دو تصویر
یک:
شب همه شب خواهم نشست
و
ستاره هارا ترجمه خواهم کرد؛
به خط نستعلیق
و
با قلم زرد عرفان.
سپیده دمان؛
کتاب سبزافق را
برپشت اسپ سرخ فلسفه خواهم بست
نمی دانم به منزل خواهد رسید یانه .
دو :
به نرگس های سفید باغچه ی آسمان گوش فرادادم؛
از تفسیرهستی پر شدم.
لاله های عنابی شفق را بوییدم؛
به جاودانگی پرزدم
سپس؛ خودم به من گفت:
جهان غزلی است که شاعرهنوزآن را نسروده است.
اگربگذارند
شام آبستن فردا ست اگر بگذارند
تاسحر فاصله یک پاست اگربگذارند
آسمان جلوه گه ی ماست اگرراه دهند
بال ما نیز مسیحاست اگر بگذارند
آن سوی دشت سرابی که عطش می روید
همه جا پهنه ی دریاست اگر بگذارند
منزل ما که دراو راهزنان اند نهان
جست وجو ناشده پیداست اگر بگذارند
پس آیینه ی وارونه نشستن تا کی
آن طرف نیز تماشاست اگر بگذارند
قامت جنگل ما سر به فلک خواهدزد
دارکوبان چپ وراست اگر بگذارند
غنچه های موج
شام است وما چوزنبق رویا شکفته ایم
باخنده ی ستاره ی صحرا شکفته ایم
چون غنچه های موج که هرلحظه واشوند
بر شاخسارآبی دریا شکفته ایم
گلواژه ایم ودرسفر شعرزندگی
در جست وجوی گوهر معنا شکفته ایم
پاییز سررسیده وتنگ غروب وما
در انتهای باغ چه تنها شکفته ایم
دررهگذار خشم تگرگ وغریو باد
پروانه هوشدار که بیجا شکفته ایم
نوروز
تکدرخت پیرنوروزام
اما؛
نه دیروزام، نه امروزام
قرن هاست که مرادرزهدان یک مرداب کاشته اند
موش های اسطوره ریشه هایم را می مکند؛
وکرم های تاریخ با تفاله های روح من بازی می کنند.
من با واژه ی عطش بیگانه ام
چرا که سراب هارا نیز ازمن دزدیده اند؛
تارگ هایم را از احساس تشنگی تهی سازند.
برگ هایم را به تاراج برده اند
تا اهریمنان را سترعورت کنند؛
وبر شاخه های خشکم امشا سپندان را حلق آویز کرده اند
تک درخت پیر نوروزم...
من لاشه ی یک واژه در انبار تاریخم
همزاد شب مردابی ام؛
یک شب مزمن؛
شبی که حتا با چراغ آسمان روشن نمیگردد
وگرخورشید هم تابد به چشم من؛ بجزسوزن نمیگردد
گردن آویز
از گنجینه ی روشن شب
بلورستاره هارا می دزدم ومیتراشم؛
ودانه دانه به واژه تبدیل میکنم.
ازواژه های بلورین
گردن آویزی میسازم برای کسی که
جوانی های من دررنگین کمان چشم هایش بخار شده است.
راه بهار
رو سوی خانه ی ما راه بهار گم شد
تصویرگل دمید ودرذهن خار گم شد
نجوای سبزباران ازگوش غنچه کوچید
آوای مرغ شبگیر از شاخسار گم شد
دیگرچی کس ازاین پس مارا به ما نماید
آیینه ها شکست و آیینه دار گم شد
در گرد هربیابان چندین امید بستیم
تا دیده باز کردیم نقش سوار گم شد
جزبانگ وحش ناید ازچار سوی عالم
گویی که تخم آدم در شوره زار گم شد
ای شیخ دیدی آخر درکعبه ی دل تو
ابلیس جا گرفت وپروردگار گم شد
دروغ
تاریخ را بگویید هرروز یک دقیقه سکوت کند؛
درازای هر قطره دروغی
که در پیاله ی ذهن ما چکانده است.
