لهجهء بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا
چند دهه پیش در یکی از مجلاّت منتشرۀ تهران ( به بیشترین گمان، سخن یا یغما) یادداشتی چاپ شده بود، در باب چگونگی تلفّظ کلمۀ «تو» در یک غزل شمس الدین منصور بن محمود اوزجندی که این دو بیت از آن قصیده است:
برخیز که شمع است و شراب است و من و تو
آواز خروس سحری خاست ز هر سو
برخیز که برخاست پیاله به یکی پای
بنشین تو که بنشست صراحی به دو زانو
آنچه که نویسندۀ آن مقالۀ کوتاه را به نگارش وا داشته بود، تعجب از هم قافیه ساختن کلمۀ «تو» با کلمه های سو، و زانو بود. بنده آن یادداشت را درکابل خواند. شهری که کلمۀ تو قاعدةً مانند سو، زانو و ابرو با واو معروف تلفظ می شود. بنده اکنون به یاد ندارد که آن یادداشت به قلم کی بود، اما بی گمان آن نویسندۀ محترم می دانست که چنین کلماتی را در قوافی اشعار مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز می توان یافت، ولی شاید گمان برآن بود که وجود چنان کلماتی در قوافی سخن مولانا بعید نمی نماید؛ چرا؟ زیرا که مولوی خود فرموده است:
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
یا اینکه:
حرف و گفت و
صوت را برهم زنم
تا که بی این
هرسه با تو دم زنم
آن روز کمتر کسی در این اندیشه بود که این سخن مولانا یک تعارف فروتنانه بوده است و در واقع مولانا در دقت و درستی وزن و قافیه و رعایت دقایق دستور هیچ فروگذاشتی نفرموده است.
نگارنده حدود پانزده سال پیش، هنگامی که در ایران اقامت داشت، نکته ای چند در همین موضوع زیر عنوان « لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولوی» نگاشت که نخست در مجله آینۀ پژوهش و سپس در جاهای دیگر از جمله در ماهنامۀ هری انتشار یافت و بسیاری از اهل زبان و ادب به تشویق نگارنده پرداختند و در حق نگارنده و آن نگارش کلمات مرحمت آمیز به کار بردند . چندی بعد در مطبوعات خواندم که همان مقاله در کتاب گرانسنگ دانشور و ادیب نامور شادروان دکتر علی رضوی ( نثر دری افغانستان) برگزیده شده و کسانی که نقد و یادداشت بر آن کتاب نوشته اند، به آن مقاله به دیدۀ استحسان نگریسته اند. همین قدردانی باعث شد تا نگارنده به گسترش دامنۀ آن یادداشت بپردازد. واین مطالعه را نخست در کلیات شمس و سپس در مثنوی معنوی به انجام برساند.
نگارنده به سبب دورافتادگی جغرافیایی اکنون به آن مقاله دسترسی نداشت تا این نگارش را درست به همان نظم و قانون در می آورد، ولی هرچه هست، کوشیده است تا گسترشی از همان یادداشت کوتاه تقدیم شود. در آن نوشته به عرض رسانیده شده است که هرگاه خواننده و شنوندۀ سخن مولانا به لهجۀ کابل و بلخ آشنا باشد، التفات خواهد داشت که مولوی از قواعد عروض و قافیه سر مویی عدول نفرموده است.
پیش از آنکه واژه ها و عبارات به صورت الفبایی شرح و توضیح شود، به شرح مختصری از نکات آوایی و دستوری می پردازیم:
نخست، توضیح برخی دگر گونیها در مصوت ها و صامتها یا واولها و کانسوننتها:
مصوت اوoo به جای و o
توtoo
تو ( بر وزن مو ) با واو معروف
تلفظ تو به این صورت در بلخ و کابل و تمام تاجیکستان معمول است و اگر کسی به این نکته توجه نکند به این وهم خواهد افتاد که مولانا ( تو ) را با (کو) و ( او) با سهل انگاری هم قافیه یا هم سجع ساخته است.
آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا
( غ 7)
واو مجهول در کلماتی مانند پل pol
توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند
(غ857
تبدیل مصوت اِ (کسرهe ) به مصوت اَ ( فتحه a )
شـَش
در بلخ و کابل شش به فتح اول تلفظ می شود. درهرات با کسر اول و در گفتار هرات به جای کسره (ی) می آید و شیش تلفظ می شود.
آنکه در سر داری از سودای یار
چه عجب گر تو مشوش می روی
شه صلاح الدین برآ زین شش جهت
گرچه ظاهر اندرین شش می روی
(غ2926)
تبدیل عین عربی به مصوت آ aa
سلامالیک = سلام علیک
اگر به تلفظ محلی سلام علیک آشنا نباشیم نمی توانیم این بیت را مطابق وزن عروضی آن درست بخوانیم :
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
( غ 85 )
ضمۀ گفتاری به جای فتحۀ معیار در فعل حال استمرار مفرد شخص اول (می دانم)
می دانـُم
شیوۀ تلفظ شخص اول فعل حال، در بلخ، کابل و هرات، به ضم ماقبل الآ خر.
سربرمزن ازهستی، تا راه نگردد گم
دربادیۀ مردان، محوست تورا جم جم...
کی روید ازاین صحرا، جزلقمۀ پرصفرا
کی تازد بربالا، این مرکب پشمین سم
ور پرّد چون کرکس، خاکش بکشد واپس
هرچیز به اصل خود، بازآید می دانم
(غ1464)
پیشـُم
پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود. در بلخ و کابل بیشتر در این مورد سین مکسور است.
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
(غ1440)
حذف کانسوننت پایانی در برخی از کلمات
با
باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً هنگام خدا حافظی به مهمان گویند: با بیایید = باز بیایید
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
حذف کانسوننت اول زبان معیار از مصدر و افعال مشتق نشستن
شستن
نشستن. در هرات شیشتن و نیز شستن تلفظ کنند.
بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن
(غ1883)
شسته
نشسته، در بسیاری از گویشهای دری و تاجیکی اکنون شسته و نیز شـیشته با دو شین گویند.
هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو
هم شسته به نظّاره بر طارم تو جانا
( غ 90)
شین
بنشین. این شیوۀ تلفظ با حذف نون ( نشین) یا حذف با و نون (بنشین) هنوز در بلخ رایج است؛ یعنی به جای آنکه بگویند: بنشینیند، می گویند: شینید. و به جای آنکه گویند: بنشین، می گویند: شین.
درآمدآتش عشق و بسوخت هرچه جزاوست
چوجمله سوخته شد شادشین و خوش می خند
(غ938)
توشخصک چوبینی گرپیشترک شینی
صد دجلۀ خون بینی آهسته که سرمستم
(غ1448)
شینم
بنشینم.
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید
(غ 645)
نشینم
ننشینم
تا دلبر خویش را نبینیم
جز در تک خون دل نشینیم
(غ1580)
ره شین
تو مسکینی درین ظاهر درونت نفس بس قاهر
یکی سالوسک کافر که ره زن گشت و ره شینی
(غ2551)
ادغام مصوتهای « ـه » و «ی » به صورت «اِی» در حالت اضافت
بندۀ تو (بندی تو)
در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای شبیه به کسره کشیده) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
خانی خویش = خانۀ خویش
آن روز کمتر کسی در این اندیشه بود که این سخن مولانا یک تعارف فروتنانه بوده است و در واقع مولانا در دقت و درستی وزن و قافیه و رعایت دقایق دستور هیچ فروگذاشتی نفرموده است.
نگارنده حدود پانزده سال پیش، هنگامی که در ایران اقامت داشت، نکته ای چند در همین موضوع زیر عنوان « لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولوی» نگاشت که نخست در مجله آینۀ پژوهش و سپس در جاهای دیگر از جمله در ماهنامۀ هری انتشار یافت و بسیاری از اهل زبان و ادب به تشویق نگارنده پرداختند و در حق نگارنده و آن نگارش کلمات مرحمت آمیز به کار بردند . چندی بعد در مطبوعات خواندم که همان مقاله در کتاب گرانسنگ دانشور و ادیب نامور شادروان دکتر علی رضوی ( نثر دری افغانستان) برگزیده شده و کسانی که نقد و یادداشت بر آن کتاب نوشته اند، به آن مقاله به دیدۀ استحسان نگریسته اند. همین قدردانی باعث شد تا نگارنده به گسترش دامنۀ آن یادداشت بپردازد. واین مطالعه را نخست در کلیات شمس و سپس در مثنوی معنوی به انجام برساند.
نگارنده به سبب دورافتادگی جغرافیایی اکنون به آن مقاله دسترسی نداشت تا این نگارش را درست به همان نظم و قانون در می آورد، ولی هرچه هست، کوشیده است تا گسترشی از همان یادداشت کوتاه تقدیم شود. در آن نوشته به عرض رسانیده شده است که هرگاه خواننده و شنوندۀ سخن مولانا به لهجۀ کابل و بلخ آشنا باشد، التفات خواهد داشت که مولوی از قواعد عروض و قافیه سر مویی عدول نفرموده است.
