داستان کوتاه
آنشب بارانی ...
صدای سکوت داشت دیوانه ام میکرد.آفتاب نیمه لبخند خزانی شعاع کمرنگش راروی صحن اطاق کوچکم پا شیده بود.پرده پنجره گاهگاهی به آهنگ ملایم نسیم سرد پاییزی میرقصید.ازین سو به آن سو میشدم وکوشش میکردم تا دوباره خوابم ببرد وبازهم برای لحظاتی چند بخواب روم تا آن آتشی که وجدانم را از یکماه بدین سو به سوخت آورده بود احساس نکنم مگر خواب کجا وچشمان من کجا ؟ کسیکه روح وضمیرش در کوره آتشین بسوزد آیا او میتواند بخوابد؟ بابی میلی ازتخت خواب بلند شدم و مقابل آیینه آیستادم سروریشم خیلی زشت بنظر میرسید ...وقتی در آیینه به چشمانم نگاه کردم وجودم داغ شد وازآن چشمان گنهکار خودم بدم آمد باعجله از آیینه دور شدم. نمیدانستم چکنم هرلحظه بیشتر ازقبل ازخودم نفرت میکردم ....وبازهم الماری کوچک وکهنه ی را که دریک کنج اطاق جاداده شده بود باز نموده وآن اوراق را گرفتم ...آن اوراقی که داستان تلخ وبدنام زده ی زندگیم در آن نوشته شده بود ...داستان سراپا رنج و مصیبت وبدنامی را ...! دوباره آنرا ازسر شروع بخواندن نمودم کارم درهمین سه ماه ی که از آن محیط ...محیطی که سرنوشت زندگیم را بقلم درشت و زشت در اوراق عمرم حک کرده بود همین شده بود. روزها مینوشتم وباز هم مینوشتم وشبها آنرا بخوانش میگرفتم وبعد ازخواندنش بازهم وحشت داشتم ورنج وجدان ! داستانم رادر اوراق بی زبان چنین آغازیده بودم>
ازوقتی که دست راست وچپ خودرا شناختم خودرا درچهاردیواری( پرورشگاه ) یافتم. تازه جوانی ۱۱ -۱۲ ساله ای بیش نبودم ولی اصلآ نمیدانستم که چرادرآن محیط استم ؟ پدرومادر وفامیلی نداشتم وبنابر کنجکاوی های بیش ازحدخودم ازطرف مسئولین آنجا میشنیدم که : پدر ومادرم بنابر مشکلات سخت اقتصادی یگانه فرزند شان یعنی مرا تسلیم محیط پرورشگاه نموده بودند . باآنکه نصف روز باسایر بچه ها پابند مکتب بودم وسایراوقات رادر مشغولیت هائیکه ازطرف دفتر آنجا برایما تعین شده بود مثلآ : اجرای کارخانگی . سپورت . آوردن سودا بطور دسته جمعی باسایر اطفال وغیره ولی باآنهم همیشه حس کنجکاوی و نفرت ازپدر ومادرم ذهنم را چون موریانه میکاوید . یعنی چه ؟ داشتن یک طفل و شانه خالی کردن ازاعاشه واباطه اش ...وای که چه سخت برمن میگذشت . آنجا بودند اطفالی که والدین شانرا درحوادث گوناگون ازدست داده بودند ولی وضع من وخیم تر ازآنان بود چون گاهی اوقات که بین ما تازه جوانان جنگ وپرخاش صورت میگرفت باشنیدن طعنه های زهرآگینی مثل : پدرش غیرت نداشت که ایره نان بته / خدامیدانه که حلالیست یا .../ ومثل اینها شنیدن چنین جملات مرا زیادتر بدین کار وامیداشت که والدین خودرا بیابم و از آنها نتقام بگیرم . روزها به هفته - هفته ها به ماه وماه ها به سال تبدیل میشدند تااینکه مکتب را تمام کردم به سن قانونی رسیدم و تصمیم گرفتم تا ازخود خانه وکاروباری داشته باشم. دردنیا خیلی