میگریزم از دیار شوم شب

از سیه آبادی ِ موهوم شب

خواب ،  این جادوگر شب ، سالهاست

میسراید قصه ی مسموم شب

 گرگ خونخوار ی  به نام آفتاب 

خورده خون ِ بره ی مظلوم شب

روشنی کفر است خاموشی گزین

ناله ی فرداست در حلقوم شب

دیده یی  در لحظه ی دیدار صبح

چشمهای خسته و معصوم شب ؟...........

.....………..

میشناسم  لای لای تیره  را

در سرود گنگ و نامنظوم  شب

کاروان روز من در خون نشست

در ره ِ تاریک و نامعلوم شب

هیچکس نشنید ،  بانگ صبح را

نیست اینجا  ، جز صدای بوم شب

در کتاب بخت ما ناخوانده ماند 

راز مرگ آلوده ی مکتوم شب

خوابِ چشمم را پریشان میکند

ماه ، این زندانی مغموم شب

با چراغ خسته پشت سایه ها

دردمندِ درد  بی مفهموم  شب

میشود پیکرتراش نور شد

آفتابی آفرید از موم شب ؟

 

(اسدبدیع)

 

 

روزی رسد .....

 

 

روزی رسد که آیینه از شب رها شود 

دربی بسوی خانه ی خورشید وا شود

این باغ کوچکیست و  هزاران نهال سبز

تنها چرا به بید و بلوط اکتفا شود

روزی رسد که درچه ِ تاریک ِ جان من

 اهریمن نهفته ی  دردم ،   خدا شود

در دستهای گرم تو خود را رها کنم

یعنی خدای عشق تو ، فرمانروا شود

وآنگه سرود وحشی ناگفته های عشق

از واژه های گرم نگاهت ، صدا شود

رقص دوصد حروف در آغوش هر ورق

در رهگذار هر قدمت جابجا شود

آری سکوت ، خنجر ناگفته ی شب است

روزی رسد که زخم نگفتن دوا شود

شاید دل شکسته ی توفانگذشته ام

از جنس عشق ،  شاعرِ توفانسرا شود

 

(اسد بدیع)

 

شب.....

 

چراغ آنسو وشب اینسوی دیواراست ، میدانم

شب آسان است اگر آیینه بیدار است ، میدانم

اگر زخم است ، اگر توفان ، اگر ره دور و دشوار است

اگر در پیش پا دشت نمکزار است ، میدانم

دلت را ،  بره ی خوشباوریها ! خود نجات آموز 

شبان خود با تبار گرگ دمخوار است ، میدانم

میان شعله می سوزی و فریادت فقط کاهیست 

دل تنگت اگر آتش نگهدار است ، میدانم

اگرشب تاج تاریکی به سردارد زمرگ روز

اگر خورشید در خونش نگونسار است ، میدانم

فقط با لای لایی ، میرباید تشنگی ات را

سیاهی  دام  و شب روباه  مکار است ، میدانم

اگر زانسو ،  صدای خسته ی بیگانه مییاید

که باغ من ، به این آتش سزاوار است ، میدانم

اگر ظلمت به الماس سیاه خویش مینازد

سحر هم  بر نگین شب ،  طلاکار است ، میدانم

 

(اسدبدیع)

 

 

 انتظار دیگر

 

انتظارما اسیرانتظار دیگر یست

بی بهاریهای ما را   بی بهار دیگریست

دامن سبز چمن با شعله پیوند است ، آه

بلبلانِ ِ خسته آتش را فرار دیگریست

باورت خوش باد ، اما ، درد بیداری بکش

با عَبای بَره ،  گرگان را شکار دیگریست

در قفس یا بی قفس ، در زیر پر خوابیده ایم

بر گلوی ما ، ز شرم ناله ، دار دیگریست

آفتابی ،  زنده درگورِ شب اندیشان کور ،

دختر آیینه زیر سنگسار دیگریست

با دو گام کهنه  می نتوان تا فردا رسید

اسپ مست جستجو ها را سوار دیگریست

نوبت افراسیاب است و  زمان اهرمن

جای دَور زال و رستم ، روزگار دیگریست

کشت گندم ، کشت تلخ لاله شد ، از جنس شب

بر سر باغم به نام  تاج ،  خار دیگریست

چون خسی در دستهای باد ، تقدیریست تلخ

با دو بال عشقْ  پرواز،  اختیار دیگریست

گر به یک فریاد ، شامی را گذشتن ، عاشقیست

با نیستانی ، گذار از شب ، گذار دیگریست

  

(اسد بدیع)

تا رسیدن....

 

تا به تو میرسم از شوق ، صدا میشکند

شیشه ی  ناله ی من تا به کجا میشکند

تا به تو میرسم از واژه تهی میگردم

ناله درفرصت فریاد  ، چرا  میشکند

آنزمانی که سکوت ، واژه ی دیدار شود

سنگ هم در قدم آیینه ها میشکند

تا به تو میرسم از روشنی  باور عشق  

شب جدا میشکند ، سایه جدا میشکند

تا به تو میرسم از آیینه ها می گذرم

نور میگردم و خورشید˚   مرا میشکند

آنزمانی که نگاه ِ تو پلِ نور شود 

پیر شب در سفر صبح ، عصا میشکند

لحظه ی هجرت آیینه و خورشید که شد

بوسه ی تلخ وداع برلب ما میشکند

" میروم تا که بگویم ، که( خدا حافظ تو....)

گریه مییاید و آهنگ خدا..... میشکند

 

(اسد بدیع)

 

 

 

 

سروده ی به استقبال بهار از اسد بدیع

 

 

 

به نام عشق .....

 

فریاد میزنم سخنم را به نام عشق

تا مرگ بشکند دهنم را به نام عشق

بانوی آفتاب ! پس از مرگ من بدوز

از چادر سرت  کفنم را به نام عشق

دستان ناله ی که نکردم به وقت  شب

تکرار میدرد یخنم را به نام عشق

تا انتهای اوج رهایی کی میبرد

آواز های پَر زدنم  را به نام عشق

هر روز داغ تازه یی  تفسیر میکند

تقویم لاله های تنم را به نام عشق

از سرو لاله و علف و شبنم  سحر

تصویر میکنم ، چمنم را به نام عشق

با شب مگوی  تجربه ی ناشگفتنم

با آب قصه کن محنم را به نام عشق

آموختم ز قصه ی توفان نجات خویش

آری ز درد ساختنم را به نام عشق

یک عمر اضطراب کشیدم  ز دوری اش

ای دوست  قصه  کن  وطنم را به نام عشق

 

(اسد بدیع)

 

 

سروده ی از (اسد بدیع)  ، روی تصویر کلیک کنید .ببینید و بشنویید

 

 

 

آنسوی  قفس  ......