پیش از آنکه واژه ها و عبارات به صورت الفبایی شرح و توضیح شود، به شرح مختصری از نکات آوایی و دستوری می پردازیم:
نخست، توضیح برخی دگر گونیها در مصوت ها و صامتها یا واولها و کانسوننتها:
مصوت اوoo به جای و o
توtoo
تو ( بر وزن مو ) با واو معروف
تلفظ تو به این صورت در بلخ و کابل و تمام تاجیکستان معمول است و اگر کسی به این نکته توجه نکند به این وهم خواهد افتاد که مولانا ( تو ) را با (کو) و ( او) با سهل انگاری هم قافیه یا هم سجع ساخته است.
آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا
( غ 7)
واو مجهول در کلماتی مانند پل pol
توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند
(غ857
تبدیل مصوت اِ (کسرهe ) به مصوت اَ ( فتحه a )
شـَش
در بلخ و کابل شش به فتح اول تلفظ می شود. درهرات با کسر اول و در گفتار هرات به جای کسره (ی) می آید و شیش تلفظ می شود.
آنکه در سر داری از سودای یار
چه عجب گر تو مشوش می روی
شه صلاح الدین برآ زین شش جهت
گرچه ظاهر اندرین شش می روی
(غ2926)
تبدیل عین عربی به مصوت آ aa
سلامالیک = سلام علیک
اگر به تلفظ محلی سلام علیک آشنا نباشیم نمی توانیم این بیت را مطابق وزن عروضی آن درست بخوانیم :
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
( غ 85 )
ضمۀ گفتاری به جای فتحۀ معیار در فعل حال استمرار مفرد شخص اول (می دانم)
می دانـُم
شیوۀ تلفظ شخص اول فعل حال، در بلخ، کابل و هرات، به ضم ماقبل الآ خر.
سربرمزن ازهستی، تا راه نگردد گم
دربادیۀ مردان، محوست تورا جم جم...
کی روید ازاین صحرا، جزلقمۀ پرصفرا
کی تازد بربالا، این مرکب پشمین سم
ور پرّد چون کرکس، خاکش بکشد واپس
هرچیز به اصل خود، بازآید می دانم
(غ1464)
پیشـُم
پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود. در بلخ و کابل بیشتر در این مورد سین مکسور است.
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
(غ1440)
حذف کانسوننت پایانی در برخی از کلمات
با
باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً هنگام خدا حافظی به مهمان گویند: با بیایید = باز بیایید
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
حذف کانسوننت اول زبان معیار از مصدر و افعال مشتق نشستن
شستن
نشستن. در هرات شیشتن و نیز شستن تلفظ کنند.
بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن
(غ1883)
شسته
نشسته، در بسیاری از گویشهای دری و تاجیکی اکنون شسته و نیز شـیشته با دو شین گویند.
هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو
هم شسته به نظّاره بر طارم تو جانا
( غ 90)
شین
بنشین. این شیوۀ تلفظ با حذف نون ( نشین) یا حذف با و نون (بنشین) هنوز در بلخ رایج است؛ یعنی به جای آنکه بگویند: بنشینیند، می گویند: شینید. و به جای آنکه گویند: بنشین، می گویند: شین.
درآمدآتش عشق و بسوخت هرچه جزاوست
چوجمله سوخته شد شادشین و خوش می خند
(غ938)
توشخصک چوبینی گرپیشترک شینی
صد دجلۀ خون بینی آهسته که سرمستم
(غ1448)
شینم
بنشینم.
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید
(غ 645)
نشینم
ننشینم
تا دلبر خویش را نبینیم
جز در تک خون دل نشینیم
(غ1580)
ره شین
تو مسکینی درین ظاهر درونت نفس بس قاهر
یکی سالوسک کافر که ره زن گشت و ره شینی
(غ2551)
ادغام مصوتهای « ـه » و «ی » به صورت «اِی» در حالت اضافت
بندۀ تو (بندی تو)
در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای شبیه به کسره کشیده) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
خانی خویش = خانۀ خویش
در
زبان گفتار به صورت عموم در حال اضافت
حرکت یا فتحۀ آخر مضاف می افتد و تنها یاء
که با بودن کسره با همزه نشان داده می شد،
می ماند.
دیگران رفتند خانۀ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
(ت3464)
دایۀ میش -
با تلفظ دایی میش. ذیل خندۀ تو و بندۀ تو و زندۀ تو شرح داده شد.
یک صفت از لطف شه آنجا که پرده برگرفت
آب و آتش صلح کرد و گرگ دایۀ میش بود
(غ755)
سکون کانسوننت اول
توانا ( با سکون حرف اول)
همانند این تلفظ را تا کنون در مود خواهش و خواهر و مانند آنها شنیده و خوانده بودیم، که واو در این کلمات تلفظ می شود، اما اگر دقت شود، به علاوۀ روشنی تلفظ واو نوعی سکون در خ یعنی حرف پیش از واو احساس می شود. عین همین حالت در بعضی از واژه ها و فعلهای دیگر دیده می شود که یکی توانستن است. هرگاه به وزن عروضی دقت شود، این تلفظ به وضوح نمایان می شود. بسیاری از فعلها هم هنگامی که پیشینۀ استمرار و نفی می گیرند، نخستین حرف بی صدای آن ساکن می شود. این حالت در تلفّظ بدخشان و تاجیکستان بسیار روشن است. مثلاّ مکنه mekna ( به جای می کنه meekona= می کند) و مدوه medwa( به جای می دوهmeedawa= می دود) و مانند آن.
عقل پا برجای من چون دید شور بحر او
با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
(غ2807)
حذف یا در حالت مضارع از مصدر گفتن
گوَد
گوید.
جان سودا نعره زن، ها این بتان سیمبر
دل گـُو َد احسنت، عیش خوب بی پایان ما
( غ 148)
ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو
چون شمع تنت جان شد نی پیش و نه پس باشد
(غ 609)
افزودن ب در آخر کلمات مختوم به م و تبدیل میم به نون
دنب
دُم. زهی سلام که د ارد زنور دنب دراز
چنین بود چو کند کبریا سلام علیک
(غ1321)
خنب
خم. در گویش دری و هم در تاجیکی اکنون هم چند واژۀ پایان یابنده با "م" را به همین صورت تلفظ می کنند؛ مانند سنب (سم)، دنب (دم)
مستان سبوشکستند برخنبها نشستند
یارب چه باده خوردند یارب چه مُل چشیدند
(غ850)
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
حذف واو از مشتقات مصدر توانستن
تانستن
توانستن
هرکه بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
(غ815)
ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی
هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
(غ1113)
چون آینۀ رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
(غ1486)
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن
ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
(غ 2505)
مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد
نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری
(غ2555)
نمی تاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
(غ2698)
تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا
بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
(غ3129)
سکون کانسوننت اول فعل با آمدن بای مضارع
بکشدbekshad
بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.
گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد
امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
(غ2280)
نکنیم naknem
به سکون کاف که اکنون نیز مخصوصاً در بدخشان و در تاجیکستان به همین شیوه تلفظ می کنند.
نکنیم بر وزن هستیم ، و اگر با به ضمّ کاف بخوانیم، یک هجا به وزن افزوده می شود و شنونده و خواننده احساس اشکال در وزن می نماید.
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها
(غ 84)
افزودن الف در ابتدای کلماتی که با شین آغاز می شود:
اشکار: شکار
افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرّر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.
به حق آنکه این شیر حقیقی
چنین صید دلم کردست اشکار
(غ1048)
اشکسته بند: شکسته بند
هم شکننده توهم اشکسته بند
مرهم جان برسر اشکست نه
(غ 2422)
حذف اضافۀ به یا در حالت امر و گذشته
خانه بازآ
= به خانه باز آ
خانه بازآ عاشقا تو زوترک
عمر خود بی عاشقی باشد هبا
( غ 172)
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
عسس رفتیم
با حذف اضافه. یعنی نزد عسس رفتیم.
هرچه دزد چرخ از ما برده بود
شب عسس رفتیم و ازوی بستدیم
(غ 1669)
آمدن اضافۀ در و اندر و بر پس از اسم
اندر، در: بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی) می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.
آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز
آب سیاه در مرو: در آب سیاه مرو.
آینه در: در آینه
این جوال اندر
این باغ د ر: در این باغ
بر –
در گویش بلخ و بخارا و توابع ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.
آتش بر: برآتش
زمین بر می زنم: بر زمین می زنم
بام برا: بر بام آ
بام بر رو: بر بام رو
ساختن فعل حال استمرار با آوردن می بر سر فعل مضارع
می بروی
می روی، یا می خواهی بروی.
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی
بگو که چرا دیر دیر می آیی
(غ3097)
می بیفتی
می افتی، نیز: خواهی افتاد. گویند: می بیایه، یعنی خواهد آمد.
ازحیله خواب رفتی، هرسوی می بیفتی
والله که گربخسبی این باده برتو ریزم
(غ1697)
تقدیم پیشینۀ استمرار می بر جزء اول فعل مرکب
می برون آمد
برون می آمد. آوردن می استمرار در اول کلمه امروز نیز در لهجۀ بلخ و کابل معمول است. نیز گویند می بیاید، یعنی می آید و خواهد آمد.
