قاضی دادگر
« اقبال » استعمار در تجزیهء هند و به خاک نشاندن افغانستان
عرض مرام :
مراسم میلاد مسعود حضرت سرور کائینات محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم پیامبر خاتم بود . مسجد جامعی در حومهء شهر با ختم قرآن مجید و خیرات عمومی نسبتاً کلان به همین مناسبت فرخنده جمع و جوش کمنظیری داشت . مرا حین توزیع کردن نان ؛ بزرگان محل قدر کرده با چند تن دیگر روی تختی در مسیر عبور و مرور مردم نشاندند .
هنوز سخنانی بیشتر از تعارفات و احوالپرسی میان ما رد و بدل نشده بود که جوانتر ها به غلغله افتادند ؛ دسته دسته پیرامون یک یک مبلایل گرد آمده و مصروف پرسان و جویان از کابل شدند . خلاصه طئ ساعتی همه چیز به ما روشن گردید :
طلبای کرامmade in Pakistan ! مانند ما ؛ مانند آن بی بی زن مؤمنه که از آن سوی بحر ها و کشور ها پول فرستاده و مخارج این مولودی مبارک را نذر کرده بود و مانند سایر اُمتان حضرت پیامبر گرانمایه ؛ میلاد با سعادت او را در شهر نو کابل جشن گرفته بودند !!!
جشن جهادی ، جشن انتحاری و انفجاری ، جشن کُفر کشی و اسلام نوازی ، جشن قربانی ، جشن قربانی های خونی ، قربانی های سوختنی و دودی و خاکستری...
تجلیلی ! این چنین ابتکاری ! از میلاد حضرت رسول الله مبارک که در 14 قرن سابقه اش دیده نشده بود ؛ تقریباً همه اهل مجلس را متأثر ساخت .
اما تأثر داریم تا تأثر !
بسیاری ها ؛ دیگر اشتهای لب زدن به نان نداشتند !
تصادفاً اطفال زیاد آمده بودند و بی خیال غذا خوردند و فهمیدند که پیامبر بزرگی داشته اند و در سایهء رحمت و برکت او و تعلیماتش بزرگ خواهند شد و به فرزندان اهل و صالح آدمی مبدل خواهند گشت .
من و همنشینانم کم کم از عمق بهت و حیرت و تأثر و تألم بیرون آمدیم و لب به سخن گشودیم . یکی از جمع ما گفت :
من از ابتدای جهاد داد می زنم که این راه ؛ راه خدا و پیغمبر نیست ؛ کس نمی شنود .
این ؛ راه شیطان ؛ کار شیطان و غرض و مرض شیطان است ؛ شک نیست که میخواهند سرِِ زاغ ؛ بودنه بگیرند ؛ اما مقصد واقعی « بودنه » و شوروی و کمونیست و چه و چه نبود و نیست ؛ مقصد اصلی نابود کردن خود اسلام و بقایای اسلام و مسلط شدن بر تیل و نفت و دیگر ثروت هاییست که تصادفاً زیر پای مسلمانها خوابیده است ! این است که نوبت به خود خدا و پیغمبر ما هم رسیده ! از «کارتون » سازی شروع شد تا اینجا رسید ؛ درون مسجد ها را بمانید که فردا انتحاری ها درون کعبه هم در می آیند ...
دیگری گفت : عجیب است با اینقدر عسکر و لشکر و امنیتی ؛ چند تا تروریست چطور میتوانند راساً درون کابل در آیند و دیروز « فروشگاه ..» و امروز« شهر نو » را این قسم تباه کنند !
سومی گفت : برادر ها !
این عجیب نیست که انتحاری ها چطور در کابل عملیات میکنند ؛ شما ظاهر را می بینید و خیال میکنید که پاکستان از کابل فاصله دارد .
آیا اینهایی که در کابل حکومت میکنند و اردو و پولیس و امنیت را می چرخانند ؛ وابسته و نان و دال خورده گی همان پاکستان نیستند ؟!
درون خانه پاکستانی ؛ بیرون خانه پاکستانی !
این حالا شما کوزه را بگیرید و حوض را پُر کنید ! من به اجازهء تان رفتم ؛ گپ این ملک از گپ ها تیر است ! ما و شما نه عجیب را شناختیم و نه نجیب را ...
