به خواهران هموطنم
ای خــواهـرِ عـزيزم، ای روحِ اســـتواری
برخيز خود بپا شو، بشکن تو رسمِ خواری
از ابتدای دوران، تا حــال لــــب گــــزيدی
هـيـچ از لـبت نيامـد، جـز حرفِ رازداری
بس قرن شد که بستند، تهمت به نسل پاکت
ای نازنيـن بنازم، ايــنـقـــدر اســــــتـواری
ازدســـت ظُـلمِ ظالم، در ســـايهء ســـياهی
چــند قـرن بودهء تو، کـُـنجِ قـفـس حصاری
چــون عــزم راستينت، گــيتی بخــود نديده
در رزم آهــــنينت، ای کــــــــوه پــايـداری
برخــيـز، رســمِ بيـداد، از بيـخُ بـُن برانداز
ای بانوئ مــقـدس، بس کـن تو ســازگـاری
از شوق شهـوتِ خـود، وز ترسِ هـمتبارش
بُرقــع فگــند برويت، چـند مردک صحاری
محو جهالت از توســت، در عزم بانوی من
بر سينه کــن نشانه، وان زخـــم های کاری
هرگاه فـــديه ئی تو، هرکـــس ترا فـــروشد
قيمت گذارِ جـنس اند، از روی شرمــساری
آنـدم که ربِ عــزت، در مـحـشـرم بـخــواند
باخــود گـجا برم مـن، اين بارِ شـرمـسـاری
برخــير فـــتنه بردار، طــرحِ دگــــر بينداز
"ای مريم مـقـــدس، با آن هـــــمه حـــــواری"
رفـتست ترکــــتازی، از محـــورِ ســعــادت
ای زادهء تحــــمل، بس کـــــن تـو پـايـداری
می ميرم از خجـالــــت، کــــی ديده میتـوانم
چـشـمانِ اشـکريزت، در عـين غـمگـساری (۱
روزيکه طاقـتـت رفت، تابُ تحـمـلــت مُـرد
آتـش زدی بـجـــانت، از راه ســـوگــواری (۲
امـــــــــيـدوارِ آنم، بـارِ دگــــــــــر به بيـنم
تا بر تـنت نباشـــد، اين حـــالـــــتِ نزاری
وز آنچه گـفـته ام من، رمز است هم اشاره
خواهــم سپاس گويم، در عـين حـقـگـذاری
فريد طاهری
حمل۱۳۸۶, اپريل ۲۰۰۷, کليفورنيا
۱... مصاحبهء سايره شاه خبر نگار افغان_انگليس که از باميان تهيه شده بود و دخترک
نيمه جوانی را که مادرش را طالبان مقابل چشمانش کشته و چند روز را در منزلش بسر
برده بودنند. يگانه حرکتی که دخترک در طول مصاحبه داشت فقط و فقط مرواريد اشکهای
غلطانش بود. مصاحبه بارها به نشر رسيد.
۲... هر ماه يکتعداد خانمها از جور شرايط نابسامان اجتماعی دست به خود سوزی ميزنند
وعــــدهء کهـن
امـــيدِ جـــانُ دلــم، از لـبت سخن خواهـم
بيا بيا که هــنوز، وعــــدهء کهـن خـواهـم
به هر طرف گـُلِ خوشرنگ ديده ام, ليکن
زباغ خـــاطر تو, بوی نــسـترن خـواهـــم
چه آتـشی که زدی، از نگــاهء ســــوزانت
بسوز، بسوز که يک لحظه سوختن خواهم
بکــوی ميکـــــده هــا، رسمِ ديگـر افـــتاده
به جــامِ بادهء خـــود، بادهء کـهـن خـواهـم
گذشته عمر براهت، ولی چو روز نخـست
هـــوای نازِ بهـار، عـطرِ ياســمن خواهــم
مرا بگفت، کدام رنگ ازين چمن، خوشتر
چو رنگِ عارضِ تو، رنگ نسترن خواهم
فـــقـط امــيد، دگـــر آرزو به اينجا نيـسـت
دمی وصال خـوشـت، بهرِ زيستن خـــواهم
چــرا چــرا هــمه روزُ شبان تاريک اسـت
ترا بهـــرطرفی شـــمع انجــــمن خـــواهـم
اميد چــو داغ دلــم، لاله اش بخــود گـــيرد
فــسانهء کـه ازين باغ ُ اين چــمن خــواهـم
فريد طاهری
جوزا ۱۳۸۶، جون ۲۰۰۷، کليفورنيا
پـيچُ تابِ عـشـق
رخـشان ســتارهء من، نورِ شهابِ عـشقی
در آســـمان اينجــا، مـسـتُ خرابِ عـشقی
بـر هـــر نـگـاهء نـازت، دنيای راز ديديـم
با آن لـبان شـيرين، شــيرُ شــرابِ عـشقی
در شعرُ دفتر ما، هر سوی چون غـزل ها
آهوی خوش خط ُ خال، سطرِ کتاب عشقی
از هـر ندای مـسـتت، عاشق فـتاده هر سـو
در کـارگـاهء رندان، چـنگُ ربابِ عـشـقی
حالا که لب ببستی، چـون من سخن نگـفتی
مــانند عـاشـق خـود، مسـتُ خرابِ عـشقی
دشت دشتِ سينهء ما، ديريست تـشنه مرده
خوش خوش ببار بر ما، تو ابرُ آبِ عـشقی
نالانُ سـرگــرانيم، در باغ ُ راغ هـر ســـو
بر هـر گـُلی که ديديم، گـُلبرگِ نابِ عشقی
چـــشـمِ ســتاره بارت، از مـا نظر گـرفـته
رحمت نـمای ايـنجا، تـو مُـسـتجابِ عـشقی
بـــس بار گــفـته ام اين، بارِ دگــر بگـــويم
ايـنسـوُ ايـنطرف هـا، تـو انتـخابِ عــشـقی
ای خوبِ خوبرويان ، برگـرد بسـوی يارن
ديريـست ديده ام من، در پـيچُ تابِ عــشقی
شـيرينِ مــهـربانم، فـرهــادِ خــون فــشـانم
کـشتی مرا ُ کـشتی، خود در عذابِ عـشقی
فريد طاهری
جوزا ۱۳۸۶، جون ۲۰۰۷، کليفورنيا