اثیم
رحیمی
آمد آن ماه، چشم خواب زده
طره آشفته، زلف تاب زده
جام در دست بود وجامه حریر
مستِ مست از می وشراب زده
قطرهء خوی بروی ګلګونش
شبنمی بود بر ګل آب زده
چشم بد دور کاو به نیم نګه
خنده بر روی ماهتاب زده
ګفتمش لحظهء بکن تاخیر
مرو از پیش من شتاب زده
بنشین این زمان به پهلویم
تا که مه راهء آفتاب زده
خندهء کرد و تیر مژګانش
ګوییا خنجر آفتاب زده
ګفت ای عاشق بیابانګرد
که خیالت به سر سراب زده
شرط مشتاقی است مهجوری
رای عشق است بر صواب زده
خام طبعی و پختګیت چنان
ز آتش عشق تا کباب زده
رفت و از سر نرفت آرزویش
ګرچه لطفیش بود عتاب زده
سیل اشک از دو چشمم آید اثیم
در فراقش شدم سحاب زده
**************************************
اندر این دنیا خدا را هیچ کس بیدار نیست
دیده ها
باز است اما همت دیدار نیست
یک دو روزی بیش نبود اعتبار زندگی
آه
برخیزید یاران فرصت بسیار نیست
این سفر را بازگشتی نیست هان غافل مباش
هر نفس را
مغتنم بشمار کش تکرار نیست
جام دل را از شراب دوستی خالی مدار
دُرد این
میخانه هم در خانهء خمار نیست
حسرتا کز ملک گردان عجم مردی نماند
تا به او
گویم به جز ناهید علم بردار نیست
گه قشون سرخ آید گه هوستازان غرب
گو بدشمن
کشورم میدان استعمار نیست
گوش دار ای هموطن ای جان بقربان تو باد
این
وطن منزلگهء بیگانه و اغیار نیست
اتفاق ما و تو آباد سازد خانه را
ورنه این
ویرانه را در هیچ جا معمار نیست
دست بر دستی گذار و رای بر کاری
گمار
عشق
میهن
را
اثیما حاجت
گفتار
نیست