سخنان این مرد بر من تأثیری کرد که در عمرم تجربه نکرده بودم . به مشکل با همنشینان و دیگران خدا حافظی میکردم ؛ نفر پهلویی متوجه حال برهم خوردهء من شد و منحیث تسلی گفت :
قاضی صاحب ! زیاد غم به دل نگیرید . هست ؛ دیگر... علامه اقبال چه خوب گفته :
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست جمعیت کفر از پریشانی ی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عـیـبـی هرعیب که هست در مسلمانی ی ماست
آخر آخر؛ انشاءالله کس زور اسلام را ندارد ؛ روی خود را سیاه میکنند و خلاص !
در آغاز احساس کردم قدری از این حرف تسلی یافتم . ولی زمانیکه از دیگران جدا شده میخواستم پای درون خانه بگذارم قلبم سیخ زد ، سرم گیچ رفت ؛ چشمانم سیاهی کرد ، پاهایم سستی کردن گرفت ...
واضحاً حملهء قلبی و چیز دیگر نبود ؛ بدترین احساس حماقت در جانم دویده بود ! آنهم از رهگذر همین رباعی علامه اقبال !
......
ناگزیر درین مفهوم خیلی اندیشیدم ؛ مسایل تاریخی و چیز های دور و بر آنرا سبک و سنگین ساختم . ناگهان وحشتم برداشت . به راستی اگر همه این یافته ها ـ آنوقت ـ در لخک دروازهء حویلی ـ یکجا برمن هجوم آورده بودند ؛ قطعاً مُرده بودم .
اگر اشتیاق و توان و تحمل دارید ؛ به مطالب زیر توجه بفرمائید و الا همین جا جان خود را سبک نموده به زنده گی و روزگاری که برایتان لازم دیده اند ؛ برسید!
خلاصهء مطلب :
اکثریت مطلق مردم باشعور و با مطالعهء مشرقزمین میدانند که این « رباعی » از « علامه اقبال لاهوری » است :
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست جمعیت کفر از پریشانی ی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عـیـبـی هرعیب که هست در مسلمانی ی ماست
به باور خیلی ها دکتور محمد اقبال لاهوری شاعر متفکر ، فیلسوف ، عارف و خیلی چیز های دیگر است ولی کمتر کسی به بُعد سیاسی شخصیت اقبال توجه و دقت نموده است و می نماید ؛ در حالیکه دستاورد اقبال لاهوری همان یک دوجین نوشته های فارسی و اردو نیست که اساساً « مفاهیم » مومیایی شده با موم « خیال » و پوشانیده شده با پرند شعر می باشد ، بلکه مولود اصلی او به اتفاق چند زوج دیگر : « پاکستان » است !
چند سخن به حیث مقدمه :
ناظم ها و شاعران زیادی در طول تاریخ ادبیات فارسی ، اردو و دیگر زبان های شرق همین کار را که اقبال کرده است ؛ کرده اند . به نظر من برجسته ترین چهرهء این رده ؛ همانا سعدی شیرازی است که مزایایی از هنر شعر و ادبیات را در « بوستان » و « گلستان » خویش به خدمت مفاهیم تعلیمی و تربیتی و اخلاقی قرار داده و چه با شکوه و سرافراز از عهدهء این مهم سراپا انسانی بدر آمده است !
ناظم ها و شاعرهایی از قماش درباریان سخنگوی غزنه و مداحان پیشوا های مذاهب و فرق دینی هم اغلب در کار خود نامؤفق نبوده اند ولی کار شان به لحاظ تاریخ و انسانیت مورد سؤال بوده ، هست و خواهد بود !
اینکه تمام اینها بالنوبه در بالنده گی و ترقی زبان و ادبیات مربوط از جمله ادبیات فارسی کمابیش نقش مثبت ایفا کرده اند ؛ نیز مورد تردید نیست .
ولی با تمام اینها ؛ همه را نمی توان درکفهء یک ترازو گذاشت و با یک متر اندازه گرفت .
خدمت بزرگ سعدی ؛ دلیل آن نمیشود که هر شاعرنمای منبر و مجلسِ وعظ و نصیحت پدرانه ـ که چه بسا بیش از سعدی کاغذ سیاه کرده است ـ نیز همچون او قدر بیند و بر صدر نشیند !