کدامین دست؟
زهدان چرکین قبیله؛
پیوسته مار می زاید.
مارهای سیاه را می بینم که
به سوی باغ ما می خزند؛
باغی که بر شاخه های در ختان آن
پرستو ها تخم گذاشته اند.
کدامین دست به یاریی نسل پرستو ها برخواهد خاست؟
کدامین دست زهدان عفریته را خواهد بست؛
کدامین دست؟
شب یلدا
فصل سرد وهمه جاهمهمه ی توفان است
روح آتشکده زندانیی یخ بندان است
واپسین قافله ی باغ به خود میلرزد
سرهربیشه یکی راهزنی پنهان است
ریشه های عطشان چمن سوخته را
آتش سرب مذاب است اگر باران است
فلق تیره وخورشید درآغوش ابر
باد بیهوده به هرگردنه سرگردان است
کرگس وخیل کبوترهمگی بال به بال
زاغ با صوت قناری است که همدستان است
شوخیی باز وپرستوعجبی نیست اگر
گرگ درخانه ی آهو بره گان مهمان است
شب یلدای زمان را سحری نیست ولی
جلوه ی صبح دروغین چقدرآسان است
به وزیر بی فرهنگ
باتروریست هرکی در جنگ است
جنگ تو بازبان وفرهنگ است
" ضد اسلام" گفتی دانشگاه
گفتی "دانشکده"به ما ننگ است
"فارسی"گفته ای که بیگانه است
"ای بقربانت،این چی نیرنگ است؟"
یاوه هایت زجهل ونادانیست
یا که محصول باده وبنگ است؟
بردگی میکنی به حضرت بوش
یا که آیینه ات پر اززنگ است؟
چی وزیری کزان دهان عفن
هر چی آید نفاق آهنگ است
از چی درچشمت ای وزیر فخیم
جنس قند وقروت یکرنگ است؟
یک زبانی دلیل وحدت نیست
راه وحدت دراز وپرسنگ است
کی توانی رسی به این منزل
زانکه پیداست پای تو لنگ است
گرتو طالب نه ای بگو زچه رو
اززن وعکس هم ترا ننگ است؟
کس ندیده است از تو لبخندی
تا وزارت ترا فراچنگ است
از چی در هر زمان و هر محفل
چهره ات دایما پر آژنگ است
ریگ داری درون چپلی خود
یا که تنبان تو مگر تنگ است؟
هر کی بیند به عکس تو گوید
این وزیر است یا که الدنگ است!
بیش ازاین ای وزیربی فرهنگ
چی بگویم که قافیه تنگ است
جون 2007،تورنتو
در حاشیه ی خبر بمباردمان
بالا بلوک فراه
انزجار
دوست دارم گم شوم امشب میان"بار" ها
تا رها گردم زدام اینهمه تکرار ها
تابیاسایم زغوغای شقاوت پیشگان
بشکنم آیینه ی تصویر بد کردار ها
پر گشایم از فضای تنگ این زرین قفس
وارهم از نکبت این آهنین دیوار ها
مویه های تلخ آتشخوارگان را بشنوم
نشنوم آوای وحش ونام آدمخوار ها
چند باید آرمیدن بر لب دریای خون
تا کجا باید شنیدن زوزه ی کفتار ها
مرغوای جنگ را آیین هستی ساختند
تیره ی آدم نما ها، گله ی غدار ها
آن یکی دین میفروشد وین یکی حق بشر
آن یکی با تیر ها و دیگری با دار ها
طرفه بازار کساد و بی متاعی کاندران
چنگ ودندانند با هم جمله دکا ندار ها
آیه های سبز ایمان را سیاهی طینتان
میفشانند از دهان سرخ آتشبار ها
سینه ها لبریز از باد غرور و این عجب
کله ها یکسر تهی چون گنبد پندار ها
نا امیران گر نیند ضحاک دوران از چی رو
بنگری بر فرق شان چلتار ها چون مار ها
گرنه از هر وحدتی کثرت براید موج وار
از چه رو هفتادودو شد هفت ها وچار ها
می نیاید جلوه ی روشن دلی از تیره بین
شیشه کی بینا شود از عینک زنگارها
دزد شب را پا سبان هستی خود کرده اند
خفتگان خندیده اند بر حال این بیدار ها
همرهی با بد سگالان فطرت آزاده نیست
دیده ای جایی که روید لاله ها با خار ها؟
دلو 188،اندراب، افغانستان
از بیا لوژی تا ایدیالوژی
تا از جهان بیالوژی هبوط کرده ام ،
جمجمه ام به لانه ی زنبوران حقیقت مبدل شده است .
