چند سروده از خانم شاکره شفق
فریاد بی صدا
دلم گرفته از این آبشار لحظه های سکوت
دلم گرفت ز تکرار ناله ها و در د های ثبوت
دلم هر دم هوای گریه دارد ؛ زبس بیداد میبینم
چو مرغ بینوای را اسیر پنجه صیاد میبینم
دلم زاغ است و خواهد هر نفس با خویشتن گوید
نمیدانی که از زاغان هوایی آشنایی بر نمیخیزد؟
پسندم من همین کابوک میان کاجهای تار و تنهایی
که عارم من زپرواز در فضای مکرو خود خواهی
به هر سو میشنوم ناله و فریاد انسان است
شکایت از روند آدمی بر حسب شیطان است
مگر انسان آزاد است ضمیرش هیچ در بند نیست؟
مگر قلبش اسیر پنجه های مکر و ترفند نیست ؟
میان انجمن بینی که دخت حیله و نیرنگ
چه با فر عشوه ها دارد همی رقصد با آهنگ
نه شرمش است از یاران و اغیار ش
نه بیم اش است ز رسوایی و فرجامش
در این روز ها صداقت جنس ناپیدای بازار است
مگر ابلیس درچنگ داردش یا نقص خریدار است
در این ظلمت سرا بینی همیشه بخت سوگوار است
عدالت مرده و انصاف اسیر چوبه دار است
نمی بینی شقایق ها زتند باد غضب پرپر گشتند
نمی دانی که ساری ها به ظلمت؛ زلانه دربدر گشتند
نمی بینی دو چشم پر هراس وطرد عشرت را
که بغضش در گلو دارد ؛ از مسخ حقیقت ها
هزار بانگ حقیقت میان سینه به زندان کشید
بسا ندای دروغین که بر اوج آسمان رسید
شفق را بین که از بیداد دوران اشک خون بارد
دلش دریای خون گشت و فغانش بر نمی آید .
خانه دل
بگذار آن قلب کوچک و معصوم
که در جسم تواست
خانه صلح و صفای تو شود
در و دیوارش را . . . . .
بامهر عزیزان آزین بند
هریر سبز دم در بگشاء
گلی از الفت ومهر بپاش
چو اگر دوست سر به این خانه زند
عنبر هم دلی بر وی فشان
بشنو ! صدای تک تک در میآید
بشتاب پی بگشودن در
شاید عشق است . . . .
که باهزار گلدسته ذوق به کنار آید
ازتوخواهد وفا !
نکند . . . .
بانگ فریاد زمحتاج بدر آمده است
که به احساس تو دارد نیاز
ازتو خواهد سخاء !
شاید هم . . . .
نوری زایمان و صداقت باشد
هدیه اش ارج گران است
به بارگاه خدا !
بشتاب هرکه باشد ؛ هرچه باشد
عزتش کن ؛ مگذار ناحق و بیهوده
ازاین خانه نور پا کشند
بگذار؛ این خانه مهر
آگنده زعطر صفا باشد همیش
روشن از لطف خدا باشد همیش
پر از احساس و وفا باشد همیش
تا که آنروز
ترک شهر فانی بکنی
تک وتنها راهی ملک قضاوت نشوی
یکی بادسته گلی عشق و صداقت
یکی با مشعل امید و سخاوت
همره روز فراق تو شوند
بگذارآنهمه آصره نور و امید
شاهد مهرومباهات تو شود
******************************************
سفری بی بازگشت
شب رسید و باز
اثر از مرغان سیه پوش نرسید
من ندانم باز
بکدام گوشه دور
جسم بی جان کی را
به مهمانی گرگان به حلاوت بردند
هیچ ندانند ؟
کودکی چشم به در دوخته است
من ندانم . . . .
باز گرگان سیه کار
خواب آرام کی را دزدیدن
من ندادم . . .کی او کیست ؟
پدرش کیست
به منقار کدام چوچه گکان
دانه میرمخت ؟
فرق عریان کی را چادر بود
که شب قبل . . . .