تنها بودم هیچکسی حتی بنام خویشاوند درهمین مدت بدیدارم نیامده بود . سرانجام اپارتمانی کوچک وغریبانه ی دست وپا کردم وآنگاه احساس دیگری بمن دست داد . خودرا درمحیط دیگری یافتم . نسبت به قبل اندکی زیادتر علاقمند زندگی شدم . ولی خون انتقام ازوالدینم همیشه در رگ رگ وجودم میجوشید . بازهم شرایط امنیتی شهرووطن بامن هم وفانکرد ودست حوادث مرا چون سنگی بخارج ازکشور پرتاب ومهاجر نمود . دریکی ازکشورهای همسایه پناه بردم ودریکی ازشهرهای کوچک آن خانه گکی بکرایه گرفتم . برای یافتن کار این بار بخت برای اولین بار درزندگی بامن یاری کرد وکارم خیلی آبرومندانه وخوب بود . آنگاه استخوان هایم کمی آرام گرفت . ولی درصفحه ی تقدیر مدت آرامی وآسایش درقسمت من خیلی کوتاه نوشته شده بود . در کوچه ای که من خانه گرفته بودم زن وشوهر میانه سال هموطنم بادختر جوان شان بنام( سلما) هم قبل ازمن زندگی میکردند . آنها وقتی فهمیدند من هموطن ایشانم خیلی بامن محبت میکردند منکه تاآنموقع محبت والدین راحس ننموده بودم میپنداشتم که شاید پدر ومادراصلی هم چنین محبت با فرزندخویش داشته باشند. واقعآ بابودن آنها احساس خوشی میکردم واز سرزدن ها دلسوزیها ومحبت های خالصانه ایشان گاهی احساس شرم ویاشاید هم حقارت میکردم . ولی هرگاهیکه سلما رامیدیدم احساس مرموز وگرمی بمن دست میداد نمیدانم آن احساس چه بود ؟ شاید دوستی ویا شاید عشق ...ولی خودم دراوایل نمیدانستم . درنگاه ها ورفتار او هم رمز خاصی رامیخواندم که این رمز مرا بیشتر بسویش میکشاند
این نگاه ها ورفت وآمدها علاقه وکشش هردویمان را نسبت بهم بیشترساخته سبب آن شد تا آتش عشق شدیدی میان ما شعله ورشود...واین عشق تازه نفس انجامش متآسفانه بزودی به نامزدی ما اختتام یافت متآسفانه ازینکه...اوف خدایا ! ایکاش آنروزیکه چشمان کوچک وبیگناهم بروی دنیای بزرگ و گنهکار بازشده بود هیچ بازنمیشد وهیچکسی رنگ چشمانم را نمی دید...مانامزد شدیم ! دوستی ..باهم بودن وارتباطات بین ما بیشتر ازپیش شده میرفت ویکبارچنان اوج گرفت که دریک شب بارانی پا ییز که برگهای درختان روی جاده ها ورق طلایی هموار نموده بودند. آنشب پدرومادر سلما برای مهمانی جایی رفته بودند ... من سلمایم را دربرخود داشتم .قطرات ریزوشدید باران بیتابانه بروی پنجره ی اطاقم بوسه میزدند که این حالت فضای اطاقم را وفضای بیرون را عاشقانه تر ساخته بود...وناگهان من واو چنان بهم آمیختیم که ندانستیم وقت چگونه گذشته ؟ یکبار متوجه شدیم که شب ازنیمه گذشته وما چنان گناه شیرینی رامرتکب شده بودیم که آن کار بعد ازازدواج میباید صورت گرفت ..ای وای خاک عالم برسرم .بعد ازآنشب شوم بارانی من وسلما باهم به توافق رسیدیم که هرچه زودتر بساط ازدواج را براندازیم تا که باربار گناه نکنیم .موضوع عروسی را با والدین سلما مطرح کردم وخوشبختانه ازطرف آنها هم جواب مثبت گرفتم.