لحظه لحظه می برون آمد زپرده شهریار
باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار
(غ1076
دیفتانگ (ا َو aw)به جای واو کشیده (اُوoo )
بلور belawr
به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
(غ 602)
بای تاکید در اول حالت نهی
بمبند
مبند. اکنون در کابل و بلخ نیز گویند: نببند
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
(غ 614)
خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید
کامروز حلالست ورا رازگشایی
(غ 2635)
بمترسان
نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
(غ 2874)
بمرو
مرو. نیز گویند: نبرو.
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس بمرو دور نیست
(غ 505)
بمشو
مشو. نیز گویند: نبشو.
بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری بن سبلت بچه مالی
(غ 2815)
بمگردان
مگردان. نیز گویند: نبگردان.
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من
( غ 2056)
بممانید
ممانید. نیز گویند: نبمانید.
مباش کاهل کین قافله روانه شدست
زقافله بممانید و زودبارکنید
(غ956)
بنپیچی
نپیچی. نیز گویند نبپیچی.
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات افندی
(غ 2630)
افزودن بای تاکید در حال نفی یا تحذیر
بنگرداند
نگرداند.
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند
(غ 615)
بنهشت
نهشت، نگذاشت
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
( غ 131)
حالت نهی با نهادن نـَ بر سر فعل امر
نبگذار
مگذار. نیز گویند: نبیا، یعنی میا. نبرو، یعنی مرو.
بگردان جام عشق ای شهره ساقی
نبگذار از وجودن هیچ باقی
(غ 3163)
تخفیف و اختصار - حذف الف در امر شخص دوم مفرد
بیست
بایست، توقف کن. در برخی از گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند
به برج دل رسیدی بیست اینجا
چو آن مه را بدیدی بیست اینجا
( غ 108)
افزودن نون درآخر کلمات مختوم به او
سون به جای سو
بی سون
بی سوی، بی سمت و جهت.
برفرق گرفت موج خونش
می برد ز هرسویی به بی سون
(غ1931)
گلون
گلو. رایج در بلخ و کابل و تاجیکستان. گویند: گلونش درد می کند. یا اینکه درد گلون دارد.
گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور
دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
(غ3088)
کاف تصغیر و تحبیب به صورتی که اکنون نیز معمول است
اندکک
بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک) و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).
مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم
زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری
(غ 2462)
انگشتک
بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)
ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک
در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی
صورت مفعولی با پیوستن ضمیر متصل مفعول در آخر فعل به جای مرا پیش از فعل
بردیم
مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته
(غ2397)
فعل مرکب به گونه ای که اکنون نیز معمول است
بسته کند
ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است؛ مثلاً گویند: غذای پخته کرده و لباس دوخته کرده.
آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند
حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا
( غ 21)
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما
( غ 45)
بندکن
ببند. نظیر بسته کن.
ناطقه را بند کن و جمع باش
گر نه ضمیر تو پریشان شود
(غ 1005)
حالت امر مردن به صورت بمـُر به جای بمیر به صورتی که اکنون نیز رایج است
بمُر
به ضمّ دوم یعنی بمیر.
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
(غ 758)
بمرم
بمیرم.
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
(غ1126) ... نه مانند شرر بمیرم.
آوردن را در آخر اسم به جای اضافت «به» در آغاز
ترا چه؟ به جای به تو چه
به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟
اگر عالم شود گریان تراچه؟
نظر کن در مه خندان و می رو
(غ2179)
صورت خاصی از حالت فاعلی و وصفی چنانکه اکنون نیز رایج است.
باشنده
ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت
برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد
(غ737)
گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
(غ 1393)
باشیده (بوده، مقیم بوده)
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
(غ1061)
قلب مضاف و مضاف الیه
دروازه برون
بیرون دروازه، بیرون در. دروازه در زبان کابل و بلخ مطلق به معنای در، چه در اتاق باشد و چه در دیگری. دروازه و کلکین همانست که در تهران درو پنجره گویند.
یاران بخبر بودند دروازه برون رفتند
من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم
(غ1471)
قدیم خانه
قدیم خانه - خانهء قدیم
ما نگریزیم ازین ملامت
زیرا که قدیم خانهء ماست
(غ 366)
صورتی خاص از صفت فاعلی
شناس
آشنا. گویند: شما از کی با او شناس شدید؟ من با او شناس نیستم.
تا نکنی شناس او از دل او قیاس او
او دگراست و تو دگر هان که قرابه نشکنی
(غ 2482)
شناسا
آشنا ( تاجیکان به اساس همین ترکیب فهما نیز گویند که به معنای مطلب ساده و زود یاب است که آسان دانسته و فهمیده شود)
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
( غ 68)
تبدیل دال به ت در جمع شخص دوم
دیدیت که تان همی نگارد
دیدید که شما را نقش می بندد
دیدیت که تان همی نگارد
دیگر چه خیال می نگارید؟
(غ718)
اختصار فعل با حذف کانسوننت
هیی
هستی. این فعل را در آثار پیر هرات دیده ام ولی اکنون سندی در دست ندارم که نشان دهم.
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
ازسر تو برون کن هی سودای گدایانه
(غ2321)
صفت فاعلی دوانه از دویدن
دوانه
دونده.
هردرد که او دوا ندارد
سوی دل خود دوانه دیدم
(غ1261)
عبارات و کلمات مذکور در کلیات شمس که بلخیان، کابلیان ، بدخشانیان و گروههای دیگری از دری زبانان و تاجیکان با آنها آشنایی بیشتری دارند:
آب آمد تیمم باطل شد، یا آب آمد تیمم برخاست
مثل معروف.
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
(غ 75)
آب از روغن گرفتن
کنایه از زرنگی و هشیاری. اکنون این کنایه و مثل به این صورت است: از ریگ روغن می گیرد؛ یعنی بسیار زرنگ و در عین حال مقتصد است.
دور از آبی تو چو روغن چوهمه او نشوی
چو شدی او پس ازآن آب ز روغن گیری
(غ3256)
آب بد را درمان چیست
کنایه از پاکی آب روان است که اگر ناپاکی هم در آن داخل شود، پاک گردد.
آب بد را چیست درمان باز درجیحون شدن
خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار
(غ1073)
آب برد
آن دوران گذشت. اکنون در افسوس و دریغ از گذشته و رسم گذشته گویند.
گفت وگوهای جهان را آب برد
وقت گفتنهای شاهنشاه شد
(غ832)
آب چندین ناودان آمیخته
چون باران بسیار تند ببارد گویند که ناودان ها بهم می خورد یا به هم می رسد؛ یعنی باران چنان شدّت دارد که آب ناودانهای بام شرقی و آب ناودانهای بام غربی ( یا شمالی و جنوبی) به هم می رسد. زیرا شدّت ریزش ریزش ناودان حالت عمودی آب ناودان را مایل می سازد و حتی حالت میلان را به حالت افقی نزدیک می کند. نگارنده این توصیف شدت باران و بهم خورد ناودانها را در کودکی مکرر از بزرگتران در هرات شنیده است.
آنچنان ابری نگر کاز فیض او
آب چندین ناودان آمیخته
(غ 2381)
آب در جگرنداشتن
کنایه از شدت بی نوایی (معنوی یا مادی) اکنون بیشتر به این صورت است که: آه در جگر ندارد.
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست
آب آنی که ندارد هیچ آبی در جگر
(غ1068)
هی طعنه زنی که برجگر آبت نیست
گربر جگرم نیست چه شد؟ برمژه هست
(ر239)
آب دریا تا به کعب
کنایه از قدرت داشتن در کاری و بیم نداشتن و پروانداشتن از خطری. اکنون مثل به این صورت نزدیک است که: جهان را اگر آب بگیرد مرغابی را تا بند پاست.
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه برزانوی تو
(غ 2225)
آبدست
وضو، در زبان پشتو نیز همین واژه به صورت اودس (awdas)به کارمی رود. به جای وضو و به جای آبدست، دست نماز نیزمی گویند. مثلاً گویند: می روم دست نماز بگیرم، یعنی وضو بگیرم.
جمال یار شد قبلۀ نمازم
زاشک رشک او شد آبدستم
(غ1497)
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد
(غ 686)
شمس الحق است رازم، تبریز شد نیازم
اوقبلۀ نمازم، او نور آبدستم
(غ1687)
آبدندان
آب دندان نخست به معنی ریق و آبی که در کنار دندان و درمجموع در دهان است. دیگر آب دندان نوعی شیرینی بسیار نرم و خوشمزه که ساختن و پختن آن از گذشته های دور در کابل و بلخ و هرات و دیگر نواحی خراسان رواج داشته و دارد و آن نوعی نانک شیرین یا کلوچه (کابل وبلخ: کـُلچه) است که از آرد نخود بریان و روغن زرد و شکر و گلاب و زعفران می سازند و می پزند. بسیار خوش خور و لطیف است و چون دردهان نهند آب شود و به جویدن نیازی ندارد.
شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
(غ1740
آبریز
مستراح.
به آبریز برد چونک خورد حلوا تن
به سوی عرش برد چونکه خورد جان حلوا
( غ 225)
آب زیر کاه
کنایه از فتنۀ نهفته و نیز فتنه گر نهفته؛ کسی که ظاهری آرام و سر به زیر دارد ولی در باطن، و چون فرصت یابد، سراپا شر و فتنه باشد.
هشدار که آب زیر کاهست
بحریست که زیر که به جوش است
( غ 380)
او به زیر کاه آب خفته است
پا منه گستاخ ورنی رفت سر
(غ1099)
آبـِست
باردار، حامله، آبستن. اکنون این واژه به جانور باردار اطلاق می شود؛ مثلاً گویند: این گاو آوست(آبست) است.
قناعت بین که نرّست و سبک رو
به طمع مادۀ آبست منگر
(غ1024)
منال ای دست ازین خنجر چو درکف آمدت گوهر
هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
(غ2918)
آب و سبزه و وجه حسن
این عبارت را برای آن آوردم که شرح آن را درنوجوانی از خطیب و واعظ نامور مرحوم شیخ محمد طاهر قندهاری شاگرد خاص مرحوم ادیب نیشابوری شنیدم. ایشان از باب امتحان معنای این بیت حافظ را پرسید:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
وین بحث با ثلاثۀ غسّاله می رود
و چون پاسخ برای آن مرحوم کافی و قانع کننده نبود، این بیت عربی را خواند:
ثلاثة یغسلن عن القلب حزن
الماء و النّبات و الوجه الحسن
هان ای صبای خوب خد کاندر رکابت می رود
آب روان و سبزه ها وزهرطرف وجه الحسن
(غ1801)
آتش خور
کنایه از دلیر و بی باک و هوشیار. امروز در بسیاری از مناطق افغانستان، در موردکسی که درکاری دلیر و پرکار و جسور باشد، گویند: آتش کپّه می کند یا آتش می خورد (کپّه کردن چیز نرم و آردمانندی را بر کف دست نهادن و به دهان انداختن).
آتش خوران ره به سر کوی منتظر
با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
(غ 3002)
آتش زنه
همان است که امروز فندک و لایتر گویند و در قدیم چخماق می گفتندکه ترکی است.
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
(غ 2915)
آتشین پا
بسیار مشتاق ومنتظر برای رفتن جایی. گویند: آتش زیر پای اوست، یا آتش زیر پایش می سوزد.
شده ایم آتشین پا که رویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون بخانه هست او؟
(غ2212)
آچار
به معنای ترشی که دربسیاری از مناطق به کار می رود.
ترش دیدم جهانی را من از ترس
درآن دوشاب چون آچارگشتم
(غ1498)
آدمچه
آدمچه یعنی آدمیزاده، بچۀ آدم . گفتنی است که در شمال افغانستان واژۀ دخترچه معادل دختربچه در ایران نیز معمول است.
وانگه از پهلوی او وز پشت او
پر شوند آدمچگان اندر زمن
(غ 2006)
آس
آس به معنای اسب در زبان پشتو هست.
لایق پشت خر نباشی تو
تو به معنی به پشت آسانی
(غ3316)
آسیا به نوبت
مثلی است معروف که بسیار کاربرد دارد.
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم ازین طاحون
که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
(غ2502
آسیا و ناو و چرخ و سنگ و آرد
ناو، مجرا و وسیلۀ انتقال آب از جوی که چرخ را به حرکت می آورد.
اگر راهست آبی را درین ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردانست کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
(غ1901)
آش و نهادن رغیف بر سر آن
از قدیم رسم بوده وهست که بر روی کاسۀ آش یا قاب پلو یک نان گرم می نهند. بر روی ظرف پلو(برنج) این نان نازک است که آن را نان لواش گویند. باید افزود که در گویش تاجیکان، آش به معنای پلو است.
خوان و بزم هردو عالم نزد بزم شمس دین
چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف
(غ 1303)
آشنا
آشنا به دو معنی، معنی دوم شنا و آب بازی. در هرات آشنا کردن به معنی شناکردن و آب بازی کردن.
بحری بخودکشید و مرا آشنا ببرد
یک یک برد شمارا آنک مرا ببرد
(غ868)
آلاجق (آلاچق و آلاچیق)
نوعی خیمۀ ترکان، به شکلی که اکنون همانند آن را کلاه فرنگی گویند و در خراسان قدیم کلاه درویش می گفته اند.
درغیب جهان بیکران دیدم
آلاجق خود بدان جهان بردم
(غ1546)
آن سوی جهان
کنایه از جای دور؛ در هرات گویند: اوسردنیا (آن سر دنیا)
یارب این بوی خوش از روضۀ جان می آید
یا نسیمیست کزآن سوی جهان می آید
(غ806)
آموخته
عادت گرفته، خوکرده، خوگرفته.
با غمت آموخته ام، چشم ز خود دوخته ام
در جز تو چون نگرد؟ آنکه تو در وی نگری
(غ2462)
آن جایگاه
در زبان گفتار هرات و در تاجیکستان، مطلق به معنای آنجاست؛ و این جایگاه به معنای اینجا. مثلاً گویند که: اینجیگا چکار می کنی؟ ( اینجا چه می کنی؟) و کتاب اونجیگا نبود ( کتاب در آنجا نبود).
چونکه هستی را فکندی روح اندر روح بین
جوق و جوق و جمله فرد آنجایگه اجرام کو
(غ2207)
آن دیگرت
در بلخ و کابل گویند: اودِگِش (آن دیگرش)، یا او د ِگـِت (آن دیگرت).
ای مست ماه روی تو، استاره و گردون خوش
رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
(غ1215)
آونگ
آویزان.
مه گوید بی ز آفتابش
تا کی باشم ز چرخ آونگ
(غ1324)
زان رنگ چه بی رنگم، زان طرّه چو آونگم
زان شمع چو پروانه، یارب چه پریشانم
(غ1466)
ترکیب کلاونگ به معنی مصروف و درگیرموجود است که در ایران گلاویز گویند. البته گلاویز معنایی غیر از سرگرم و مصروف دارد و بیشتر درگیر معنی می دهد که درکابل و بلخ چنگاو گویند.
زان شده ام بسته و آونگ تو
کز تو شود چون شکر آونگ من
(غ 2117)
آیان
درحال آمدن، آینده. این صورت فاعلی بسیار معمول است تا حدی که از حالت فاعلی مصدر مرکب و فعل مرکب می سازند؛ مثلاً: پرسان کردن و گریان کردن، به معنای پرسیدن و گریه کردن.
می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گرباد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
(غ2134)
آیینه رند
آیینه تراش. رنده زدن یعنی تراشیدن و رنده از اسباب نجّاریست. نیز به کسی که نق بزند می گویند رنده می زند یا رنده نزن ( یعنی دلم را متراش) صیقل آیینه رند یعنی صیقلی که آیینه را، که در قدیم از آهن بود، می تراشید و جلا می داد.
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
(غ 2044)
ابا
خوراک پخته مانند آش و آبگوشت(شوربا) و مانند آن.
گونه ای از این واژه به صورت ترکیب، با اندکی تغییر، در آخر نام چند گونه پختنی باقی مانده است. البته شوربا به همان صورت و هم به صورت « شوروا» رایج است که در ایران آبگوشت گویند. مقصود از اندکی تغییر این است که «با» به تدریج به «آبه» تبدیل شده است؛ مانند ماشاوه (ماشابه= ماشبا؟)، سیراب= (سیربا؟)، مستاوه (مستابه= ماستبا؟)، پیاوه =(پیه آبه = اشکنه= پیه با؟)، نخوداو=نخوداب (نخودبا؟). در قدیم سکبا (سرکه با)، زیره با و جزآن نیز یاد شده است.
عاشقان را که جزاین عشق ابایی دگراست
کاسۀ کدیۀ ایشان به ابایی برسد
(غ795)
قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا
قومی دگر درعشقشان نان و ابا پاکوفته
(غ2276)
چون پشه ز خون خویش مستیم
از دیگ جگر دلا ابایی
(غ2766)
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشیی چو یکی قازغانیی
(غ 3003)
ابا و ترشی
دیگ توام خوشی دهم، چونک ابای خوش پزی
ور ترشی پزی ز من، هم ترشی برآوری
(غ 2478)
ارچلی
ارجل در زبان گفتار به معنای نامتجانس و گونه گون. هرجل نیز گویند.
بستگی این سماع هست، ز بیگانه ای
زارچلی جغدگشت، حلقه چو ویرانه ای
(غ 3024)
ازچه پهلو خاستی
اکنون چون کسی بهانه گیرد و یا مکرر تندخویی کند، گویند: ازکدام پهلو برخاستی؟
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
(2792)
از دل به دل رهیست
مثلی است کثیرالاستعمال ؛ گویند: دل به دل راه دارد.
از دل به دل برادر، گویند روزنیست
روزن مگیر، گیر که سوراخ سوزنی است
(غ 443)
از زحمت ما چونی
پرسش تعارف آمیز در برابر خدمت و محبت کسی.