در میان جنگل انبو یاس
در غلوی نفرت انسان به انسان
در فضای دود باروت
در میان اشک و خون
چشم خود بست و دگر
باز نکرد . . . .
من ندانم که او کیست ؟ . . . و چرا ؟
چون دگر رفته گان نیمه شب
ره خونبار پیمود و دگر باز نگشت
من ندانم که او کیست
که گرگان تبه کار
به جشنواره مرگش برقص آمده اند
باز مرغان سیه پوش . . . .
در هوای مرگ انسان میزنند جوش
این کلاغان !
قدر انسان را چه دانند
در سرور بزم گرگان؛ طبل عشرت میزنند
فخر دارن آخر
خانه ای ویران نمودند
عشقی را در خون کشیدند
در مقام وحشت و وحشتگرایی
حفظ حرمت میکنند
باز بنام انتقام وافتخار
میکشند و میدرند و میپرند
*******************************************
عطوفت مادر
مادر فدای آنهمه مهرت که همیش یاورم شدی
واقف به هر زمان زخیر و شرم شدی
من جز گل وحشی نبودم در این چمن
مادر تو با دست مهر هنر پرورم شدی
در هر موج پر تلاطم و طوفان حادثات
با یک جهان صبر و شکیبت شناورم شدی
آنگاه که مست بودم و غرق غرور خویش
در هر خطای شباب ؛ ناصح و مدد گرم شدی
در ورطه داغ و هجوم و هوسهای نا خرد
دست بلند دعا گرفتی ؛ حمایت گرم شدی
گر چرخش زمان عداوت به من روا نمود
چون تک سوار نجات تو رسیدی دلاورم شدی
قلب پاک تو تدریس صداقت به من نمود
در راه عدل و صفا ؛ تو ناجی و رهبرم شدی
هر آنچه هوای حصول داشتم به عمر خویش
با جان ودل تپیدی ؛ مهیا گرم شدی
مادر مرا ببحش ! نتوانستم حقت کنم ادا
با آنکه پروانه وار فدای سرم شدی
پنداشتم به خدمت تو جان وسر دهم ولی
ترک جهان نمودی و گم گشته اخترم شدی
روح تو شاد باشد و فر دوس مکان تو
اندر سپهرعشرت شکست بال و پرم شدی
مادر ! شفق هر آنچه دارد از دعای توست
در کسب نور علم هادی و هم باورم شدی
***************************************************
نیایش به بارگاه حق
الهی ! به حق اولیا و انبیاءات
به حق پیرو و پیران راهت
به آن شب زنده داران قرینت
به عجز عابد و مشتاق دینت
الهی! به حق شهیدان حفظ وطن
به دلهای پر عقده اندر کفن
به عشق پاک آن آزاده مردان
که در وطن دادن دل و جان
الهی! به اشک یتمان بی خانمان
به زاری طفلان بی آب و نان
که شب خوابشان بود در بیشه ای
به جزیاس و حرمان کجا توشه ای
به حق تازه دامادان با دست حنایی
که در راه وطن گشتند فدایی
به حق نو عروسان سیه پوش
که لبخند و سرور کردند فراموش
الهی! به سوز مادر درسوگ نشسته
که مرگ نو جوانش دل شکسته
به آه همان پیره مرد حزین
که از فقر دارد رخش بر زمین
به آن کودک زار و مظلوم و خوار
که مهر پدر را نداند گوار
به شیر خواران که در تب میتپیدن
و از آغوش مادر دل بریدن
الهی! به حق مصطفی و چهار یارش
محمد شافعی جمع مو منانش
به انجیل و تورات و نام زبور
به فرقان که باشد همه گنج نور
که درد میهنم را چاره سازی
به دست اهریمن خوارش نسازی
چو قلب میهنم صد پاره گشته
تمام اهل بیت بیچاره گشته
الهی صفا و وحدتی مارا نصیب کن
به حدمت ! همتی ما را نصیب کن
شفق صلح ما را تو روشن نما
نفاق و جدایی میار ای خدا