 

زمستان۫ کوچ ِ دردم ، عاشقم   ،  بشکسته  دیوارم

خدایم عشق و جانم عشق و پروا نیست از دارم

پر از رقصم  ، پر از سازم  ، قفس بشکسته آوازم  

به صبح خویش می نازم  ، ز سر افتاده دستارم

 اگر خورشید در دام است  ، اگر آیینه بدنام است  

کی میگوید که فرجام است ،  اگر لبریز دیدارم  

فقط درد  است استادم ، وطنآغوش فریادم

وفریادی که  آزادم ، و از بن بست بیزارم

اگر آهنگ خاموشم، وگر تنها  فراموشم

نوای تست در گوشم ، ز عشق توست تکرارم

تو دانی فصل سردم را، زبان لال دردم را

و درد  کوچه گردم را ، که خاموش گنهکارم

اگر از شعله  باغم من ،  اگرویران   داغم من

پریشان  چراغم من ، سحر بردوشِ و  بیدارم

 

(اسد بدیع)

 

تا بیزاری.......

 

از آن فصلی که در آن عشق نازیباست ، بیزارم  

از آن دردی که بی پایان وبی فرداست ، بیزارم

چه زیبا میشوم از چشمه ی پیوند بارانها

از آن دشتی که تقسیم  دوتا دریاست ، بیزارم

خراب آباد عشقم شوق دیداری بسر دارم

ز دنیایی که کشت نارسیدنهاست ، بیزارم

سراپا  میشگوفم از شکست دانه ی زنجیر

از آن نسلی که در بند است و بی غوغاست ، بیزارم

اگر آتش سرشتم ، یا که خود سیلاب در کشتم

زتوفانی که درآن  نوح ناپیداست ، بیزارم

چه دنیایی که آسان سروها از پای می افتند

ز دیواری که تا خورشید پا برجاست ، بیزارم

به هر جا سرنوشت جنگ پایان دگر دارد

ز تأریخی  که تکرارش نصیب ماست ، بیزارم

خدایانی گذشتند از دیارم ، مرگ آوردند

زخورشیدی که شب بردوش و مرگ آراست ، بیزارم

  

(اسد بدیع)

 

 

غروب...

 

شکوه ِ  پنجره ام را شکست ،  سنگ غروب

چراغ عشق بدستم ، روم به جنگ غروب

غزال روشنی آهسته گام میماند

و در کمین دلش  گله ی پلنگ غروب

به خون تپیده نگر ،  ابر های خوش باور

و شب به شانه زده ،  بازهم  تفنگ غروب

کسی نرفت سر راهِ روشن  فردا

به جسم شهر چه  جاریست خون بنگ غروب

شبی که خالی خالیست از ستاره  و مَه

تو آفتاب چه خواهی ،  ز دست تنگ غروب

غروب  ، جام شکسته است دل مبند به آن

که  رقص مرگ طلوع است در شرنگ غروب

هزار آیینه راهست تا به آزادی

مبند گام سحر را به پای لنگ غروب

به هوش باش که آوازه های مسمومست  

فریب میدهدت  ظاهر ِ قشنگ غروب

طلوع خانه ی من ،  خسته آفتاب چراست ؟

و صبحدم ز چه رو میدمد به رنگ غروب ؟

 

(اسد بدیع)

  

اگر...میدانم .....

 

اگردرد  دلم  از عشق  لبریز است ،  میدانم

وگر زیبا ترین تصویر ، پاییز است ، میدانم

اگر آنسوی دیوارم ، و ناپیدای  دیدارم

وگر این نارسیدنها ،غم انگیز است ، میدانم

اگر از درد میسوزم ِ، نه تنها آتش عشق است

گناه این دل حسرتسرا  نیز است ،  میدانم

اگر چه آفتابم پشت کوه قاف خوابیده

دل تنگم  سر راهش  ،  سحر خیز است ، میدانم

اگر یعقوب یوسف ، بی خبر از چاه فرزندش

و معنی برادر ، خنجر تیز است ، میدانم

اگر زخمی ست اسپ سرکش جانم به نام عشق

وگر  با گرگ تنهایی گلاویز است میدانم

اگر بگذشت توفانی ، نشد آسوده خواب من  

اگر معنی مرگ و خواب یک چیز است میدانم

اگر بر زخمهای شهر ، خاموشی   نمک پاشید

وگر این قوم از فریاد پرهیز است ، میدانم

اگر رومی  به نام عشق دارد   خوش نیستانی 

وگر در این معما ، شمس تبریز است ، میدانم

 

(اسد بدیع)

*******************************************************

 

فریاد ......

 

بیفروزید جانم را ، اگر از عشق ویرانید

اگر آتش بدوش و گر نَیی  از این نیستانید

برون آرید جانم را ازین بیهمصدایی ها

اگر  دریا تبارانید ، اگر موج خروشانید

غمی بر شانه هایم اسپ میراند ، جلو دارید

اگر در راه خورشیدید ، اگر چابک سوارانید

بمن آرید صبحی را که لبخندش پر آزادیست

وازعشقم کلید  آرید ،  اگر بشکسته زندانید

اگر در مرگ پنهان است،  آن فردا بهشت من  

عطاتان بر لقای تان ،  اگر فردوس دارانید

شکو ه باورم را جنگ میدزدد به نام حق

خدایم را بمن آراید اگر آنسوی شیطانید

 

        (اسد بدیع)   

 

دردنامه ........

 

شب است و سایه ها در خلوت نیزار میرقصد

و نور ماه پشت ابر ها ،  بیدار میرقصد

نیستانی بود آبستن فرزند بی فردا 

سکوت خسته یی   در کوچه ها تکرار میرقصد

چراغ عشق را از سینه میدزدند بی پروا

وخشمی بر سکوت لب ، چه بی مقدار میرقصد

کسی آیینه بر دوشش ، سر راه طلوع تنها

به یک سو سنگ در راهش ، به  یک سو خار میرقصد

کسی زنجیر میبافد ، کسی صبر و سکوتِ شرم

و مرغ ناله پشت میله ی  منقار میرقصد

نه منزل آفتابی دارد و نی  گرد رهواری

و پای مانده در گل ،   راهِ ناهموار میرقصد

ز گام و راه و منزل ، ضجه ی آشفته مییاید

فقط مشتی گره از خشم ،  بر دیوار میرقصد

عروسی بر تن بختش قبای شعله میبافد

بخود میپیچد و با شعله ها هشیار  میرقصد

خدا بانوی آزادی ، لبش سیبی ز باغ عشق

و بیزار از بهشت تلخ بی دیدار میرقصد

کسی خواب خدا را با دعا نشکست ،  عمری شد

که عصیان در گلوی نوح ِ توفاندار میرقصد

نه پِر فرداست کشت آفتابی بر لب بامی

نه دستی بر گریبان ِ  ز شب بیزار میرقصد

کسی فرمان قتل غنچه ها را میدهد در باغ

و نسل مرگ بر دوشی  بدور دار میرقصد

 

(اسد بدیع)

 

با تو تا کجا........