ای خواجه سلامالیک از زحمت ما چونی
ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی
(غ2576) مصراغ نخست باید به همین صورت گفتار بلخ و کابل سلامالیک خوانده شود و گرنه ناموزون می گردد.
ای دلبر مه رویان از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
(غ3121)
از سایه گریزان بودن
در هرات گویند: از سایۀ خود می ترسد؛ یعنی که بزدل و بسیار ترسوست.
ز سایۀ خود گریزانم که نور از سایه پنهانست
قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد
(غ566)
از سر مرو
یعنی خشم مگیر و قهر مکن. ( مانند دیگ جوشان از سر مرو )
مهلتم ده خوش بخوش ازسر مرو
صبر کن تا سر بخارم اندکی
(غ2908) یعنی فرصت ده که کمی بیندیشم.
ازکاربرآمدن
بی استفاده شدن، بیکار و بیکاره شدن.
زبامداد چو افیون فضل او خوردیم
برون شدیم زعقل و برآمدیم از کار
(غ1141)
ازناگه
ناگهان.
ای آمده از ناگه، در خانۀ ما گفته
ای خواجۀ بازاری، تو هیچ مرا دیدی؟
؟(غ3126)
اشتر و مناره
کنایه از شدت بدنامی و رسوایی.
انگشت نما و شهره گشتم
چون اشتر بر سر مناره
(غ 2356)
اسپانخ
این واژه را در هرات اسپناج و در ایران اسفناج گویند اما در بلخ و کابل این کلمه جای خود را به «پالک» داده است. برخی هم سبزی پالک گویند همانگونه که سبزی اسفناج گفته می شود.
اسپانخ خویشم دان، با ترش پز و شیرین
باهرچه شدم پخته، تا با تو بپیوستم
(غ1450)
اُستـــا
دانسته و با تجربه، آموخته
غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می دهد
تا او در آن استا شود، شمشیر گیرد در غزا
(غ 27)
دودت نپزد کند سیاهت
در پختن، آتش است کاُستاست
(غ 371)
محترم داشتن استا:
اگرشان متهم داری، بمانی بند بیماری
کسی برخورد از ا ُستا، که او را محترم دارد
(غ565)
اشتاب
شتاب. این واژه به صورت (اشتاو) در همه لهجه های گفتار هرات رایج است. اشتاو کردن به معنای شتاب کردن و اشتاو داشتن به معنای شتاب داشتن و اشتاوی یعنی عاجل و فوری.
بار دگر آن آب به دولاب در آمد
وان چرخۀ گردنده در اشتاب درآمد
(غزل 645)
اشتاب مکن آهسته ترک
ای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرا
اینست تک کاهلتر من
(غ2092)
لیک تو اشتاب کم کن صبر کن
گرچه فرمودست کانسان العجول
(ت3465)
اشترصراحی گردنا
داستان شتر دراز گردن را در شرح نخستین شعر جبلی غرجستانی نقل می کنند. معلوم می شود که این ترانه گونه در عصر مولانا معروف بوده است. روایت زمزمۀ این بیت یا ترانه توسط جبلی غرجستانی هروی شاعر سدۀ ششم را حمدالله مستوفی تذکره نگار اواخر سدۀ هفتم و اوائل سدۀ هشتم نقل کرده است. و معلوم نیست که او این بیت را در غزل مولانا دیده بوده باشد. ترانه را حمدالله مستوفی به این صورت نقل کرده است:
اشتر صراحی گردنا - دانم چه خواهی کردنا - گردن درازی می کنی - پنبه بخواهی خوردنا
شعر مولانا:
پیش به سجده می شدم، پشت خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب، گفت: درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا، بین که چه خواهی کردنا،
گردن دراز کرده ای، پنبه بخواهی خوردنا
(غ 49)
اشکار
افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.
به حق آنکه این شیر حقیقی
چنین صید دلم کردست اشکار
(غ1048)
اشکسته بند (بنگرید ذیل اشکار)
هم شکننده تواشکسته بند
مرهم جان برسر اشکست نه
(غ 2422)
اشک و مشک
مثل: اشکش در مشکش است.
چشم خود را شسته عارف بیست سال
مشک مشک آورده از اشک روان
(غ2022)
اگر گل بر سرت است مشوی
مثل است؛ کنایه از این که بشتاب و درنگ مکن. همانند آنکه اگر جام آبی در دست داری منوش و بر زمین نه و بیا. گل بر سر داشتن مربوط به رسم قدیم است که به جای صابون و شامپو برای شستن سر از نوعی گل استفاده می شد که به آن گل ِ سرشوی می گفتند. این رسم هنوز در برخی از مناطق افغانستان معمول است و کسانی که سر را با گل سرشوی می شویند موی خوب و انبوه دارند.
اگر گل بر سرستت تا نشویی
بیا و بشکفان گلزار ما را
(غ 104)
اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا
وگر به خار رسد پا به کندنش منشین
(غ2084)
این قطعه از متقدمین به یادم است که اشاره به همین گل و همچشمی آن با گـُل است:
گـِلی خوشبوی در حمّام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیـری؟
که از بوی دلاویز تو مســـــــتم
بگفتـا من گـِلی ناچیــــــز بودم
ولیکن مدّتـی با گـُل نشـــــــستم
کمال همنشـین در من اثر کرد
وگر نه من همان خاکم که هستم
اغل
این واژه در بلخ وکابل به همین صورت، اما بیشتر به صورت آغل، به معنای اصطبل و جای خوابیدن گوسفند و گاو و مانند آنها در صحرا، به کار می رود. اما درهرات به جای آغل و اصطبل کلمۀ قـَبـَل یا غـَبـَل را به کار می برند.
غم مخورید هر شتر، ره نبرد بدین اغل
ورچه کنند عف عفی، غم نخوریم ما ز عف
(غ 1301)
هرکه درآید که منم، برسرشاخش بزنم
کین حرم عشق بود، ای حیوان نیست اغل
(غ1335)
اقنجی
ظاهراً همانست که به صورت akinji و akinci می نویسند، و به معنای سوار و سپاهی است.
ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده
سر از تربه برون آرد بکوبد پا کند تحسین
(غ1857)
اگر مگر
لیت و لعل، برای نپذیرفتن کاری یا سخنی دلیل آوردن. مثلی منظوم و عامیانه نیز در مورد هست :
اگر را با مگر تزویج سازند
ازان فرزندی آید کاشکی نام
از تو زدن تیغ تیز، وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا، نی اگرم نی مگر
(غ1126)
اگرنه
اگرنه به همین صورت به جای وگرنه فراوان به کار می رود. گاه گویند: اگر نه که، که آن نیز مانند وگرنه است.
زمن ای ساقی مردان، نفسی روی مگردان
دل من مشکن اگرنه، قدح و شیشه شکستم
(غ1604)
امیرآب
افسر مسوول آبیاری شهر و روستا. بیشتر به صورت میراو تلفّظ می شود.
چون بشوی سیر ازین آب شور
چونکه امیرآب دوصد کوثری
(ت3472)
اندازۀ خود را بدان
مانند حد خود را بشناس. نظیر مثلی و کنایه ای است که گویند: ایاس! حدّ خود را بشناس.
اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی ازخارمن؟
(غ1797)
اندر، در: بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی) می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.
آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز
اندر آبی که بدو زنده شد آب
خویش را آب در انداز میا
(غ 182)
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانکه اندیشه چو زنبور بود، من عورم
(غ1629)
آب سیاه در مرو
در آب سیاه مرو.
پنبه ز گوش دور کن یانگ نجات می رسد
آب سیاه در مرو کاب حیات می رسد
(غ551)
آینه در: در آینه
آینه کیست تا ترا در دل خویش جا دهد
ای صنما به جان تو کاینه در تو ننگری
(غ 2489) یعنی قسمت می دهم که در آینه ننگری
این جوال اندر : در این جوال
بدین خواری و خفریقی، غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی، چرایی این جوال اندر
(غ1025)... چرا اندر این جوالی
این باغ د ر: در این باغ
دل می گوید که نقد این باغ دریم
امروز چریدیم و به شب هم بچریم
(ر1232) نقد در این باغیم، حال در این باغیم.