از این نظرگاه ؛ مهارت های شعر و ادبیات فقط حربه و وسیله است ؛ لذا باید نخست معلوم شود که برای کدام هدف و با چه لیاقت و حذاقتی به کار گرفته شده است ؟
مبرهن است ؛ اگر سعدی شیرازی با صدق محض و بدون کمترین چشمداشت مادی و نفسانی ـ و بلکه با قبول خطر و قربانی ـ آنرا وقف تعلیم و تربیت انسانی و اعلای مدارج اخلاقی ساخته ؛ اکثراً شعرای دربار غزنه و همطرازان شان در سایر مکان ها و زمان ها ؛ آنرا به طمع صُله ها و خلعت ها و زر و مقام ؛ در مدح و ثنای ستمگران جبار و جلاد به کار برده اند و به تعبیر ناصرخسرو « دُر دری » را « به پای خوکان » فرو ریزانیده اند !
اما سوای این دو ردهء برهنه و آشکار ؛ رده های پر ابهام و پر رمز و راز دیگری وجود داشته اند و وجود دارند که بازهم به مفهوم علمی و امروزین ؛ نماینده گان ادبی و هنری حساب نمیشوند ؛ ولی مهارت ها و قرایح هنری و ادبی را برای تلقین و تزریق ایدئولوژی ها و باور های خویش استعمال کرده اند و میکنند . دیگر بسته به ماهیت ایدئولوژی ها و باور هاست که آنانرا به آدم های فیض رسان و یا مضر و مؤذی برای تاریخ و بشریت مبدل میکند .
به نظر من در ردهء نخست این ردیف ؛ عارف و متصوف کبیر ما مولانای بلخی رومی جای شاخص دارد .
اما بلافاصله باید خاطر نشان ساخت که برخورد عوامانه با شخصیت های بزرگ از هر قماشی ؛ یک مشکل سترگ در مسیر نقد ادبی و سیاسی و اخلاقی و مذهبی ما بوده، هست و کماکان میباشد !
بر اساس این عوامگرایی و عوامزده گی ؛ تقریباً همیشه از رسیده گی و تحقیق و نقد و انتقاد بر دوران های جنینی و کودکی و خامی و نو جوانی و جوانی ؛ و به طور کلی دوران طبیعی « بحران سنی و عقلی و عاطفی » بزرگان طفره زده میشود .
این معضله به حدی بزرگ و ریشه دار و سر سخت است که حتی سخن را به اینجا میرساند که تذکره نویسان و سیره نویسان ؛ برای بزرگان مورد نظر و مورد باور و مورد اعتقاد و احترام خویش ؛ افسانه سازی میکنند !!!
منجمله برضد قوانین و نوامیس طبیعت که همه موجودات حیه به شمول بشر محکوم آن ها هستند ؛ مدعی شده اند و میشوند که « بزرگ » مورد نظر شان ـ اولاً از پدر و مادری نزاده ، دوران طفولیت و« تر و خشک شدن » و کودکی و نوباوه گی و « جوانی و دیوانی! »... نداشته ، رأساً از آسمان آمده یا از ناکجایی در نهایت کمال و جمال ؛ سبز فرموده است !
و ثانیاً اگر هم از پدر و مادری زاده ، درشکم مادر سخن میگفته و به مجرد به دنیا آمدن هزاران معجزه از خود بروز داده و سپس هم سراپا بی عیب و ریب و خطا و اشتباه ؛ بزرگی و بزرگواری فرموده است !!
شوربختانه این طرز نقد و برخورد با مولانای بزرگ ما نیز تا حدودی معمول ومرسوم است و بر اساس آن بین مولانای کودک ، مولانای نوجوان ، مولانای جوان ، مولانای میانه سال و میانه حال ؛ و مولانای پخته و در اوج و در معراج تفاوتی نیست !!
در حالیکه « مولانا های نخستین » چه بسا ضد « مولانای پسین » است و بدینجهت بسیار طبیعی و بدیهی است که ما در آثار مولانا با ضد و مضاد های بیشمار و حتی چیز های سخیفی بر میخوریم .
چون این بحث در بارهء مولانا نیست ؛ فقط همین را باید به خاطر سپرد که هدف ما از مولانای بزرگ بلخ ؛ فقط مولانای پخته و به کمال رسیده میباشد !