 

میبرد دشت به دشت

آتش لاله ی عشق تو مرا 

میبرد کوه به کوه

چون صدایی که پر از قصه ی تکرار طلوعست

میبرد بحر به بحر

چشمه ی جان مرا

کز غم جاری نگشتن خسته است 

میبرد نور به نور

باور سینه ی زردشت مرا

که در آیینه ی اسیر است دلش

میبرد وصل به وصل

هجرت تلخ مرا

که  در آغوش پر از امنیت عشق تو

آزاده شوم

و بیاسایم ازین درد وطنمرده ی هجر

میبرد صبح به صبح

درد تنهایی شبرنگ مرا

تا سر راه طلوع فرش کند

میبرد ابر به ابر

هوس گریه ی اندوه مرا

تاکه باران شود و

نرم ببارد بزمین

و به مهمانی شادابی گندم برود

میبرد باغ به باغ

قفس کوچک لبخند مرا

میگشاید 

و در آغوش پر از تازگی اش

عطش وصل دگر میکارد

 

زندگی شعر پر از زیباییست

که به هر مصرع آن

چشمهای تو غزل میگوید

 

(اسد بدیع)

***********************************************

از هیچ تا اوج.......

 

شانه در شانه ی من

گام به گام

یاد تو میبردم باغ به باغ

از نخستین شب آبستن این عشق

تا پسین لحظه ی مولایی  وصل

از نخستین نگهی پر تردید

تا دم روشنی باور ِ  جان

از نخستینه کلام

تا شگوفایی شعر

از نخستین تماس

تا پذیرایی گرم  بوسه 

از نخستین طپش ساده ی دل

تا زمین لرزه ی گرم دیدار

از نخستین هوس پیوستن

تا به معتادی تکرار شُکوهِ دیدار

از نخستین قدمِ ، عادت با خود بودن

تا به بیزاری تنهایی ها

از نخستین گنهی  لذت بیداری جان 

تا به آزادی معصوم دو  دل

از نخستین لاله

تا به  یک دشت  گل میخک  سرخ

از نخستین دانه

تا به آراستگی ِ یک سرو

از نخستین (من) و (تو)

تا به زیبایی (ما)

از نخستین هجرت

تا جهانگردی فردایی عشق

از نخستین گره ی بغض نترکیده ی غم

تا به جاری شدن هق هق اشک

ازنخستین تسکین

تا به درمان غم کهنه ی دل

ازنخستین نفس خالی  کفر

تا به پایایی احساس خدا

شانه در شانه ی من ، یاد تو است

و منم گام به گام فردا

 

(اسد بدیع)

 *****************************

تو، باور.....

 

به فصل تلخ دلتنگی

تو ازخشت و گل  تنهایی هایم

کلبه وصلی بنا کردی

که دربش روبروی چشمهای عاشقت باز است 

که دیوارش فقط تنها

حریر خنده های تو ست

و در آن سایه ی

جز آبشار نور و آیینه  ، نمی بینم

و در آن رقص گنجشکهای بیداریست

و آزادی سفر دارد

ز آغوشی به آغوشی

و بانگ بوسه تا فریاد خواهشهای ما

آغاز دیداراست

و دریای نوازشها

کنار تشنگی جاریست

هوای صاف پیوند دو دست ماست

و هم گاهی 

کنیزآسمان آبستن فرزند باران است

که در هر قطره اش

فردای  شادابیست

قناری های خورشید است

میان پنجه های ما

که با منقارمی چینند

غم شبمانده ی اندوه  هجران را

خدای عشق میخواند

سرود باور مارا

زدیداری به دیداری

درون کلبه ام دشتی

پر از گندم

پر از لاله

پر از بیداری عاشق

درون کلبه ام

آواز گرم خنده های توست

 

(اسد بدیع)

 ******************************************* 

ای کاش......

می توانم با عشق

با گِل و خشت دو دستم

کلبه ی رخوت و مستی

به تو اعمار کنم

می توانم با عشق

آفتاب دگری هست کنم

می توانم با عشق

هر دم از آیینه ی خاطره ها

گرد اندوه ترا پاک کنم

می توانم باعشق

در زمین دل تو

دشتی از میخک سرخ

کشت کنم

می توانم با عشق

بلب پنجره ی خانه ی تو

بگذارم

چهچه ی

از لب قناری ها

نم نمی 

از نوازش باران

صبحی 

از بوسه ی طلایی نور

می توانم با عشق

شانه در شانه ی تو

تا صمیمانه ترین خواب خدا

کوچ کنم

ولی ای کاش می توانستم

کوه هجران ترا

به سر راه تسلی دلم

دشت کنم

 

(اسد بدیع)

**********************************************

به کجا قصه کنم .......

 

 

به کجا قصه کنم

درد هجران ترا

که از آن بوی تسلی برسد

درد ، در حنجره ام میپیچد

و به دیوار فروریخته ی سینه ی من

باز  سر میکوبد

میشود در دل خویش

ناله را کُشت

ولی

جستجویست در آیینه ی عشق

که ترا گام به گام

میبرد تا صدف وصل

که مرواری دیدار به چنگ آری از آن

زندگی

آهوی مستیست

که در هر قدمش

دشت دیدار دو عاشق

چه خوش هموار است

زندگی وسوسه ی یافتن خوشبختی ست

با سلام ساده 

که به دیوار فروریخته ی سینه ی من

نقش یک پنجره ی بازتری ، مگشاید

که ازآن

جشن بشگفتن  عشق

در دو چشم تو، به پا میگردد

و بخود میگویم :

زندگی ساختن پنجره ایست

که ز دلنتگی من

به تسلی تو وا میگردد

 

(اسد بدیع)

****************************************

 

تا پنجره .....

 

هزار پنجره باز است

ولی هیچ یکی

دل تنهای مرا

وقتی دلتنگ تر از آیینه ام ،  پشت غبار

به تماشای دو چشم تو نخواهد برد

پشت هر پنجره ی باز دگر

دیوار است

و فقط چشم تو آن پنجره ایست

که از آن نغمه ی تکرار طلوع مییاید

که از آن زندگیم ، رنگ دگر میگیرد

که پراز باغچه ی تازگی است

و صمیمانه ترین حرف

فقط یک بوسه ست

چشم تو پنجره ایست

که در آن وصل ، صفایی دارد

دو قدم آنسوتر

پله هایست

که تا خواب خوش عشق

پر از زیبایی ست

و کمی آنسوتر

انتظاریست ، پر از بیداری

و پر از آتش بیتابی جان

که مرا شعله بتن میدوزد

و دگر آنسوتر

بحر دیدار ترا می بینم

که پر از موج

پر از مستی آب

و پر از روشنی خورشید است

 

هزار پنجره باز است

ولی هیچ یکی

جز تو از هلهله ی زندگی آراسته نیست

 

(اسد بدیع)

 ************************************

تو ......