بازاردر: در بازار جهان
این سرچو کدو برسر وین دلق تن من
بازار جهان در بکی مانم بکی مانم
(غ1486) ... در بازار جهان به کی می مانم
باغ خدایی درآ: در باغ خدایی آی
ای رخ خندان تو، مایۀ صد گلستان
باغ خدایی درآ، خاربده، گل ستان
(غ2063
بحر اندر: اندر بحر
چون نیی بحری تو بحر اندر مشو
قصد موج و غرّۀ دریا مکن
(غ2018)
تبریزدر: در تبریز
کزشراب جان من روید همی تبریز در
لاله ها و گلبنان برشیوۀ رخسار من
(غ 1971) ... در تبریز همی روید
جوش در رو، یعنی در جوش رو= بجوش، می جوش
ای شاه عقل پرور مانند شیر مادر
ای شیر جوش در رو جان پدر برقص آ
(غ 189)
جهان اندر
جهان اندر گشاده شد جهانی
که وصف او نیاید در زبانی
(ت 3401)
چرخ در: در چرخ
مه ما نیست منوّر، تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو برچرخ برآیی
(غ2824)... تو مگر در چرخ آیی
حلقه درآ : در حلقه آی
حلقه درآ روی باز، برهمه خوبان بتاز
سجده کنم در نماز روی تو را همچنین
ای صنم خوش سخن، حلقه درآ رقص کن
عشق نگردد کهن، حق خدا همچنین
(غ 2069)
خانه درآ: درخانه آ
بیش مکن همچنان، خانه درآ همچنین
ای ز تو روشن شده، صحن و سرا همچنین
(غ2069)
ای تو نگار خانگی خانه درآ ازاین سفر
پستۀ لعل برگشا تا نشود گران شکر
(غ1020)
خرابات بتان در : درخرابات بتان
خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد
همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه
(غ 2297)
خرگه اندر: اندر خرگه
چون راه رفتنی است توقف هلاکتست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ
(غ 201)
دریا درافتی -در دریا افتی
اگر دریا درافتی ای منافق
ززشتی کی خورد مار و نهنگت ؟
(غ 361)
دل سجده در افتاده ، یعنی دل در سجده افتاده
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
( غ 85 )
دوغ در:در دوغ
چو تو سیمرغ روح را، بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد، بگه امتحان تو
(غ 2257) ... چون مگس در دوغ افتد
راه در آرد
در راه آرد، به راه آرد
از جهت ره زدن، راه درآرد مرا
تا به کف رهزنان، باز سپارد مرا
(غ 208)
رقص در آر: در رقص آر
یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص در آر استن حنــّانه را
(غ 256)
رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را
وان کرم فراخ را بازگشای تو بتو
(غ2159)
زمین در: درزمین
چه بود باطن کبکی، که دل باز نداند
چه حبوبست زمین در، که ز چرخست نهانی
(غ 2816)
صندوق عالم اندر: اندرصندوق عالم
صندوق در: درصندوق
شیریست پورآدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمارمی نماید
(غ859) پسر آدم شیریست اندر صندوق عالم
طلب در: در طلب
همه سوارو پیاده طلب درافتادند
به جدّو جهد نه چون تو که سست افتادی
(غ3103) در طلب افتادند
عشق در: در عشق
آنکه بالایی گزیند، پست باشد عشق در
آنکه پستی را گزید از مجلس سامیست آن
(غ1976) ... در عشق پست باشد
فراق اندر : اندر فراق
بود عاشق فراق اندر، چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی، فراغت دارد از اسما
( 64) عاشق اندر فراق مانند اسمی خالی از معنی است
قلزم اندر:اندر قلزم
چو جوهر قلزم اندر شد، نه پنهان گشت و نه تر شد
ز قلزم آتشی برشد، درو هم لا و هم الا
(غ65) چون جوهر اندر قلزم شد
قمارخانه درآ: در قمارخانه آ
بیا که دانه لطیف است رو ز دام مترس
قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
(غ1214)
کشتی نوح اندرآ: اندر کشتی نوح آ
بحر اگر شود جهان، کشتی نوح اندر آ
کشتی نوح کی بود، سخرۀ غرقه و تلف
(غ1301)
کمین در :در کمین
صرّاف کمین در است و آن دزد
از کیسه درم برد، نترسد
(703)
گریه در: در گریه
گفتمش چونی دلا؟ او گریه درشد های های
ازفراق ماهروی همنشان همنشین
(غ1973) ... در گریه شد، به گریه شد، به گریه افتاد
مجلس خاص اندر
مجلس خاص اندرآ و عام را وادان زخاص
ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام
(غ1583)
مقعد صدق اندرآ: اندر مقعد صدق آ
خیز برآسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقعد صدق اندر آ خدمت آن ستانه کن
(غ1821)
میخانه در: در میخانه
روزی تو مرا بینی، میخانه در افتاده
دستار گروکرده، بیزار ز سجّاده
(غ 2324) روزی تو مرا بینی در میخانه افتاده
اندکک
بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک) و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).
مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم
زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری
(غ 2462)
انگشتک
بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)
ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک
در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی
(غ2564) ...بشکن بزن ، مشکه بزن
انگوربخور از باغ مپرس
نظیر خربوزه بخور ترا به پالیزچه کار.
مثل شدست که انگورخورزباغ مپرس
که حق زسنگ دوصد چشمۀ رضا سازد
(غ909)
او از کجا شیر از کجا
در غرابت و بی تناسبی و نا همجنسی و نا همگونی گویند
بر خوان شیران یک شبی، بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی، او از کجا شیر از کجا
(غ 10)
ایزار
اکنون مطلق به معنای شلوار و پایجامه. با یای مجهول تلفظ می شود؛ مانند ازار.
می فروشیست سیه کار وهمه عورشدیم
پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید
(غ802)
چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با ایزار می رو
(غ 2178) این مثل هنوز رایج است که از وارخطایی (دستپاچگی) ازار را ( به جای دستار) بر سر کرد
اینچنین کردن (دیداری - ویژول)
این بیان بسیار جالب است و تمثیلی است. یعنی افزون بر بیان، به تمثیل و حرکت نیز نیاز است وگرنه معنی و مقصود مفهوم نمی گردد. گونه های دیگری نیز از این بیان هست که هریک در مورد خویش آمده است و این بیان در کابل و بلخ و دیگر مناطق فراوان کاربرد دارد. ( ایتو (این طور، ایدون) می کند. از او پرسیدم، ایتو کرد).
لابه کنم که هی بیا، درده بانگ الصلا
او کتف اینچنین کند، که بدرونه خوشترم
(غ1402) ... شانه اش را به گونه ای می جنبانید که نشان می داد در اندرون ماندن را خوش تر می دانست.
بدر کردن
بیرون کردن و بدل کردن .
آن یار همانست اگر جامه دگر شد
آن جامه بدر کرد و دگربار بر آمد
(غ 639)
با
باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً هنگام خدا حافظی به مهمان گویند: با بیایید = باز بیایید
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
(غ 10) ... پاینده باد
با
غذای پخته؛ مانند شوربا و زیره با و مانند آن. ذیل ابا یاد شد.
چو میر خوان توام ترش بنهم و شیرین
که هرکسی بخورد بای خود ز خوان کبار
(غ1137) هرکس خورش دلخواه خود را می خورد
باجدار
مالیه چی، مالیه ستان. هنوز باجدار و باجگاه واژه های آشنا ست و حتی مواضعی به نام باجگاه هست.
برقنطره بست باجدارم
از بهر عبور ده جوازم
(غ1565) باچدار، یعنی مأمور سر مرز که باج می ستاند، مرا برچوب یا پل بسته است
باددادن
معادل دم دادن. کسی را با سخنی نادرست مشغول ساختن و فریفتن. اکنون برابر و به جای آن واژۀ گپ دادن به کار می رود. مرا گپ مده یعنی مرا با سخن خویش مفریب. در هرات گویند به گپ گرفت، یعنی مرا به سخن مشغول ساخت.
گفت که اینک نشان، دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد، آن دغل کژنشان
(غ2059)
بادنجان و سیر و سرکه
کنایه از شباهت خوی و عادت همنشینان. بادنجان ( ایضاً بادمجان) را خراسانیان از قدیم برای ساختن ترشی به کار می برده اند و به کار می برند، که سیر و سرکه از لوازم ساختن ترشی بادنجان بوده است. نیز برای خوشمزه ساختن و کاستن زیان آن در پختن بادنجان سیر و سرکه می افزوده اند و می افزایند.
بعد پرخوردن چه باشد؟ خواب غفلت یا حدث
یار بادنجان چه باشد؟ سرکه باشد یا که سیر
(غ1071)
بارانی به بورانی
همانند این عبارت اکنون مثلی است که گویند: لتی به لوتی می ارزد؛ یعنی لقمه ای خوشمزه یا غذایی کافی به کتکی می ارزد.
چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد
گران نباشد بارانیی به بورانی
(غ3093)
بار زبان
نه تنها در طب قدیم، بلکه اکنون در میان مردم اگر به کسی گمان تب ببرند زبانش را نگاه می کنند. اگر بار داشت، یعنی لایۀ سفیدی روی زبانش نشسته باشد، گویند زبانش بار دارد و این نشانۀ تب است.
زهجرانش زبانم بار دارد
وگرنه سرّ عشقش دفتر ستی
(غ3153) تب دارم و قدرت بیان ندارم
بارکده
محلی که در آن بار و سنگینی و گرانی است.
دف دریدست طرب را به خدایی دف او
مجلس یارکده بی دم او بارکده ست
(غ 411)
باره – برون باره و درون باره
حصار و دیوار ضخیم شهر. این اسم و مسمی هنوز در بسیاری از شهرها موجود است؛ مثلاً در هرات گویند: سر باره، پشت باره، کوچۀ باره.