زنده گیم یک دو سخن بیش نیست خام بودم ، پخته شدم ، سوختم !
دکتور اقبال و علامه گی اش :
واما با اینکه گویا ادعایی نیست که علامه اقبال کار شعر و عرفان را از رحم مادر آغاز کرده باشد ؛ معهذا معجزات و کراماتی مسلماً به او نسبت داده میشود . یکی از این کرامات همان اسلام شناسی منحصر به فرد اوست که در « رباعی گونه»ء بالا توفان کرده است !
واقعاً نبوغی که منجر به حل یک معمای چندین مجهوله چندین قرنه شود ؛ نه تنها برای قوم و قبیله ایکه این نبوغ از آن برخاسته افتخار آفرین و غرور بخش است که چنین افتخار و غروری را مسلماً به همه بشریت ارزانی میکند !
آیا مورد علامه اقبال ؛ چنین موردی نیست ؟
اینکه « اسلام » هم به مثابهء دین و دعوت ملکوتی ، هم به مثابهء امپراتوری و کشور گشایی ؛ هم به مثابهء سیاست و تاریخ و تمدن ، هم به مثابه فقه و قضاء و حکمیت ، هم به مثابهء سازمان ها و نهاد های دولتی ، ضد دولتی ، تجارتی ، زیارتی ، خیریه ، تصوفی ، مافیایی ، تروریستی وغیره در سراسر 1400 سال موجودیت و مطرح بودن آن و اخصاً در عصر کنونی آماج میلیونها گونه پرسش است ؛ انکار پذیر نمی باشد و اینکه علامه ای پیدا میشود و به اینهمه پرسش های لاتعد و لاتفسی یک پاسخ جانانه و دندانشکن میدهد ؛ بائیستی بر آن نازید و فخر کرد و دیگر پُشت سر خارید و رفت و اینهمه پرت و پلا و کج بحثی و کج خلقی را رها نمود !
ولی مسلماً حد اقل این اجازه هست که خود این پاسخ کاویده شود تا « فهم » گردد !
اگر چنین اجازه ای باشد ؛ پیشاپیش مستلزم آن است که شخصیت پاسخ دهنده ولو در کلی ترین صورت ؛ مدنظر گرفته شود .
این شخصیت به دلیل اینکه « علامه » است ؛ « بحر العلوم » میباشد یعنی اینکه تمامی دانش های عصر اعم از کلام و فلسفه ؛ وعلوم پایه یا علوم تجربی و ساینسی بشریت در روزگارش را فقط در کنج دامن دارد و مزید بر آن خود مبدع وخالق علوم یا شاخه هایی از علوم است که پیش از وئ مکتوم و نا مکشوف بوده است . در واقع هم علامه محمد اقبال لاهوری تحصیلات عالی کمبریجی و میونیخی به درجات دکتورا دارد و این تحصیلات درست بر حسب معیار های عصر و دوران تاریخی اوست .
بدین اعتبار سخنانی که از علامه اقبال لاهوری صادر میشود ؛ تمامی معیار های علم و دانش و شناخت و معرفت و منطق عصر او را در حساب آورده و لحاظ کرده است !!!؟؟؟
اینک چنین شخصیت با چنین مقام و منزلتی است که میفرماید :
آبادی بتخانه ز ویرانی ی ماست جمعیت کفر از پر یشانی ی ماست !
در جمع علومی که علامه ؛ محیط و محاط بر آن است ؛ یکی نیز ریاضیات می باشد . « نسبت و تناسب » فقط یک بخش کوچک ریاضیات است و حسب آن « آبادی بتخانه » تناسب معکوسی دارد با « ویرانی ی ما » و همین قسم « جمعیت کفر » معکوساً متناسب است با « پریشانی ی ما » .
نتیجه و حاصل جمع و ضرب و تقسیم و جزراین معادله عبارت میشود از اینکه : اگر ما مسلمان ها میان خود « ویران » و « پریشان » نبودیم ؛ در سراسر عالم ؛ نه بتخانه ای بر پای بود و نه کفار یا مخالفان اسلام « جمعیت » و وحدت داشتند و چه بسا موجودیت هم نداشتند.
به عبارت روشنتر؛ در آن صورت همه عالم و آدم مسلمان بودند و بس ! چرا که :
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست در مسلمانی ی ماست !