 

عشق را دردل شب جار زدم

و به نامت

سر هر کوچه چراغی

ناگهان روشن شد

آسمان تاجی شد

پر ز مرواری نور

بر سر دختر شب

و دلاویز ترین بانگ سکوت

خنده ی مست تو بود

که در آن راز صمیمیت شب

کوچه در کوچه

به مهمانی غمها میرفت

شب دگر بستر ناروشن اندوه نبود

و به هر خانه سر هر سفره

شمعی از عشق برافروخته بود

زندگی بار دگر

در دل کوچه و پسکوچه ی شب

جاری بود

 

شب و شبهای دگر خواهد رفت

یاد چشم  تو چراغی در دست

راه تنهایی تاریک مرا

روشنی خواهد کِشت

 

راز غوغایی  چشمان ترا

هر کجا قصه کنم

قصه ی عشق به هر کوچه

شروع خواهد شد

 

(اسد بدیع)

**********************************************

دلتنگی .....

دلم تنگ است
دلم در چنگ تاریکیست
خبر از آفتابم نیست
زمین و آسمان
دلتنگی ام بی تو
به جای صبح
صدای تلخ خاموشی ست
نفس ببریده اند آهنگ باغم را
ز سرو لاله ی باغم
به غیر از سایه ی موهوم تنهایی نمی بینم
صدای خنده ی معصوم صبحم ، بیصدایی هاست
دلم زندانی قانون هجران است
تو ای خورشید صبح من
تو میدانی که بی تو شام تاریکم
صدای خنده های تو
برویم میگشاید از طلوع دربی
برایم هدیه ی لبخند می آرد
و من از زندگی لبریز میگردم
خدا در دستهای تو
نهاده مرهم تنهایی هایم را
خدا در چشمهای تو
نهان کرده
تسلی را
و رازگرم آرامش
نهان در دستهای توست
و بی تو
تلخ و دلتنگم
وبی تو
با طلوع صبح هم
هر لحظه در جنگم

 

(اسد بدیع)


***********************************************

 

ای صمیمانه ترین معنی عشق


قاصد آزادی
وقتی از دهکده ی کهنه ی تنهایی خود میگذرم
دگر از هلهله ی حسرت و درد
دگر از قامت دیوار، میان دو نگاه
دگر از عقده ی پنهان ِ غم ناگفته
دگر از خاطره ی نومیدی
دگر از پنجره ی بسته بروی خورشید
سخنی نیست که نیست
همه جا آشتی ریشه و آب
همه جا بوی خوش کاهگل است
و به همسایگی هر عاشق
کوچه ی هست
که تا منزل معشوق
پر از آزادیست
و سر هر بامی ، مرغ خروس
شاعر بیداری
شعر ناگفته ی از صبح
بمن میخواند
و من از پنجره ی باز ِ طلوع خورشید
سبد نور بدست
به دم خانه ی تو می آیم
تا که از لبخندت
دل پژمرده ی من ، تازه شود
تا که هر صبح ننوشم
من از چشمه ی عشق
زندگی قصه ی تکرار نفس
خواهد بود

زندگی ،
عشق،
فقط عشق
و دیگر هرگز.....


(اسد بدیع)

 

 

اگر بحر خروشانم.........

 

 

اگر بحر خروشانم ، اگرشام  چراغانم

تویی آیینه ی جانم ، ز عشقت پایکوبانم 

مرا خورشید می بخشد  حضورت ، پیش چشم تو

چو کوهی استوارم من ، نه افتانم نه خیزانم

به جنگ موجها رفتم ، چه آسان پهلوان گشتم

ولی در جنگ هجرانت بدیدم مرگ آسانم

نوشتند وصف عمرم  را ، خدایان سرشت من

بنام درد آغازم ، به نام عشق پایانم

میان بحر توفانی  ز عشقت عالمی دارم

من از آرامش ساحل ، گریزانم گریزانم

هنوز هم در گلوی خود غم ناگفته ی دارم

توتسکین دل تنگم   ، تو فریاد نیستانم

درون خرمن جانم هزاران شعله افگندی

هنوز عمریست می سوزم ،هنوز آتش نگهبانم

میان دستهایم آفتابی یادگار توست

که در شب هم پر ازنورم ، ز نور آیینه بارانم

زمین و آسمان حبسم ، غم هجران  نمی گنجد

نه درصحرای صبرم ،  نی در آغوش بیابانم 

توفریادی به خاموشی ، تویاد نافراموشی

تو دیداری ، تو آغوشی ، تو دانی درد پنهانم

 

(اسد بدیع)

 

هستی عاشقانه .......

 

 

قلعه ی درد می شود،  خلوت بی ترانه ام

عشق تو باز می کند پنجره ی به خانه ام

باور دستهای تو، زخم مرا چو مرهمیست 

وقتی که درد می زند،  تلخ     به تازیانه ام

درد ترا کجا برم،  زنده به درد تو منم

از تو فرار کی کنم ، عشق تو دام و دانه ام

شعله بتن دوختنم ، بال و پَر افروختنم

سوختنم ، سوختنم ، عاشق بی بهانه ام  

آخر خواب من تویی ، گام و شتاب من تویی

چشمه ی آب من تویی ،سوی طلوع روانه ام

هستی من ز هست تو، پا نکشم ز بست تو

امنیت دو دست تو،  باور آشیانه ام

راه و  چراغ من تویی ، شوکت باغ من تویی

لاله و  داغ من تویی ، هستی عاشقانه ام !

رنج سفر کشیده ام ، زهر  خطر چشیده ام

بی تو به صبح کی رسد ،قافله ی شبانه ام   

 

(اسد بدیع)

 

تنها تر.......

تنها تر از برگم
جدا از شاخه ام من ، نی هوای سوختن ، نی ریختن دارم
اگر پاییز بگذارد
ازین اندوه برون آیم
بهاران را به رنگ و بوی دیگرتازه خواهم کرد
وتا آخر کنار لاله های مست خواهم ماند
و تا آخر برای دختر خورشید خواهم خواند
و از باران برایم ، وصلت و دیدار خواهم ساخت
من و باران دوتا مهمان خورشیدیم
و من از بوسه ی باران
به شادابی و نور وتازگی ، تسلیم میگردم
من و باران دو تا تنها ،
دوتا آیینه ی نوریم

 

(اسد بدیع)

*************************************

 

برای شنیدن و تماشای ویدیو لطفآ روی تصویر کلیک کنید جدید

 

بگو.....