اینک بجای نان ایدیالوژی میخورم
و تشنگی ام را در آب نمای "یقین" گم وگور میکنم.
شبانه در بستری که از بافه های "ایمان" تنیده شده است،به خواب میروم
و رامشگران"عدالت"با لا لا یی "دیالیکتیک"
مرا به کوچه باغهای نا کجا آباد میبرند.
من مغزم را به مارکس اجاره داده ام
دستانم را به مسیح،
قلبم را به محمد،
چشمانم را به بودا،
و پا هایم را به مائوگرو کرده ام .
دریغا که چیزی برای ملا عمر و بن لادن باقی نمانده است.
بگذارید آنها امعا و احشای مرا بردارند
شاید تکه های سر گردان هویت من بهم آیند،
ومن به بهشت بیالوژیک خود بر گردم.
ثور1388،اندراب،افغانستان
یاد ها
چنانکه در دل هر بیت واژه ها جاریست
به کوچه کوچه ی این شهر یاد ما جار یست
چهل زمانه گذشت از حضور غیبت من
هنوز بوی جنونم در ین سرا جاریست
ز"قهوه خانه" بپرسید وکاجهای بلند
زما به حافظه ی بیشه ها چها جاریست
چی لحظه ها که زدیدار ما ویار هنوز
به ذهن باغچه ی "لیسه ی حوا" جاریست
شبی گریسته بودم کنار بر که ای زار
هنوز بر لب دریا خدا خدا جاریست
پلخمری، ثور 1388
آزادی وخدا
اگر آزادی را گم کرده ای
از لای کتا بها نخواهی یافت.
آزادی
هر نیمه شب؛
در خیابانهای نیویارک وتورنتو قدم میزند.
اگر دلت برای چند مثقال سرب تنگ شده است؛
در کوچه های نیویورک وتورنتو به آزادی خواهی رسید.
اگر خدا را گم کرده ای
در پستوی مغازه های جورج بوش
واعماق مغاره های بن لادن نخواهی یافت .
خدارا؛
نی در چشم کودک ناقص بامیان میتوانی دید؛
نی در شیون مادران شیندند؛
ونی در چراگاههای غرقه به خون بهسود .
خدا در شماره های ویزه کارت تکثیر شده است.
جولای 2008
یاد یار
به شهر آرزو های شهیدم بیتو رو کردم
جوانی را ترا دیوانگی را جستجو کردم
سراپا اشک حسرت گشتم وبر خاک باریدم
قدمگاه ترا کوچه بکوچه شستشو کردم
به امیدی که شاید بانگاهت آشنا باشد
بسی شبها گل مهتاب را ازدور بو کردم
بپای کاج تنهایی که بد میعاد گاه ما
نشستم، سر نهادم با خیالت گفتگو کردم
ترا از نسترن های سپید باغ پرسیدم
ببوی تو زمین وآسمان را زیر ورو کردم
به من گفتند اورفته ست ودیگر بر نمیگردد
به غربت رفتم و با درد هجران تو خوکردم
اگست 2003- پلخمری
لحظه ها
شا پرکهای رنگین لحظه ها ؛
چه آ سان از بنفشه زار کودکی های من پر گشودند.
چی شبها که چون ماهیگیر پیر؛
تور خیال را به پهنه های آفاق پرتاب کردم؛
تالحظه های رفته را
از اعماق زمان بیرون کشم .