عجالتاً مکث در باره اینکه « اسلام به ذات خود ندارد عیبی » ؛ دخالت کردن در معقولات به نظر میرسد ؛ ولی برای آنکه از این توهم بیرون آئیم باید دقت کنیم که اینجا سخن از « اسلام » است ؛ نه وحئ منزل الهی « قرآن مبین » !
صرف در مورد قرآن کریم است که آمده « ذالک الکتاب لا ریب فیه » . البته هدف این آیهء مبارکه هم ؛ همان « کتاب مدون » که 20 سال پس از رحلت حضرت مقصد وحئ خاتم النبیین علیه السلام تألیف و تکثیر شد ؛ نمی باشد .
این تألیف و تدوین چنانکه حتی برای عوام الناس اظهر من الشمس است ؛ کار شماری از بنده گان میباشد و چون بنده و بشر بلا استثنا جایز الخطاست ؛ اگر حکم کنیم که تألیف و تدوین جزوات پراگندهء 20ـ30-40ساله میان بندگان جایز الخطا و ابنای بسیار بدوی بشر ؛ توسط دولت و خلافت و هیأت چند نفری صالحان و امینانش ؛ صد در صد « لاریب فیه » است ؛ این دربار و خلافت وهیأت آمنه و صالحه اش را (العیاذ بالله !) به مقام خدایی برداشته ایم !
از آنجا که متباقی نسخه ها و آیات و روایات که ادعا میشده است ؛ کماکان وحئ منزل الهی است ؛ طعمهءآتش شده و محو گردیده است ؛ و نیز با در نظر داشت سایر ناتوانی ها و نفسانیات بشری ـ آنهم بشر در « جاهلیت » پرورده شده ! ـ ؛ اینکه حدود و ثغور « ذالک الکتاب لاریب فیه » کدام هاست ؛ در آخرین تحلیل جز به خود حضرت حق جل جلاله معلوم بوده نمیتواند و در این زمینه است که « والله اعلم بالصواب » عالیترین مصداق را دارد !
این اصل نه تنها در دورانیکه حتی الفبا وخط و کتابتِ درست ومداد و مصحف و نقطه گذاری و تجوید و تنوین و مهارت های دقیق سازی و دقیق نگهداری امانت کلام و مفاهیم کافی نبوده است ؛ صادق میباشد ؛ بلکه همین امروز نیز با همه اعتلای فنون و مهارت های نگارش و تحقیق و تألیف و تدوین و چاپ و نشر طباعتی و الکترونیکی و دیجیتالی و کامپیوتری؛ تقریباً هیچ اثری را نمیتوان یافت که عاری از عیب و خطای جزئی یا کلی باشد !
به هر حال ؛ خوشبختانه دعوای علامه اقبال ؛ نه بر سر قرآن مجید ـ نسخهء تدوین شده در خلافت حضرت عثمان (رض) است و نه بر مراد و منظور الهی از « ذالک الکتاب لاریب فیه »! ؛ دعوی علامه از «اسلام » است که مفهوم فوق العاده عام و حتی در نفس خود متناقض و متکثر میباشد .
آنچه به نام احادیث ( غالباً جعل شده ) و تاریخ زنده گانی و سیرت حضرت نبی کریم (ص) روایت و پردازش و پخش گردیده هم اسلام است ؛ آنچه از خلفای راشدهء اربعه رضوان الله تعالی علیهم حکایت گردیده هم .
خلافت حضرت معاویه و حضرت یزید و سایر خلفای اموی (رض) هم اسلام است ؛ ضد ها و مخالفین آنها تا شهدای فاجعهء خونین و دهشت انگیز کربلا و تا خوارج نهروان و حشوو زواید دیگر آنها هم ؛ اسلام .
هم خلافت های عباسی و عثمانی و سلطنت ها و جمهوری های دیروزی و امروزی ساحات مسلمان نشین کره ارض اسلام است و هم اخوان المسلمین و وهابیت و سلفیه و القاعده و الجهادیهء افغانیه و پاکستانیه و غیرهم !
انواع « کلام » تسنن و تشیع و خوارج و قرامطه و بهائیه ... هم اسلام است؛ انواع تصوف و زهد و ریاضت و عبادت هم !