غمی که در دل تو خانه کرده
قصه بکن
بگو که درد تو از جنس چیست ،
دوست! بگو
بگو که جان تو ویران درد کیست بگو
بگو که اشک تو ناگفته ی کدام درد است
بگو که سردی شبهات ، از کدام فصل است
بگو که روشنی خنده های ناز ترا
کدام ابر سیه ، از لب تو دزدیده
چقدر خاموشی
چقدر دلتنگی
چقدر شیشه جان را به سنگ بشکستن
بگو بمن توغم قصه های پنهانت
بگو بگو که مرا سوخت
غصه ی جانت
بگو بگو که مرا کشت
درد پنهانت
بگو بگو که براهت بهار فرش کنم
بگو بگو که دلم را
بپای اندوهت
چو برگ سبز درخت
عاشقانه بگذارم
و دستهای پر از گرمی تسلی را
برای لحظه تنهایی هات ، هدیه دهم


(اسد بدیع)


 

اگر در من .....


اگر در من خدایی هست
خدای عشق و بیداریست
مرا از ذره تا خورشید
مرا از قطره تا بارا ن
مرا از کفر تا ایمان
پَر پرواز می بخشد
و آغوش مرا از آفتاب لبریز می سازد
مرا از سایه های شوم تنهایی
بشهربا شکوه شوق وصلت می برد
تا بشکنم در خویش و ازنو
ریشه در شفافی های نور گیرم من
تو در من هستی
ای بانوی زیبا آفرین من
که دنیا مرا با عشق پیوستی
و در من آتشی کِشتی
که در شب های وحشتزای تنهایی
مرا از خواب دیدارتو
تعبیری برنگ بوسه ی خورشید می بخشد
که شب های مرا
با شوکت آیینه های باور جانم
می آراید و
دنیای من هر روزی
شکوه تازه ی در خویش می بیند

اگر در من خدایی هست
خدای عشق و بیداریست
 

(اسد بدیع)

 

********************************

چنان از عشق لبریزم .....

 

چنان از عشق لبریزم

که گر در آتش اندازند و جانم  را بسوزانند

برقصم در میان شعله های وحشی آتش

شود هر شعله ی چون مخمل باران

تو انگاری ،

             که می سوزم

من  انگارم،

          که با بانوی موج سرکش دریا هماغوشم  

 

تو ای بانوی بحر عشق

دو دست توست

پناه آبی ء در کشتزار آتش جانم

که میسوزم

ولی با یاد  عشقت

تا خدا  لبریزبارانم

 

(اسد بدیع)

************************************

 

تمام عمر…..

تمام عمر از عشق تو خواهم گفت
مرا از درد باکی نیست
که من بی درد عشقت
یک دروغ تلخ خواهم بود
ترا در رگ رگ جانم نهان دارم
مرا جانی
مرا دردی و درمانی
به کشتم بخت بارانی
مرا آتش مرا آبی
مرا تعبیر هر خوابی
که فردا را در آن پر نور می بینم
تو دردم را تسلایی
تو عشق سبز والایی
تو وصل گرم فردایی
تو یاد ناگهان بوسه یی
در شهر تنهایی
تو مولایی
خدای آشتی در لحظه های تلخ غمهایی

 

(اسد بدیع)

**************************************************

 

باز درد.....

 

باز درد از من ترا میخواهد و

دستان من خالیست

باز آغوشم پر از خاموشی سنگین تنهاییست

ودست باغبان فصل سرمای جدایی 

در تنم توفان همی کارد

و در صحرای تنهایی

بمن تردید می بخشد

ومن گم میشوم در سرزمین بیکرانی های خاموشی

و هر چه هست بی آهنگ و بی شور است و

دیوار است و

دیواراست و

من زندانی دیوار های بیصدایی ها

 

باز درد از من  ترا میخواهد و

در دستهای خالی ام

جز یادگار گرمی آغوش تو

چیزی نمی بینم

بگو آخر جواب دردمندی های خودرا

از کی بستانم ؟

چه خالی هست این دنیای من بی تو

چه بی معنی ست

خورشیدی که نور وصل در آن نیست

توآن آواز پای قاصد آرامش جانی

توآن عشقی که دردم را

به پای  شعر میریزی

 و شعرم بوی آغوش ترا دارد

که در هر مصرعش

آواز آزادیست

تو آن شعری که در تو

زندگی جاریست

 

(اسد بدیع)

 

*****************************************

آنچه........

آنچه در سینه ی من میکاری
باغی از روشنی و تازگی است
نفس آیینه و خورشید است
چهچه ی مست قناری هایست
که ز دیدار خبر می آرند

آنچه در سینه ی من میکاری
خواب بشگفتن سرویست که توفان دیده
و به خوش تعبیری
تا خدا همسفر دختر نور
تا خدا تشنه لب باران است

آنچه در سینه ی من میکاری
باغبانش عشق است
چشمه از ریشه ی او میجوشد
و پر از زمزمه آشتی و آزادیست
آنچه در سینه ی من میکاری
باغبان دگری کشت نکرده ست هنوز

 

(اسد بدیع)
 

 

**************************************************

 

چگونه صبح.....

چگونه صبح می خندد پس از شب
چگونه درد پنهان میشود
در پشت لبخندی
چگونه خاطرات تلخ
جایش را
برای گرمی یک حس می بخشد
چگونه زخم تنهایی
به مرهم میرسد
دیدار میگردد
چگونه سرگذشت گریه را
امید میدزدد
چگونه تازه میگردد
شکوه هستی بودن
چگونه آفتابی ، آب را آیینه میکارد
چگونه
چگونه
تو در من عشق میکاری
و من از واژه ی های یاس و نومیدی
تهی میگردم و پر میشوم از واژه ی باور
برویم میگشایی
درب نور و نردبانی پیش پایم میگذاری
تا بیاموزم
رسیدن تا به اوج سبز بیداری فردا را
و پیش گامهایم راه میکاری
که تا خورشید را در خلوت جانم به بر گیرم
تویی بیداری جانم
تویی پایان تنها یی

 

(اسد بدیع)


****************************************

 

چیست......؟

به عمق چشمهایت چیست
که از خاموشی هایم تا نیستان ، ناله ی دارد
و از بیهودگی هایم
مرا تا دور دست عشق میخواند
میان دستهایت چیست
که تا از خستگی از پای می افتم
مرا تا قله ها ی روشنی
خورشید میکارد
در آغوشت چه پنهان است
که آتش میزند جان را و
از سنگ درون خسته ام
آیینه میسازد
شِگفتی های دنیایت
پر از راز شُگفتن در زمین سبز زیبایی ست
و زیبایی به پیوند دو تا آدم
که میسازند دنیایی
پر ازتکرار دیدار و شکوه کشت فردایی
پر از تقسیم آرامش
پر از تقسیم تنهایی

 

(اسد بدیع)
 

***********************************************************************

انسان و عشق.....