میگویند :
لحظه های رفته بر نمیگردند
اما؛
حس میکنم که :
لحظه ها هر چند محوو نا پدیداراند اما زنده اند.
حس میکنم که جهان کندوی لحظه هاست .
حس میکنم که:
لحظه های گریزان در دور ترین نزدیکی های من
پنهان شده اند.
مثل تیرگی شام؛
که دربطن شب پنهان میشود.
مثل ابر های بیقراربهاری
که تخته،تخته از هم وا میروند؛
و ذره ذره به نیلی آسمان می پیوندند.
مثل آوای انسان که با شط زمان می آمیزد؛
وجاویدانه میشود.
آری،آری !
لحظه ها درمتن هستی ؛
کودکی های مارا نشانه اند
گر فراری یا گریزان اند؛
اما جاویدانه اند .
******************
دوازده میخ شقاوت
ما دوازده تن بودیم ؛
دوازده دیو رها شده از شیشه ای مکعب واره.
ما دوازده تن بودیم
که شبی از دوازدهمین ماه سال ؛
فرشته گکی را که دوازده سال داشت -
با دوازده میخ شقاوت مصلوب کردیم .
آن شب؛
پاسداران تندیسه ی آزادی؛
در مستراح کاخ سیاه؛
"حقوق بشر" را میریدند.
و آبله های پیشانی دوازده لک مسلمان جهان
منجمد شده بود.
رهگذری از ما پرسید:
آخر، به کدامین گناه؟
وکسی از ما پاسخ داد:
آخر او سه سال پیش از مرز 9 سالگی گذشته بود!
طامات
خیزید ومی آرید که ماه رمضان است
باد ورع از کعبه ی تزویر وزان است
ساقی هله برپا شو وفرصت مده ازکف
شام آمد وزاهد به چراگاه روان است
سی روز بگردان قدح وباده بپیمای
افسار ودهن بند همه مال خران است
بگذار ز سالوس کنم پرده گشایی
هرچند که بر شیخ سبکمغز گران است
آزاده واوهام پرستی وغلامی
آذرم کن ای شیخ خرف این چی گمان است
جوی عسل وشیر وشکر برتوگوارا
رندان جهان را طرب از خون رزان است
در ساغر ما باده ودر جام تو خون است
طامات چی بافی که چنین است وچنان است
پرهیز وجوانی چی بود:سایه ی پیری
پیری که بود همدم پیمانه جوان است
دسامبر 2007
پروانه ی اندراب
شاخ زرین
شب ما وه، چه شبی تیره وقیرینه ترین
خواب ما نیز چه سنگین وچه شیرینه ترین
ساغر هستی چه رنگین وچه شنگینه بود
قسمت ما چه شرنگین وچه زهرینه ترین
همه را جامه برنگی شده آویزه ی جان
ما واین جنس پلاسینه وپارینه ترین
گل سر خینه ای بشگفت در این باغ ولی
چه عفن بود ونفسگیر وچه خارینه ترین
آدمی مرده، در آیینه ی تاریخ نگر
شاخ این لاشه ی پوسیده چه زرینه ترین
رویاها
رویا های من
اززهدان یک فلق سرخینه
بدنیا آمده اند،
در شوره زاری
کنار چشمه ی سراب.
رویا های من
درسبدی از بافه های آتش بزرگ شده
وازبادهای وحشی شمال
آبستن شده اند،
در شبهای که
سینه ی عطشناک زندگی،
ترک بر میداشت .
رویاهای من
سی سال آزگار
سر مست از رایحه ی باروت،
دیوار های سربین را عبور کرده اند.
رویاهای من
سی سال آزگار،
یاخته های لجوج خودراتکثیر کرده اند،
در همخوابگی خفاشان خبث وخیانت.
مادر تاریخ
از تفسیر رویاهای من شرم دارد،
چراکه
رویاهای من
سی سال پیوسته خودرا زاییده اند
ولی هزار بار پیش از مرگ مرده اند!