.وبازهم درآن شبانه روز پدر ومادر را درعالم خیالات مقابل چشمانم میدیدم وحس نفرت برمن غلبه میکرد . شبی از شبها عکس کودکی ام را که در دوران پرورشگاه ازمن گرفته بودند خیلی به دقت نگاه کردم احساس نمودم اشکهای گرم صورتم را نوازش دادند . آن عکس را ناخودآگاه بالای تلویزیون کوچکم گذاشتم . فردای آن قرار بودسلماو پدر ومادرش بخاطر صحبت و خریداریهای که در محفل عروسی ضرورت بود بیایند . آری ! آنها آمدند وبعد از چند دهن قصه وتبادل نظر متوجه شدم که مادر سلما آنچنان به عکس کودکیم نگاه میکند که فکر میکردم همان لحظه چشمانش ازحدقه بیرون میایند من چند نگاه پرسشانه بسوی او وبسوی عکسم نمودم یکبار متوجه شدم که همی آهسته آهسته میگوید : پسرم ..بچیم بچی خودم سمیع ... وبدون آنکه متوجه دیگران شود رویش را به حالت بسیار خاص که گویی زاری میکرد بمن گفت : سلیم جان بگو ای عکسه از کجا کدی ؟ ای بچیم اس تو اوره دیدی ؟ او ره میشناسی ؟ تادهن باز کنم که بگویم این منم نه پسر شما ...پدر سلما یکبار ازجایش بلند شده وطرف عکس رفت وقاب عکس راازجایش برداشته سخن همسرش راتآیید کرد : راست میگه بخدا ای بچی ما سمیع است . من که گویی درحالت خواب وبیداری بودم گفتم : نی کاکا جان ای عکس دوران کودکی منست که به شما گفته بودم درپروشگاه ازمن گرفته شده بود ولی کی را بگویی کجا بود گوش شنوا؟ درچند لحظه آن جفت بیچاره چنان مرا محکم گرفته بودند وهمی سروصورتم را میبوسیدند و میبوییدند که نپرس . برای فرار ازین حا لت گفتم : شما شم شما که گفتید پسرتان مرده ...ببخشید فو فوت کرده ...) ها بلی از شرم مردم چی میکردیم آیا راستی ره میگفتیم که از غریبی وناچاری توته جگر خوده ازخود جدا کردیم که پسانها چقدر پشیمان شدیم ولی فایده نداشت چرا که فرسنگها ازوطن دور شده بودیم و ازخدای خود شکر میکنم که بعدازاو سلما ره بما داد ....وای خاک برسرم شد ...باز برای فرارازین حادته گفتم : ولی نام من سلیم است ...پدرسلما گفت> بلی آنجا میتوانند نام را عوض کنند . حالتی داشتم که گویا بخدا می پیوستم .تا آن لحظه سلما آرام بود و حیرتزده این حادثه را نگاه میکرد چشمم باز به چشمش خورد دیدم اشک پهنی روی پرده ای چشمانش آماده ای ریختن استند .دیگر ازشرم بسویش دیده نمیتوانستم وبازهم به دعوا با پدر ومادرش که تاریخ دخولم به محیط پرورشگاه را میخواستند مصروف شدم . آری ! حدس آنها کاملآ درست بود تاریخ سپردن پسرآنها (سمیع) یعنی من باتاریخ شمولیت من یعنی پسر آنها (سمیع ) دریکروز بود . ای وای خدای من ! بازهم خاک عالم برسرم . پدر ومادر سلما که حال پدرو مادر خودم هم بودند چنان ازخوشی میلرزیدند و از گرفتن بوسه های پی درپی شان تمام سروصورتم را داغ آورده بودند .منهم میگریستم وسلما چنان میلرزید ومیگریست که ازبیان شرح حال آن طفلک عاجزم . ولی گریه من وسلما گریه ای خوشی نبود گریه آن غمی بود که خدا به هیچ برادر نشان ندهد و سرنوشت هیچ خواهری چون سلما ( عشق ونامزد دیروزم وخواهر امروزم ) نشود . از آن واقعه سه ماه میگذرد .من ناجوانمردانه فردای همان شب فرار را برقرار ترجیح داده به کشور همسایه پناه بردم . آری ! من بازهم باردیگر پدر ومادر خود را به داغ گمشده شان گرفتارنمودم ولی این بار خیلی وحشتناک و دلخراش . آیا آندو پیر بیچاره چقدر مرا نفرین خواهند کرد وآن سلما گک ...اوف خدای من ! آیا در ضمیر او چیست ؟ چقدر رنج میبرد ؟ گاهی میاندیشم: آیا خودکشی کرده باشد ؟ بخدا معلوم . ولی من هرگزخودم را نخواهم بخشید. اینکه نزد قاضی وجدان چقدر محکومم این را نمیتوانم بنویسم شما خود قیاس کنید . پایان
مهر انگیز ساحل
( طنز ( افغانها دیده ندارن