انواع تراجم و تفاسیر قرآن شریف و حدیث و فرمایشات امامان و تأویلات ملایان و مداحان و طالبان و متولیان اماکن مقدسه و زیات ها و اوقاف ... هم اسلام است و انواع تعویز و تومار و دعا و دستور و بند و شویست و دودی ... هم !
می بینیم که « اسلام » جناب علامه ـ ولو که در ذات خود « عیب!!!» هم نداشته باشد ـ به طور اشد و اجل قابل نقد و بررسی و تحقیق علمی و بیطرفانه و بیغرضانه و بی تعصب و بی جمود و بی جهل مرکب و بدون سرتمبه گی است ؛ و الا هم جناب علامه راه به جایی نبرده اند و نمی برند و هم مؤمنان و پرستنده گان و دنباله رو ها و مرید ها و نشخوار کننده گان جویده هایشان !
اختراع ریاضی ی تدفین :
بر علاوه ؛ توفان علامه گی حضرت دکتور اقبال ؛ ارکان علوم ریاضیات را نیز به لرزه در آورده است . دقت فرمائید :
(آبادی بتخانه نتیجهء ویرانی ما “-A”) = ( جمعیتِ کُفر نتیجهء پریشانی ما “-B”) علت :
منهای اسلام “-C”؛ در ( هرعیب که هست “+???...” درمسلمانی ما “+D” ) است .
(-A) = (-B) = (- C) + (D +???...) = (+ C) - (D - ???...) = (+A) = (+B)
کسی بر سبیل شوخی گفته بوده است :
ترقی های عالم رو به بالاست ز بالا ما به پائین می ترقیم !
معادلات در ریاضی از «مجهول» آغاز میشود تا به « معلوم» برسد و به عبارهء دیگر ریاضی ؛ مجهول ها را به معلوم ها مبدل میکند . اما علامهء ما معلوم ها را می برد در مجهول ها ـ آنهم نه در «چند مجهوله» که در گودال مجهول ها ـ دفن میفرماید ؛ لذا کار او نفسِ تدفین است !! و این ریاضیات ؛ هم ریاضیات گورکنی و تدفین ؛ لاغیر !
بدینگونه علامه اقبال یک کمبود بزرگ !در علوم ریاضی را رفع نموده و ریاضی قبر کنان و دفن گران را پایه گذاری کرده است !!!
روانشناسی ی شهکار علامه :
در هنر و ادبیات معمولاً به برازنده ترین آثار لقب شاهکار را نسبت میدهند ؛ گو اینکه کار شاهان در طول تاریخ همیشه خلاقانه و آنهم فوق العاده و خارق العاده بوده است!
چه باید کرد ؛ ما خیلی از این زهریات را مخصوصاً در پوشش اسلام و تقوی و تقدس ... همه روزه سر میکشیم !
ولی رباعی فوقانی علامه اقبال از دیدگاه های زیادی فوق العاده و در حکم شهکار است . پس روانشناسی این رباعی ؛ اهمیتی فراتر از شعر و شاعری علامه دارد !
این رباعی واضحاً حاکی از تب و تاب پاکستان سازی دکتور اقبال میباشد .
مثل معروفی داریم که « المعنی فی البطن الشاعر » . این حکم تنها در مورد علامه اقبال صادق نیست بلکه اصولاً آثار هنری و ادبی « معنا » ندارد ؛ چرا که عاطفی است و با « احساس » در پیوند است . توجه کنید ؛ معنای این بیت زیبا چیست ؟
رفتن و آمدنت ؛ آمد و رفت دیگر است موج گل می روی و آب بقا می آیی
شعریست سخت لطیف و تار های قلب هر خواننده و شنونده را به ارتعاش در می آورد و لذت عجیبی به همه می بخشد ؛ اما مطلقاً معنی ندارد و اگر اندکی معنا میداشت ؛ دیگر شعر نبود ؛ هنر نبود ؛ شعار بود ؛ شعار یعنی بیان یک فکر و یک خواستهء سیاسی ( چه برهنه ، چه مستور)!
ولی رباعی علامه اقبال معنی دارد ؛ مگر معنایش همان نیست که در ظاهر استنباط میشود . معنا در بطن شاعر است ؛ لذا باید دید که شاعر در چه حال است ؛ چه درد ها ؛ هوس ها و تمایلات را حایز است .