به روز خلقت انسان
خدا با جبرییلش گفت
بگو معجون انسان مرا یک یک
- ملک گفتا ، خداوندا
همان کردم که فرمودی
و انسان تو ترکیبی ست
ازانساج و آب و
قدرت اندیشه و" گنج کمال عشق"
خدا فرمود:
که انسانم همان موجود یکتایست
که من میخواستم باشد
ولی" گنج کمال عشق" را از سینه اش بردار و
جایش اشتیاق جستجو بگذار
خدا" گنج کمال عشق" را از سینه ی آدم گرفت و
در جهان افشاند و
فرمان داد
که بگذارید انسان مرا
خود جستجو گردد
که خود راه آفریند
تا رسد تا عشق و
خود عشق آفرین گردد

تو آن انسان والایی که
در تو راز گنج جستجو و
تشنگی عشق بنهفته ست

(اسدبدیع)

 

 چه دنیایی

 

یکی آیینه را بشکست و زیبا شد ، چه دنیایی

یکی خندید بر خورشید و  والا شد ، چه دنیایی         

یکی در کشت فردا ،  دود و باروت و تباهی ریخت

هزاران لاله در آتش  شگوفا شد ، چه دنیایی

خروس انتظار از ناله افتاد و سحر نشگفت

زمان افسرده   از غوغای فردا شد ، چه دنیایی

یکی اسطوره را دزدید ومسخش کرد و  آتش زد  

اوستا سوخت ،  اهریمن  اهورا شد ، چه دنیایی

ندای فتح دنیا ،  وحی و نازل گشت  بر قابیل       

چه دنیایی   که جنگ آرا  مسیحا شد ، چه دنیایی

زجنگ آهن و انسان،  گمان و باور دنیا

خدا تنهاست، آدم نیز تنها شد ، چه دنیایی

صدای شیون   نسلی که می نالد  به قربانگاه

نه توفان و ،  نه باران و، نه دریا شد ، چه دنیایی

خدایی هست و شیطانی در آن بالا رقیب هم

درین افسانه قربانی   دل ما شد ، چه دنیایی

(اسد بدیع)

********************************

پنجره......

 

صدای  کوچه نیاشفت خواب پنجره را

نخوانده هیچ نسیمی، کتاب پنجره را

تمام خانه پر از درد نامه ی تردید

به چاره کس نرساند ،  اضطراب پنجره را

به خانه خانه   شب آورد گار هدیه کند

به تشنگان سحرگه ، سراب پنجره را

رکود این شب بی انتظار میکشدم

بگام سنگ که بسته ؟ شتاب پنجره را

به جرم قاصدی نورو رهگشایی باغ

بریده اند گلوی شباب پنجره را

دری گشوده نشد در شبان کهنه ی شهر

کسی به خانه نبرد آفتاب پنجره را

بهر که مینگری از بهار گوید و لیک

نهاده است برویش نقاب پنجره را

 

(اسد بدیع)

  *****************************************************

 

باغ کاغذی...

 

اگر از رعد یا از برق  میبافم ،

                              سرود خانه ی خودرا

درون سینه ی من ، یادگار تلخکامی هاست

دلم در آتش توفان سنگین پای میسوزد

دلم همسایه ی تکرار ِ توفانی که  باغم   را ز من بگرفت

و دربال و پر ِ  خوشباورم ،  آیات تقدیس قفس آویخت

اگر از خشم میغرم،

                        دلم چون گرگ ِ زخمی یست

                      و باغم   نیز

سیاهی در مسیربی چراغ کوچه ها ،  پسکوچه ها ،  تکرار میگردد

و باغ ِ یادگار ِآفتابم  را،  به نور کوچکی  دلشاد میسازند

 

و درد تازه ی هردم ،

                         شکوه نیمرنگ  خنده را از بستر لبهام میدزدد

پس از یک نسل قربانی

پس ازیک عمر ویرانی

                             و ننگ داغ  مرگ غنچه ها  برشرم  پیشانی

پس از یک عمرآتش ریختن در کشت و حیرانی

هنوز از انتقام لاله ها ، در دشت حرفی هست

و هردم جشن میگیرند ، نابیداری آیینه ها را ،

                                                  چشم های خفته در فولاد

و بر فردای کشتم   ازخزان  تقدیر میسازند

و کشتم را هدایای ِ  نهال کاغذیی میوه و ناجو،

                                              وعطرشبنم ونقاشی خورشید

                                                                 می بخشند

و باغ از تازگی های شکوهِ کاغذیی  نور ،

                                            نماز شکر میخواند

                                          و من از خشم میغرم

                                          و بر آیینه ها ی کاغذی نفرین میگویم

 

(اسد بدیع)

 

********************************************

تو بودی.......

 

گر در دل من عشق نفرسود ، تو بودی

از آیینه ام شُست   گلُ ِ  دود  ، تو بودی

آنکس که مرا یک شبی آراست ز دردی

در قطره ی من ، بحر بیفزود  تو بودی

آیینه مرا رمزِ شب و نور بیاموخت

وز آنچه مرا منع نفرمود  تو بودی

در شام سکوتم ، غزل و بیت تو دادی

در تار صدای دل من  پود  تو بودی

آنگاه که شب پنجره می بست برویم

ازجنس چمن ،لحظه ی مولود  تو بودی

هر شب به امیدی که ببارد گل باران

چون دانه ی شبنم ، خبر زود ، تو بودی

گه شیشه ، گهی سنگ ، گهی مشت به دیوار

در جنگ شبم ، آنکه نیاسود  تو بودی

در کشمکش باور و تردید که دیدم  

آن چشمه ی جان ، آن دم موعود  توبودی

درخلوت من ،  یاد تو مهتاب بیآویخت

در خانه ی من ، روزنه تا بود  تو بودی

 

(اسد بدیع)

 

************************************

 

باغ.....