دیشب یک خواب خطرناک دیدم خدا خوب کند. هرچه تعبیرشه خوب کردم بازهم دلم طاقت نکرد فکر کردم بشمادوستان هم قصه کنم شاید شماتعبیرخوبتر کنید .مرا بیم روزقیامت گرفته چراکه مه (صحرای محشر ) را بخواب دیدیم :می بینم که وقتی یک نفره بعدازسوال وجواب روانه بهشت میساختند این مردم که همه شاهد صحنه اندچه قیامتی را سر آن بیچاره برپامیکردند چقدر طعنه میدادند:او خدا ای خوچندان آدمی نبودیک مدیرک پچل بودخداوراستی رشوت گرفته جان مردمه کشیده بود. اوه اوه او دگه ره ببین ۲۴ ساعت نمازمیخواند مگر به زیر ریشش ۲۴ هزار شیطان (خو) کرده بود . وی خدایا توبه او زنه سیل کنین (شوی) وخانه خوده ایلا داده بود وهمرای یک نفر گریخته بود .مه هم گناه کدیم مگر ایقه زیاد برابر او زن نی اول مره چرا به بهشت روان نمیکنن ؟مرد آرامی که درجمع همه ما شاهد اینهمه گپ ها بود اعصابش خراب شد : او بیادرا او همشیرا ! ازبرای خدا اینجه خو سرویس های ملی بس و کنسرت اسد بدیع و فرهاددریا نیست که وارخطا می شین .هرکس به نوبت . نی نی مه نمیخواهم که همرای اوزن گریختگی یک جا به بهشت باشم پس فرق من و او چه شد / راست میگه مام نمیخواهم که همرای او وطن فروش که سالها دربین اشرار کار کده به یک بهشت باشم / اشرار؟...ههههه ... تو خادیسته به بهشت چه؟ سالها سرچوکی نشستی وبچه های مردم بیچاره ره به جنگ روان کدی بهشت جای خادیست ها نیست ./او خواننده چرا بهشتی شد چندان صدا هم نداشت به آروسی ها وکنسرتها میرفت بخاطر پول...ازو کده مه زیاد طرفدار داشتم بسیار (سی دی ) کشیدم بمردم بسیار خدمت کدم .اونو کل ده مندئی دکان داشت مگر زیر ترازوی خود آئین روبا (مقناطیس) چسپانده بودمردمه بازی میداد /او لجبازه سیل کنین که ازلج برنامه وبعدازمه برنامه افغانی به تلویزیون نشرمیکرد خیالش که ازبرنامه مه که طرفدارانش زیاد میشه./ وبازهمان مرد خونسرد بافریاد : به لیاظ خدا بس کنین چه قیامته انداختین؟ شما از روزقیامت (صحرای محشر ) دومه ساختین یارااااا هیچ دیده ندارین که یکی آرام شوه . بخیالم که شما ازخدا کده بهتر میفامین که کی گناهکار است وکی بیگناه ؟ ها ؟ منکه تاآن لحظه درآن جمع بودم وکدام دعوایی نداشتم ولی نمیدانم چطور برایم معلوم بود که منهم یگان نوشته گک ها میکردم یکبار مرا بیم ازی گرفت که اگرمراهم طرف بهشت روان کنند چه گپ های خواهم شنید :او چرا به بهشت میره ؟ همرای نوشته ها وشعرهای خود فکر وذهن مردمه خراب کرده بود .ترس سراپایم را میلرزاند که یکبار از چیغ خود از جای خواب پریدم .تیزتیز نفسک میزدم. تا فردای آن متوجه شدم که لبانم از توخال ( تب خال ) پر شده . حال شما عزیزان خواب مرا تعبیر کنید
**************************************************************************************************************
نوشته مهر انگیز ساحل
عطر گندم ) به ستاره ها راز دل گفتم تا که ازروشنایی جهانتاب خویش)
اندکی روشنی درمسیر تاریک راه زندگیم بپاشند - گفتند : قسم
به عطر گندم که تاآن بالا ها بمشام مان میرسد روشنی مان
درجاده سیاه زندگیت جلوه ء نور کمتر دارد
به مرد مذهبی سفره دل گشودم تا باشد که ازکتاب مقدس خویش
رهنما ونور پرداز سفر ناکجای من شود... گفت : سوگند به
فسق زمانه که زدودن مهر سیاه وعمیق از سرراه زندگیت
ازحوصله کتاب مقدس بیرون است
شاعررا گفتم تااز لابلای سطور امیل گونه ی اشعار و واژه
های صدف چین سروده هایش کلمه ی را بنام روشنی برره
سیه و نامعلوم سفر عمرم آشنا سازد - گفت : قسم به فساحت
سرزمین شعر- که چنین واژه ی در دیوان ندارم
پس به کی رو آرم ؟ به کی بگویم ؟ و کی را بجویم رهنمون
روشنی راه خود ؟
بالاخره خود هم ندانستم که زمانه از من چیزی میخواهد
؟ ...ویا من اززمانه ؟؟؟