونه می توان حضورمعنادرشعررامزاحم زیبایی شعر تلقی کرد؟

  4:" زبان درشعروسیله ی بیان معنا نیست؛ فقط اگرعالی ترین معنارا هم شعرداشته باشد."

دراین امرتردیدی وجودندارد که ماهیت شعرهمان خلق زیبایی است وتنهاابزارخلق زیبایی درشعر؛ زبان است. نقش زبان با کشف وتصویرسازی جهان هاوفراواقعیت های ذهنی درشعر؛ متعین می گردد. البته که زبان غیرازاین؛ برای خود ودرخود بازی هایی دارد که تابع شعرنیست اما؛ با این همه نمی تواند وسیله ای برای ساخت وبیان معنا نباشد.

به قول سوسوربنیان گذارنظریه ی- زبان به حیث یک نظام- زبان سیستمی ازنشانه هااست. این هنوزدردوران ما پذیرفته ترین وبا اعتبارترین نظریه ی بنیادین درمورد ماهیت زبان است. برابربه این نظر؛ نشانه واحد معنااست ودوعنصردارد:

- شکل فیزیکی (دال – صدای یک واژه)

- مدلول (مثل معنای یک واژه)

پس معلوم است که نشانه تنها به چیزی گفته می شود که حامل ودلیل معنا است. به این حساب شعررا نشانه ترین نشانه ها میتوان نامید. قابل تصورنیست که واژه های به کاررفته درشعراز صورت مدلول خارج باشند. بلکه واژه درشعرمی تواند هم دال باشد وهم مدلول. اگرمعناازرابطه ی دال ومدلول به وجود می آید؛ پس واژه با تصوروتصویر ذهنی - بازنمودواقعیت درشعر- پیوند ارگانیک دارد.دراین صورت هیچ شعری را نمی توان بی معنا خواند.کسانی که زبان شعررا زبان دلالتگر نمی دانند همان اندازه حق به جانب هستند که نویسنده ی "شعر بی معنا اما زیبا" !

   ازبعد دیگر قضیه ؛ باید بپرسیم که شاعر چرا می سراید وچگونه می سراید؟ در اینجا منظورماوارد شدن به مقوله ی "قصدیت"یا "نیت" در شعرنیست . معلوم است که شعربا نیت پیشینی یابرابربه یک برنامه ی ازپیش تنظیم شده خلق نمی شود. شعرهای برنامه ای همچنان که تجربه ها ونمونه های زنده نشان می دهد ؛ از شعریت تهی اند.

شعر زمانی خلق می شود که حالتی ویژه درذهن وروان کسی که شاعراست رخ می دهد واحساس وعاطفه ی اورامی شوراند . به قول معروف : درحالت دمیدن لحظه ای یک آذرخش زود گذر- شاعر آنچی را که کشف نموده وحس کرد ه است می سراید ؛ یعنی به سراغ زبا ن می رود وزبان به دنیای های ذهنی او شکل وزندگی می بخشد. درست پس ازاین است که سروکله ی "معنا" درشعر ظاهرمی شود. به زبان دیگر؛ معنا پس ازآن پدیدارمی شود که شعردرزبان هویت می یابد. به این ترتیب؛ حتادرپست مدرنیستی ترین شعرها نیزمی توان رد پای معنا را جست وجو نمود.

  ازجهت دیگر؛ شعرنوعی بیان ملفوظ است؛ بیان آنچی که شاعرباحس های درونی خود به آن رسیده یا آنچی که چون جریان الکتریکی - ناگهان ودرلحظه ای دنیای ذهن اورا درنوردیده است. شاعر بالا خره آن جهان پنهان واسرارآمیزرا درواژه ها به تصویرمی کشد. شاعرزمانی که تصمیم می گیرد شعر خودرا بیرون دهد - به جامعه پیشکش کند-  قصد آن را دارد که چیزی را درمعرض فهماندن وفهمیده شدن دیگران قراردهد.این چیز مسلمآ تنها زیبایی های لفظی ؛ تصویری  وموسیقایی نی بلکه معنا را نیزدرخودخواهد داشت درغیرآن شعررا نمی توان "بیان" چیزی خواند.

  با این حال؛ چه اصراری وجوددارد که معنا را ازقلمرو زیباشناختی شعرتبعید کنیم؟

وحرف آخراین که اگرشعر با واژه ها ساخته می شود وواژه ها حامل معنا اند؛ معنازدایی ازواژه به کجا می رسد وچی چیزی جانشین آن در شعرمی تواند شود؟

   درپایان پرسش ها؛ اینک دوشعرراکه یکی زیبایی آن برپایه های لفظی ومعنایی استواراست ودیگری شاید از جنس همان " زیبا بودن بدون معنا" است – به صورت نمونه می آوریم تا خوانندگان خوددرزمینه مقایسه ای به عمل آورند.

اشیای ساده

اشیای ساده؛ ساده ترازاین درخت سیب

یکباره می شکوفد

یک برگ، یک شکوفه

یک عکس

بس بارها که ازبرآنها گذشته ایم

بی هیچ التفات

گویی که درحجاب غیبت خود بوده اند

اما...

یک صبح،یک پسین

یکباره درتلالوی نوری شگفت

درشکل می درخشند

دررنگ می دمند

وما

این حاضران غایب را

برجای می گذارند

حیران شعر خویش؛

یک سیب، یک سبد

یک قاب، یک کتاب

از: منصور اوجی

 

تو"گفتن" ی نه گفتنی

با اینکه من چهارباربه دنیا نیامدم

با اینکه من

اما چهارباربه دنیا نیامدم

تا اینکه یکنفر یک جا یکروز  که سراغم قبلآ هم

میگفت با اینکه من چهاربار به دنیا نیامدم

تا اینکه من چهاربار

وخاطره نویسی من نیز   نیز مثل خاطره نویسی من نیز

مثل مثل   نه مثل چیزی

اول یک زن وبعد هم یک زن

وبعد هم یک زن اول یک زن

اول آن زن بعدی وبعد آن زن اول

وبعد یک زن اول،اول،اول،اول، اول

چهاراول

اول یک زن

وبعد هم یک زن

مثل مثل

تنها تنهاتنها تنها  تن ها  تنها ها

اول یکی می آمد وبعد اولی اول بعدی بعدی اول وبعد اولی

وبعد خاطره نویسی من نیز    نیزمثل خاطره نویسی من نیز    مثل نیز ...

از: داکتر رضا براهنی

-------

1: داکتررضابراهنی؛هفته نامه ی "شهروند" شماره1267اپریل 2010

2: فلسفه ی امروزین علوم اجتماعی - برایان فی. برگردان:خشایاردیهیمی

رویکرد ها:

 - درسنامه ی نظریه ی ادبی؛ مری کلیگز. برگردان: جلال سخنور،الاهه دهلوی وسعید سبزیان.

 - جستارهای درزیبایی شناسی( مجموعه ی مقالات) برگردان مشیت علایی.

 - پست مدرنیسم؛ گلن وارد. برگردان : قادرفخری رنجیری وابوذرکرمی. -