نه خواب میشکند نی سپیده میگذرد
عجب شبی ست فلق نادمیده میگذرد
به باغ سرو نروید بغیر چوبه ی دار
پرنده نیز زشاخش رمیده میگذرد
زبسکه سرو تبر خورد در مقام خزان
بهار شبزده قامت خمیده میگذرد
سفیر ناله ی پرهیبت نیستانی
بر آستان دو لب نارسیده میگذرد
صدای ضجه ی قربانیان ز عرش گذشت
فلک کر است و یا نا شنیده میگذرد
چه شد که رستم دستان پیش دیو سفید
کمان بدست ولی ناکشیده میگذرد
ببین که فاجعه از ریشه سوخت فردا را
وعمر باغ طراوت ندیده میگذرد
چوسنگسار شود نور , دختر خورشید
قبای خویش به آتش کشیده میگذرد
خدای جنگ دو دستش پر از رسالت مرگ
ز هر لبی گل لبخند چیده میگذرد
چراغدار رۀ عشق با کلید نجات
زهر تبار دلی برگزیده میگذرد
به هر قبیله که سروی شکست , مادر عشق
هزار سرو دگر آفریده میگذرد


اسدبدیع

 

******************************* 

 

 دلتنگی........

 

چنان دلتنگم از هجران

چنان از یار دورم من

چنان تنهایم ای دنیا

که میخواهم به بهتانی

بزندانم بیندازند و شلاقم زنند  وبعد سنگساران کنان

بردارم آویزند

وآنگه در میان شعله ی آتش بسوزانند

گل خاکسترم را در میان خندق اندازند

 

چنان از یار دورم من

چنان دلتنگم از هجران

چنان تنهایم ای دنیا

که میخواهم شب سرد زمستانی

که جنگل خفته در کرباسی از برف ا ست

و تیغ سرد هر شاخی

گلوی باد را با خشم می بُرّد

بدام  گرگی افتم

تا بدرد سینه ام را  و

دل ناخفته از غم را

میان چنگ ودندانش به خون آغشته سازد

تا رها گردم من   ازاین عاشق ِ شب زنده دار ،سرکش ِ بیدار

 

چنان تنهایم ای دنیا

می انگارم که روز خلقت تنها ترین مرد زمینی است

و من آن( آدم) تنها ی بی (حوا)ی دلتنگم

که هر چه هست در دنیا ، برایم تلخ و نا زیباست

چنان تنهایم ای دنیا.......

 

(اسد بدیع)

 

 *******************************************************************

 

بگو ای عشق ......

 

بگو ای عشق

چه جادویست در تو

هر زمان از پای می افتم

تو در ماهیچه هایم

صخره میکاری

و هر گاهی که بیزاری

به جانم ریشه میگیرد

ز شهر یاد هایش

هدیه ی دیدار میاری

بگو ای عشق

بی او در کجای این زمین تلخ

سراغ گرمی آغوش او گیرم

بگو ای عشق

بی او 

من چگونه با شب هجران

خو گیرم

بگو ای عشق با او

قصه ی فردایی هایم را

که لبریزاست  از یادش

که میگیرد ز من افسردگی ها را

که دنیایم پر از زیبایی و نور است

بگو ای عشق با او.....

 

(اسدبدیع)

 

         ******************************************************************************

 

لالایی مولایی......

 

 جارزنم عشق ترا ،  شعله زند جان و تنم

بی تو فقط پیرهنم  ، من چه کنم بی تو منم

خنده  تویی ، تازه تویی ، تک تک دروازه تویی

وصل پُر آوازه تویی ، مست بِدرّم یخنم

یاد تویی ، شاد تویی ، معنی ی فریاد تویی

ازقفس آزاد تویی، از تو چسان دل بکنم

شام مرا نورتویی ، رنج مرا دور تویی

باور  منصور تویی ، نام تو ورد  دهنم

عشق تویی ،زنده تویی ، از سحر آگنده تویی

ناله ی سوزنده تویی ، بی تو فقط سوختنم

ازتو سُراینده شدم ، کِِشت پُر آینده شدم

شوکت پاینده شدم ، شعر و طرب شد سخنم

سینه تویی ، آه تویی ، کوچه تویی ، راه تویی

از خطر آگاه تویی ، دور ز هر اهرمنم

 

(اسد بدیع)

***************************************** 

ازباور تا تردید.........

 

سیاهی رفت از این شهر ،  یا در راه    شامی  هست

صدای هی هی مستی ست  یا بنهفته  دامی هست

چراغان است شهر و  شب میان نور میرقصد                   

سرود صبح بیداریست یا از صبح نامی هست                   

 هنوز آن پیر صاحبدل ، هنوز آن می ، هنوز آن خم

هنوز آن  کهنه میخانه ویا بشکسته جامی هست؟

میان هستی شهرم،  به راهِ دختر خورشید

نگین قله ی کوهی و یا یک کهنه بامی هست؟

میان عاشقان خسته ی آن سوی آبادی

سلامی بر لب آیینه و  در دل پیامی هست؟

درین صحرای آتشخفته ی بی انتظاری ها 

سواری ، اسپ مستی ، گرد راهی ، بانگ گامی هست؟

ببردند آبروی باغ را  ناباغبانانش

بگو در کشت من  ازقامتِ سروی خرامی هست؟

الا ای باغبان !  گر زخم من مرهم نشد، باری

بگو بر خنده ی  کمرنگ  فرزندم  دوامی هست؟

 

(اسد بدیع)

***************************************************

 بیخبر


چوتاب هجر نداری , ز عشق جار مزن
چو بحر نیست بدوشت , مرا شرار مزن
چو تاب سنگ نداری بخویش شیشه مبند
بدور ریشه ی دل از تبرِ حصار مزن
چو بال شعله نداری ، هوای عشق مکن
چو تاب آبله ات نیست ، پا به خار مزن
چو درد می نشناسی ز هجر لب مگشا
چو قدر وصل ندانی ، سخن ز یارمزن
چو بوی نور ندانی ، زصبح وعده مده
چراغ شام مرا سنگ انتظار مزن
بهارِ ِ عشق در آغوش رنج و توفان است
چو موج و صخره ندیدی ره ی بهار مزن
پرنده بیخبر از آشیانه نیست بدان
چو درد خانه نداری ، دم از دیار مزن
توان پنجه ی شاهین ، خواب و رویا نیست
چو بال و پر نگشودی ، دم از شکار مزن
چو آفتاب نیی، بر چراغ خورده مگیر
چو جنس شب نشناسی سرت به دار مزن

(اسد بدیع)

 