صاعقه
جهان زلشکر بیداد پربلا شده است
مگر به مصطبه ی عرش کودتا شده است؟
برآن سریر کدامین شریر تکیه زده ست
که زندگی همه جا سکه ی دغا شده است
شبان وادی تسلیم چشم تو روشن
که بره های ترا گرگ رهنما شده ا ست
چنین که دسته ی شمشیر گشته چوب صلیب
تمام پهنه ی آفاق جلجتا شده است
کدام صاعقه افتاده بربسیط زمین
که باغ سبز خدا نیز کله پا شده است
پروانه ی اندراب
بازی شب وخورشید
چی شبهایی که اندر سینه دارد این خورشید
چی نیرنگها پس آیینه دارد این خورشید
کسی گفت : خورشید مادر شب است
کودک شب هر سپیده دمان ،
از پستان خورشید شیر مینوشد،
ودر گهواره ی آنسوی افقها بخواب میرود
تا دوباره تناور شود.
کسی گفت نه:
شاید خورشید زاده ی شب است .
شاید این شب است که پیوسته خورشید میزاید
یاشاید شب وخورشیدبرادران سیاه وسفید اند،
که به بازی میپردازند،
بی آنکه بدانند ازاین بازی بر ما چی میگذرد.
ابدیت از بازی شب وخورشید امتداد مییابد.
ولی در این میان
مارا نگر که از شب مینالیم
واز خورشید میگریزیم
ای عاقلان جهان!
در کارگاه هستی مارا از چی قماش آفریده اند؟
باغ وپاییز
باغ امشب چلچراغ خویش روشن کرده است
از حریر سرخ آتش جامه بر تن کرده است
شام پاییزی نباشد کمتر از صبح بهار
شبنم اینجا بی سبب آهنگ رفتن کرده است
باد اگر از حال فردای چمن آگاه نیست
هست وبود شاخه هارا از چی خرمن کرده است
وقت آن باشد که بیرون آید وبر ما زند
آتشی کاندر رگان تاک مامن کرده است
شعله ور هر برگ می بینم چو در دست نسیم
یادم از یار آید وکاری که با من کرده است
عمر مارا در محاق انتظار افگنده دوست
اینچنین بازی کجا دشمن به دشمن کرده است
از این جنگل تا آن جنگل
اگر از بویناکی آدمها دلت گرفته است،
روح زخمینت را به آغوش سبز جنگل رها کن
زنگار غمت رادر آبگینه ی چشمه ها بشوی
و کوله بار غمت را بدوش امواج بگذار.
از این جنگل تا آن جنگل فاصله ایست
به ژرفای حقیقت وپهنای دروغ.
به جایی رو که سرود گنگ بیشه ها
گویاتر از یاوه های مود روز آدمیان است،
وسکوت دره ها آ یینه ی تمام فلسفه های جهان.
به جایی رو که سنگها شکیباتر از یاران نا صبوراند
وکریمانه شرنگ تلخ ملال ترا مینو شند،
بی آنکه" در ذهن خود تناب دار ترا ببافند."
آری:
از این جنگل تا آن جنگل فاصله ایست
به درازای ابدیت.
تهی
دوباره شب شد ونو شم شراب خاطره ها
روم به بستر رویا وخواب خاطره ها
نسیم گردش پیمانه ها جوان بادا
که باز کرده برویم کتاب خاطره ها
مر اخوشست غریبانه درسفر باشم
میان جام شراب وسراب خاطره ها
به سوی قله ی هفتاد رهسپار شوم
به پای عمر ببندم تناب خاطره ها
مهیمنا مددی کن که بی خیال نگار
تهیست ازگل تصویر قاب خاطره ها
زحال زار من امشب کسی چی دریابد
که من خراب می ام یا خراب خاطره ها
زهای وهوی جهان بعد ما چی میماند
بغیر قافله ی بیحساب خاطره ها
(به مناسبت شست ونهمین سال زندگی)
فبروری 2008