از درون بارۀ این عقل خود مارا مجو
زانکه در صحرای عشقش ما برون باره ایم
(غ 1594) یعنی بیرون شهریم
بارنامه
پروانه و جواز، اکنون بیشتر این واژه برای پروانۀ عبور اموال تجاری و بار به کار می رود.
روز مطلق کن شب تاریک را
بارنامۀ پاسبان را برشکن
(غ2011)
بازوجهیدن
نشانۀ شادی کردن؟ تفأّل در پریدن چشم راست و چپ و اعضای بدن هنوز میان مردم رایج است.
چشم چپم می پرد، بازوی من می جهد
شاید اگرجان من، دیگ هوسها پزد
(غ897)
بازی خوردن
فریب خوردن؛ بازی دادن: فریب دادن، گول زدن.
بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
(غ 2700)
باش
امروز بیشتر با کلمۀ بود به کار می رود. بود و باش یعنی اقامت. باشش نیز گویند.
یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری
(غ 2525)
باشنده
ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت
برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد
(غ737)
گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
(غ 1393)
باشیده (بوده، مقیم بوده)
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
(غ1061)
بالادو
به سرعت بالا رونده. کسی که به تندی از زینه/ پله بالا رود، گویند: بالا دوید. در حالت امر گویند: بالا دو!
خود را و دوستان را ایثاربخش ازانک
بالادو است حرص تو بی پای چون کدو
(غ2237)
بانمک
کسی که آنی دارد. جذّاب، دلکش
چون دید مرا بخرید مرا
آن کان نمک زان بانمکم
(غ1749)
با همه پلاس با من هم پلاس
مثل است برای کسی که در برابر آموزندۀ فنی، آن فن را به کار گیرد. با آموزندۀ نیرنگی نیرنگ باختن. گویند یکی وام داشت و نمی توانست یا نمی خواست آن وام را بپردازد. دوستی زرنگ داشت و این مهم را با او درمیان نهاد. او گفت هروقت که آن صاحب پول وام خویش باز خواهد، بگو: پلاس! و بار دیگر و بار دیگر هم در جوابش بگو: پلاس! وامدار چنین کرد و بینوا صاحب پول گمان کرد که او دیوانه و بیمار است و از حق خویش درگذشت. مدتی بعد این مرد از همین دوست و معلم خویش پولی به قرض گرفت و چون دیری گذشت و مرد پول خویش بازپس خواست، او در جواب گفت پلاس: آموزگار بر او خندید و گفت: با همه پلاس با صاحب پلاس هم پلاس؟ یا با همه پلاس، با ما هم پلاس؟
در روایت دیگر، به جای واژۀ پلاس «پنج» گویند؛ یعنی هرگاه که صاحب پول حق خویش می خواست وامدار دست خویش را می گشود و پنج انگشت خویش در برابر حقدار می گرفت و می گفت: پنج!!! و چون نوبت این نیرنگبازی به خود آموزگار رسید، گفت: با همه پنج، با صاحب پنج هم پنج؟
با همگان پلاس و کم، با چو منی پلاس هم؟
خاصبک نهان منم، راز ز من نهان کنی؟
(غ2465)
با جمله پلاس خوش نباشد
آن عهد پلاس را وفاکو؟
(غ2194)
بجه
بگریز. واژه های جستن و جهاندن در بخشهایی از خراسان عمومیت دارد.
گر عسس خرد تورا منع کند ازین روش
حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
(غ1821) یعنی تدبیری کن و از پیش او بگریز
بختور
بختیار و خوشبخت. این واژه در نامگذاری نیز بسیار به کار می رود و بختور را بیشتر برای دختران نام می نهند.
حال شما دی همگان دیده اند
کن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بختور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر
(غ1170)
بخش کردن
تقسیم کردن.
امروز بت خندان، می بخش کند خنده
عالم همه خندان شد، بگذشت زحد خنده
(غ 2316)
بر –
در گویش بلخ و بخارا و توابع ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.
آتش بر
دوطشت آورد آن دلبر یکی زآتش یکی پر زر
چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی
(غ 2523) یعنی اگر برآتش زنی بردی و اگر برزر زنی باختی
زمین بر می زنم
بر زمین می زنم
بر گرد ماهش می تنم، بی لب سلامش می کنم
خود را زمین بر می زنم زان پیش کو گوید صلا
(غ 5) خود را برزمین می زنم
بام برا
بر بام آ
یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص در آر استن حنــّانه را
(غ 256) بربام برآ و در رقص آر
هرکه ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین
هر که زماه گویدت، بام برآ که همچنین
(غ 1826)
بام بر رو
بر بام رو
دیوار گوش دارد، آهسته تر سخن گو
ای عقل بام بر رو، ای دل بگیر در را
( غ 194)
پای بر
برپای
شحنه را چاه زنخ زندان ماست
تا نهم زنجیر زلفش پای بر
(غ1100) تا زنجیر زلف برپایش نهم
خوان بر
برخوان
چه خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند
مثال نان مدد جان شوی و جان باشی
(غ3090) چو بر خوان آیی و ...
طاق بر
برطاق
امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم
(غ1577) برطاق نهادم
کوه صفا برآ
بر کوه صفا بر آی
کوه صفا بر آ به سر کوه رخ ببیت
تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
( غ 199)
ربض شهر برآمد
بر ربض شهر آمد
حشم عشق در آمد، ربض شهر برآمد
هله ای یار قلندر، بشنو طبل ملامت
(غ 405)
همین گونه « در » گاهی پس از اسم می آید. این کار برد امروز هم در بسیاری از لهجه های دری و بخارایی وجود دارد. مثال
ها ذیل اندر یاد شده است اندر
بدرگ
بد گهر، بد اصل
خاک لعنت برسر افسوس دارد بدرگی
کو کند از خاکساری درهم این هنجار من
(غ 1971)
برات
حواله. امروز در مثلها و کنایات نیز به کار می رود؛ مثلاً گویند: برات آوردی؟ یعنی حکم پرداخت و اخذ و جلب داری؟ سند داری؟ حواله داری؟
چونکه ز مطلوب رسیدت برات
گشت نهان از نظر تو صفات
(ت3482)
برجه
حالت امر از برجستن. در محاوره گویند: ورجه.
من خاک دژم بودم، در کتم عدم بودم
آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه
(غ 2330)
اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو
وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی
(غ 2499)
برجه که بهار زد صلایی
در باغ خرام چون صبایی
(غ2735)
بر خر سوار است و گوید خرم کو؟ یا برخرنشسته است گوید: خرم کو؟
مثل است برای کسی که چیزی را دارد و می جوید و یا دارد و نمی داند.
تو آن مردی که او بر خر نشستست
همی پرسد ز خر این را و آن را
( غ100)
بردابرد
چوبردابرد حسنش دید جانم
برفت آن های و هویم ماند آهی
(غ3186) ماند آهی، قیاس کنید با «آه در جگر نداشتن»
برداشت
نقدی از حساب برداشتن. این اصطلاح هم در ادارات و هم در زبان عوام رایج است.
ورنهادی که تو کنی برداشت
خوش بود چون همه مراد تویی
(غ3232)
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
(ر461)
بردیم
مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته
(غ2397)
برزدن
بهم خوردن تنۀ دو نفر، مخصوصاً پهلوهای شان هنگامی که از برابر هم می گذرند. تنه زدن
بحر کرم تویی مرا، از کف خود بده نوا
باغ ارم تویی مها، بر بر من بزن بری
(غ 2490)
برسری
بعلاوه، افزون برآن. امروز هم برسری گویند و هم (درزبان گفتار) ورسره.
این دل دهد دردلبری، جان هم سپارد برسری
وان صرفه جو چون مشتری، اندر بها آویخته
(غ 2275)
چون به سر کوچۀ عشق آمدم
دل بشد و من بشدم برسری
(غ3295)
بروت مالیدن
کنایه از زور خویش را نشان دادن.
زبهر قهر جان لوت خوارم
بمالیده چو جلاّدان بروتی
(غ2649)
بریانی
پخته و کباب. امروز این اصطلاح بیشتر در هند رایج است و گونه ای از برنج را که با گوشت پخته شود بریانی گویند.
جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل
می کند عجل سمین را از کرم بریانیی
(غ2809)
بریدن خربزه
برای صرف خربزه برخی واژۀ بریدن، گروهی کشتن بعضی شکستن و عدّه ای هم پاره کردن را به کاربرند. خربزه را بکش. خربزه را پاره کن. خربزه را بشکن و خربزه را ببر.
جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند
بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای
(غ3017)
بسته کند
ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است.
آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند
حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا
( غ 21)
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما
( غ 45)
بغل زدن
آغوش وا کردن، در آغوش گرفتن. هرچند که در این بیت شاید مقصود معنای دیگری باشد.
می چو درو عمل کند رقص کند بغل زند
زانک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
(غ 2495)
بغلطاق
گونه ای از پوشاک.
تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی
قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی
(ت3366)
بغلها
زیر شانه ها، زیر بازوها. بازوها.