برای دیدن و شنیدن لطفآ  اینجا کلیک کنید

باران

سفر از هجر تا هجران، بلب افسانه ی باران
به هر منزلگه ی گیرم سراغ خانه ی باران
چراغ خلوت خویشم که میسوزم به خاموشی
دلم میخانه ی درد و لبم پیمانه ی باران
گهی با ابر رقصان گه حمیل برق بر گردن
قدح بر سنگ کوبد ساقیء مستانه ی باران
من امشب ابر میبافم درون خلوت دردم
غم بد مست میکوبد در میخانه ی باران
سراپا آسمان خشم و دلی از غصه آبستن
خداآهسته میگرید سرش بر شانه ی باران
بیکجا باغ می خشکد بیکجا دشت میسوزد
مگر لب تر کند با بوسه ی دزدانه ی باران
ز رقص مستِ هر قطره به بالِ ابر سرگردان
هزاران نغمه دارد مطرب جانانه ی باران
کمان رنگ میبینم بدوش آرش خورشید
امید فتح غم دارد دل دیوانه ی باران
بگفتم اشک ریزم تا به آرامش رسم یکدم
نگنجد یک بیابان غم درون دانه ی باران


اسد بدیع
****************

من و شب


سلام ای شب که ویرانی نداری
بجز فریاد هجرانی نداری
دو دستم صبح میکارد به پایت
اگرچه قصد پایانی نداری
***
کسی آیینه بگرفت و شبم داد
سرود بی صدایی بر لبم داد
کلیدی در صدایم بود گم شد
غریو ناعلاج (یاربم) داد
***
شب است و قصه ی دردم ندانی
نگاه گرم و شبگردم ندانی
از آن سوی خراب آباد هجران
بهار عشق آوردم ندانی
***
گره بگشادم از شب ، ماه دیدم
کسی غافل کسی آگاه دیدم
دو آغوشی سراپا غرق دیدار
دو چشم خسته ی بر راه دیدم
***
اگر شب راز دارد میشناسم
فریب آواز دارد میشناسم
سرود غفلت و لالایی هایش
بگوشم ساز دارد میشناسم
***
شب از دردم خبردارد مسافرٍ
زشبنم چشم تر دارد مسافر!
شفق پوشیده بانوی خموشی
شب آهنگ سفر دارد مسافر
***
زشب بگٍذشته آهنگی بخوانم
صدایی از دل تنگی بخوانم
سکوت آباد شب را ناله کارم
برای شیشه اش سنگی بخوانم
***
شب است و خواب میسوزد بچشمم
گل مهتاب میسوزد به چشمم
مرا آوازه ی وصل تو گفتند
دل بیتاب میسوزد بچشمم
***
مسافر بار شب دارد به دوشش
سحر مبافد آوای خموشش
دلی لبریز عشق و منزلش دور
شفق آواز میخواند بگوشش


اسدبدیع
 

 

ناجاری......

میگفت که من
تشنه لب چشمه ی عشقم
میگفت
به تنگ آمده ام زین شب هجران.
.............
................
صد بار بکٍشتم بدلش عشق
بخشکید
.........
در سنگ نروید
علف هرزه ی حتی
در مزرع دل
هر نفسش تازه نهالیست

(اسد بدیع)

شعر از  دوکتور اسد بدیع       (متن شعر)

صدا از عطازی قامت

 

 

 

معنی عشق چی است...؟

 

در طپش های دل منتظرم ،

                                  تک تک  گام ترا میشنوم

                             میرسی ، شام مرا ،

                                                میبری تا به لب چشمه ی نور

در میان شک و تردید بمن میبخشی

باورگمشده ی فردا را

 

پُر ِ تقدیس سحر میگردم

گرمی دستانت  ،

آتش معبد زردشت بمن میبخشد

که در آن خلوت مِهر  

میرسم تا به   اَهورا مزدا

وازاو میپرسم : معنی عشق چی است ؟

او بمن میگوید:

                  وقتی از یاد کسی ،

                   خانه ات مست چراغ و غزل و آیینه است

                  وقتی از یاد کسی ،

                  از گنه ،از غم فردا ت، تهی میگردی،

                  و خدا نیز فراموشت هست ،

                  میرسی تا به دم قریه ی عشق     

                  به دم قریه ی عشق ، باغبان پیری ست

                  که به فرزندانش ،

                  سبد ی میبخشد

                                   که در آن میبینی،

                                         آب و آیینه و انگورو انار

                                         خوشه ی گندم ، تخم لاله

                                          هوس خنده و بیداری دل

                                         قفس غصه و بیزاری جنگ

                                         دشت آزادی و آواز خروس

                                         فرشی ازرشته ی طلایی  نور

                                         و لحافی ز پَرِ هشیاری

                                         و توانایی ِ خودخورشیدی .

                                       

                                         باغبان با لبخند،

                                        سبدی نیز ترا میبخشد.           

تو همه مبهوتی .                                      

و دگر هیچ نمیپرسی  هیچ،

 

                             (  معنی عشق چه است!؟)

 

در طپش های دل منتظرم  ،

                                  انتظاریست پر از بیداری  .....

 

 (اسدبدیع)  

 

 

کجاست .......

 

جنگل جانم به آتش سوخت،  جانانم  کجاست

درد هجران شعله در من کاشت ، بارانم کجاست

گرگ شب در خلوت جانم ، مرا از من ربود

معنی فردایی خواب پریشانم کجاست

خانه ی همسایه ام جشن بهاران است و من

دشت دشت لاله ام ، ختم زمستانم کجاست

قطره ام در چشمه ی خاموش تکرار سکوت

موج موج بحر و دریای خروشانم کجاست

هر چه کِشتم  ، غربتم در بی صدایی ها گذشت

ناله ی بیگانه ام  اینجا ، نیستانم کجاست

در قفس هرچند آب و دانه ارزان است لیک

مست آهویم  ، فراخیء  بیابانم کجاست

در حصارم از غم این قوم آزادی گریز

آنکه با او بشکنم دیوار زندانم کجاست

در تحمل زیستم، هر چند  هیچم ساختند

دست خشم و سینه ی باز گریبانم کجاست

هر سحرگه با طلوع نور میپالم ترا

لحظه ی دیداریءِ پایان هجرانم کجاست

هر کسی از دل خروش ِ انتقامی میکشد

آنکه در آغوش او از عشق می خوانم کجاست

 

(اسد بدیع)

 

**********************************

 

میدانم تویی......

 

در گلویم  باز غوغایست ، میدانم تویی

ناله ی از جنس فردایست ، میدانم تویی

آنکه در من شعله میکارد ، سبزم میکند

آتشی در روی دریایست ، میدانم تویی

من که معنی میشوم در دست های عاشقی،

در شب دردم  مسیحایست ، میدانم تویی

باز امشب در دلم توفان هجران و غمست

سینه ام را شوق مولایست ،میدانم تویی

آنکه در دستان من از عشق دردی  کاشته

باور جان را اهورایست ، میدانم تویی،

غمسکوتم ناله میگردد  تا دیوانه گی

ناله ام در دست صحرایست ، میدانم تویی

در دل دشتی که میسوزم ز درد  تشنگی

قطره ی باران دلاسایست ، میدانم تویی

 

(اسدبدیع)