زمینه های بالنده گی علامه اقبال :
امپراتواری انگلیس که آفتاب در مستعمراتش غروب نمی کرد ؛ در نتیجه جنگ جهانی و سایر عوامل تدریجاً فراهم گشته در پئ مبارزات آزادیخواهی مردمان مستعمرات ؛ آهسته آهسته کم رمق میشد و در گامی آنسوترخود را ناگزیر میافت که مستعمرهء طلایی خود هندوستان را ترک گوید .
اما ابلیس پیر ؛ معمولاً وعادتاً یگ گام عقب میرفت تا بعد بتواند سر فرصت دو گام دیگر به پیش بردارد .
این ویژه گی برای انگلیس هم منحصر به فرد نیست ! جهانخواران و جهانگشایان علی القاعده جهانی می اندیشند ؛ نه تنها به وسعت جهانی می اندیشند بلکه به امتداد زمان یعنی گذشته و آینده هم جهانی می اندیشند ، اما لوکالی و محلی و دفع الوقتی عمل میکنند.
حتی مسلمانان هم حین امپراتوری و جهانگشایی شان ناگزیر و در حد خویش جهانی می اندیشیدند . وقتی جهانمداری را از دست دادند و به قطعات ملوک الطوایفی تجزیه شدند ؛ دیگر جز دره یا صحرا یا مغاره نداشتند که اندیشه شان را پر و بال دهد ؛ ناگزیر کوته عقل و کوته اندیش و کوته نگر شدند و از آن بدتر اجازه دادند که دیگران برایشان بیاندیشند و برنامهء زندگی و حکومت و طرز عقیده و عبادت برایشان تدوین و بر اِیشان تطبیق نمایند.
باری ؛ فکر سازان و محققان و متتبعان جهانی اندیش انگلیس از صد ها سال پیش تشخیص داده بودند که اگر اسپ ها را با قیضه و لگام میتوان به راه برد ؛ آدم ها را حتی سهلتر با غلغلک های ایمانی میشود هدایت کرد . بدینجهت آنان نه تنها برای مسلمانان بلکه برای کلیه ادیان و مذاهب مردمان زیر سلطه یا مورد طمع شان ؛ ستراتیژی ها و تدارکات داشتند و افراد و جریاناتی را آمادهء کار ها و اقدامات ویژه ساخته بودند .
درین هنگام هندوستان بزرگ در کنار 4-5 صد میلیون هندو و سکهـ .. بیش وکم صد میلیون مسلمان داشت که عمدتاً در بنگال شرقی ؛ قسمت هایی از پنجاب و لاهور و ملتان به اضافه بلوچستان و پشتونستان ـ که انگلیس ها از افغانستان جدا کرده بودند ـ دارای اکثریت نفوس بودند .
ابلیس پیر تمام ذخایر و امکانات و ابداعات نابغه آسای خود را به کار گرفت ؛ جنبش اسقلال خواهی پر افتخار و انسانی و شرافتمندانهء هندوستان کبیر را تجزیه کرد و میان هندو ها و مسلمان تنفر و نفاق مذهبی را دامن زده مستعمرهء هند را به مقتضای ستراتیژی های طویل المدت آینده دو شق ساخت ؛ چنانکه سرانجام خیلی بیشرمانه دم و دستگاهی خود ساخته را در مدارهستهء 23 خانوادهء ثروتمند و قدرتمند پنجابی وابسته به خویش بر دو قسمت کاملاً مجزا از هندوستان تحمیل و به عنوان دولت نوظهور در قطار ممالک تاریخی عالم به رسمیت شناخت .
این پروسه که رویهمرفته چندین سال را در بر گرفت و طئ آن خونهای بیشماری از هندو ها و مسلمانان بر زمین ریخت ؛ با نام های کسانی چون محمد علی جناح ، ابوالعلاء مودودی ، دکتور اقبال لاهوری ... پیوند ناگسستنی دارد .
بخش تجزیه ای و انشعابی نهضت اسقلال طلبی هند در ردای اسلام خواهی توسط دار و دسته مسلم لیگ به حرکت در آورده میشد. در سال 1930 کنفرانس سالانه مسلم ليگ در الله آباد تشکيل شد و دکتر اقبال به عنوان رئيس آن انتخاب گردید . وي در اين کنفرانس (فی البداهه !!!!!) براي اولين بار فکر تشکيل کشور مستقل پاکستان را پيشنهاد داد !!
اقبال لاهوری که سخنگو و بلند گوی عمدهء جریان مسلم لیگ بود ؛ درین سالها ـ اگر از کفر و بتخانه سخن میگوید ؛ المعنی فی البطن او ؛ هندوان و الهه ها و معابد آنان است و اگر از اسلام سخن میگوید منظورش همان ایدئولوژی تدوین شده در زرادخانه استعمار پیر بریتانیا ست و اگر از «هر عیب که هست در مسلمانی ما » سخن میگوید ؛ هدفش شماتت بر مسلمانانی است که در اجرای «اسلام انگلیسی» از خود تردید و تذبذب نشان میدهند و چه بسا مایل و راغب نیستند شکار دسیسهء استعمار شده ؛ وطن بزرگ ، تاریخی ، با فرهنگ غنی دیرینه ، محبوب و مألوف خود را به دلخواه دلقک های سیاست استعمار ترک و تخریب نمایند.
شاید کسی بپرسد که داکتر اقبال در بارهء افغانها و وطن شان اشعار بکر و جالب و سزاوار احترام دارد ؛ پیرامون آنها چه میتوان گفت؟
هر کسی که کمترین شم سیاسی داشته باشد ؛ میتواند دریابد که اقبال و همپالکی هایش در حالیکه با میلیون ها مردم وطندوست و عاشق مجد و عظمت هند بزرگ سر ستیزخونین و هدفمندانه داشتند ؛ حتی بنابر موقعیت جغرافیایی منحیث عقبه سنگر هم که شده می بایستی به افغانستانی ها ( و ایرانی ها ...) چاپلوسی میکردند تا جانب هند را نگیرند و این ضرورت بخصوص با در نظر داشت میلیونها مردم سلحشور و آزادیخواه پشتون وبلوچ که از صد و اندی سال پیش برای آزادی جنگیده بودند و می جنگیدند ؛ مبرمیت اکیدی پیدا میکرد.
و آنگهی در استراتیژی استعمار پیر انگلیس هم هنوز « فارورد پالیسی » وجود داشت ، علاقه بر سنگر هندوکش بیحد شدید بود و افغانستان عمق ستراتیژیک پاکستان و حتی ایالت دیگری از پاکستان آینده تصویر و تصور میشد . اینجاست که المعنی فی البطن اقبال از اینگونه فرمایش ها و چاپلوسی ها مبرهن میگردد :
آسیا یک پیکر آب و گلست ملت افغان دران پیکر دلست
از گـشـاد او ؛ گـشـاد آسـیا از فساد او ؛ فـسـاد آسـیـا
یا این دو بیتی :
نه افغانیم و نه ترک و تتاریم چمنزادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ وبو برما حرامست که ما پروردهء یک نو بهاریم
این ؛ بانگ کسی است که آنسو میان هم میهانان هزاران سالهء با فرهنگ و با معنویت غبطه برانگیز خود به نام کفر و بتخانه و اسلام و مسلمانی وحشیانه ترین آتش تاریخ را مشتعل ساخته و برآن روغن ریخته میرود ؛ ولی اینسو که مقاصد سیاسی ایجاب میکند ؛ تمیز رنگ و بو را حرام میداند !!!!
زهی دیده درایی او؛ و زهی ابلهی ما که تا امروز هم بدین حقایق حیاتی و مماتی اصلاً توجه نمی کردیم و نمی کنیم !!
****
با اهدای شکرانه به جوانان برومند نویسنده و ژورنالیست که عرایض فوق این حقیر فقیر سراپا تقصیر را بی مزد و مدعا و محض رضای خدا و مصالح وطن آرایش و پیرایش کردند ؛ به اطلاع تان می رسانم که نوشتهء فوق تنها قسمت اول چیزی است که من اراده کرده ام به عون اوتعالی به هموطنان و همدینان و همنوعان خود تقدیم دارم ؛ انشاءالله تعالی قسمت بعدی که مهمتر و دلچسپ تر خواهد باشد تا هفتهء آینده خدمت تان میرسد .
گر بماندیم زنده بر دوزیم جامه ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر ای بسا آرزو که خاک شده
افغانستان دربدر ـ قاضی مطرود متقاعد س.د . دادگر
یوم سه شنبه 11 حوت 1388 و 16 ربیع الاول 1431