بغلهایت بگیرم همچو پیران
چو طفلانت نهم گاهی به گردن
(غ1908)
بق بق سگ
وق وق.
منکراست و روسیه، ملعون و مردود ابد
از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند
(غ738)
بکشد
بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.
گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد
امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
(غ2280)
بلور
به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
(غ 602)
بمبند
مبند. برخی گویند: نببند
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
(غ 614)
خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید
کامروز حلالست ورا رازگشایی
(غ 2635)
بمترسان
نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
(غ 2874)
بمُر
به ضمّ دوم یعنی بمیر.
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
(غ 758)
بمرم
بمیرم.
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
(غ1126) ... نه مانند شرر بمیرم.
بمرو
مرو. نیز گویند: نبرو.
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس بمرو دور نیست
(غ 505)
بمشو
مشو. نیز گویند: نبشو.
بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری بن سبلت بچه مالی
(غ 2815)
بمگردان
مگردان. نیز گویند: نبگردان.
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من
( غ 2056)
بممانید
ممانید. نیز گویند: نبمانید.
مباش کاهل کین قافله روانه شدست
زقافله بممانید و زودبارکنید
(غ956)
بنّا
معمار
صدهزاران بنا و یک بنّا
رنگ جامه هزار و یک صبّاغ
(غ 1300)
بنپیچی
نپیچی. نیز گویند نبپیچی.
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات افندی
(غ 2630)
بند تره
اگرچه اکنون تره را در افغانستان گندنا گویند و تره نام خیار شنبر یا چنبرخیار است اما سخن بر سر بند است که از قدیم رسم است که تره یا گندنا و تراتیزک یا شاهی و در هرات طرخون را به دسته های کوچک می فروشند و هردسته گندنا یا سبزیهای دیگر بندی برکمر بسته دارد و آن بند نیز نوعی گیاه است.
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره
دلا ملرز چو برگ ار ازین گلستانی
(غ3093)
بندکن
ببند. نظیر بسته کن.
ناطقه را بند کن و جمع باش
گر نه ضمیر تو پریشان شود
(غ 1005)
بندۀ تو
غرض از آوردن این بیت نشان دادن تلفظ مضاف و مضاف الیه است در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای کشیدۀ ماقبل المکسور) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
بندی
دربند، محبوس، زندانی. چنانکه زندان را بندیخانه گویند.
یک خانه پرزمستان مستان نورسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
(غ850)
بَــنگ
شاهدانه، تخم حشیش
اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود
هر عقل، زیرا رُسته شد در سبزه زارت بنگها
( غ 22)
بنگرداند
نگرداند.
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند
(غ 615)
بنهشت
نهشت، نگذاشت.
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
( غ 131)
بو بردن و بوی بردن
دانستن، گمان بردن.
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد
( غ 704)
برسر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان برآن بالا چه کار
(غ1075)
گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور
دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
(غ3088)
تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم
کلند عشق دردستم به گرد کان همی گردم
(غ1423)
بورانی
خوراکی که با روغن پخته شود، یعنی در مقدمۀ پختن با روغن سرخ شود؛ مثلاً بادنجان بورانی یا بورانی بادنجان، بورانی کدو و مانند آن. قابل یادآوری است که خوراک دیگری که جزء مهم آن را خمیر می سازد به نام بولانی یاد می شود.
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مرمرا
بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
(غ2809)
می جوشیده براین سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
(غ 2881)
بوزینه و نجّاری
به کنایه در مورد کسی گویند که در کاری وارد نباشد و به آن پردازد و لاجرم خود را رسوا کند. اشاره است به داستان بوزینه ای که از به تقلید از نجار در غیاب او به شغل او پرداخت و در نتیجه اندام او در شگاف تخته گرفتار شد.
کار بوزینه نبودست فن نجاری
دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
(غ 2867)
بوسه بر
بوسه ربا، بوسه گیر.
لب بوسه بر شد جفت شکر شد
خود تشنه تر شد قم فاسقنیها
( غ 266)
بو گیر
نشانی گیر، به دلیل دریاب.
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد
(غ 700)
بوم
بوف، جغد.
به دام عشق مرغان شگرفند
به بومی که زدامش رست منگر
(غ 1044)
ای دل پرّان من تا کی ازین ویران تن
گر تو بازی برپر آنجا ور تو خود بومی بگو
(غ 2209)
بوی بردن بو بردن
بی آبی
رسوایی، بی اعتباری.
بی آبی خویش جمله دیدند
هرکز تو نه سرفراز آمد
(غ709)
بیخ کندن
بیچاره و بی نوا ساختن.
عزیزا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را بیخم بکندی
(غ 2651)
بیست
بایست، توقف کن. در گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند
به برج دل رسیدی بیست اینجا
چون آن مه را بدیدی بیست اینجا
( غ 108)
بیرون شو
راه خروجی، بدررفت نیز گویند.
یکی دستش چو قبض آمد، یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو، گه باش و سفر باری
(غ 2525)
بی سون
بی سوی، بی سمت و جهت.
برفرق گرفت موج خونش
می برد ز هرسویی به بی سون
(غ 1931)
بیگار
کار مفت.
هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود
به هردمی زشما خفیه تر چه بی هنرید
(غ954)
بیگارکشی
کسی را به کاری مفت به نفع خویش واداشتن.
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کانجا همی کشیدی بیگار تا بگردن
(غ2028)
نه گاوی که کشی بیگار گردون
برآن بالای گردون شو که بودی
(غ2663)
بیگاه
دیر وقت. شام؛ در برابر پگاه که بامداد است.
ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
(غ1447)
بیگاه خیز
کسی که دیر برخیزد. کسی که دیر بیدار شود.
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
بیگه
بیگاه.
آمده ای بیگه خامش مشین
یک قدح مردفگن برگزین
(غ 2116)
بیگهی
دیر هنگامی.
بیگهی و دوری ره باک نیست
نیم قدم شد ز تو فرسنگ من
(غ2117
بیمارخانه
بیمارستان.
روتو در بیمارخانۀ عاشقی تا بنگری
هرطرف دیوانه جانی هرسویی شیداییی
(غ2807)
بینی کردن
تکبر کردن؛ در هرات: دماغ کردن.
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
(غ3063)
بینی کردن چه سود دارد
با آنکه دهان زنی چو گربش(؟)
(ت3405)
پاپوچک
پای پوشک، کفش.
پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک
پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید
(غ618)
پا روا
وسیله، پایکش.
از غیب رو نمود صلایی زد و برفت
این راه کوتهست گرت نیست پا روا
(غ 198)
پاره
رشوت.
مکن ای دست ز جور این دلم آواره مکن
جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن
(غ1999)
این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد
چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای
پاره کردن سبو
شکستن سبو. سبو از چرم نیز می کرده اند که شاید پاره شدن از آن بابت فرموده است . هرچند که برای شکستن هندوانه و خربزه نیز پاره کردن گویند.
دل را ز وثاق سینه آواره کنم
بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم
(ر1231)
پاغنده
تکه های بزرگ پنبه. در کابل پاره های بزرگ برف را که از هوا آید پاغنده گویند.
همچو منصور تو بردار کن این ناطقه را
چو زنان چند براین پنبه و پا غنده زنی
(غ 2882)
پاگیر
کسی یا چیزی که شخص به آن دلبسته، و یا به گونه ای دیگر وابسته، باشد و نتواند به خاطر آن جایی را ترک کند.
اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو
وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی
(غ 2499)
پالیز
مزرعۀ میوه هایی مانند هندوانه/ تربوز، خربزه، خیار/ بادرنگ و مانند آن. برخی هم فالیز تلفظ کنند.
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
(غ1192)
پامزد
در کابل و بلخ پایمزد گویند و در هرات کرای پا. یعنی اجرت یا مزد کسی را که به جایی رود یا چیزی به جایی برد پرداختن.
گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ویم که سر برآرد
(غ 699)
برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو
برسوخته زن آبی چون چشمۀ حیوانی
(غ2574)
پای دو
به همین صورت تلفظ شود. در ایران و نیز در هرات پادو گویند. کارگری که وظیفه اش بردن فرمانی یا چیزی از جایی به جایی باشد.
ماییم درآن وقت که ما هیچ نمانیم
آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
(غ1484)
پای نگارکرده
پای حنا بسته، پایی که با حنا نقش و نگار کنند. هنوز در مورد کسی که در کاری کاهلی کند و تنبلی نشان دهد، به کنایه گویند: پایت را حنا بسته ای.
درراه ره زنانند وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
(غ843)
پاییدن
ماندن، ایستاده، مقیم شدن
بجه از جا چه می پایی؟ چرا بی دست و بی پایی؟
نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
(غ 58)
تو می دانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتابست
(غ 337)
ندارسید به جانها که چند می پایید
به سوی خانۀ اصلی خویش بازآیید
(غ945)
زصبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
(غ1525)
درجوی روان ای جان خاشاک کجا پاید
درجان و روان ای جان چون خانه کند کینه
(غ2322)
حق است سلیمان را برگردن هر مرغی
رفتند همه مرغان آنجا تو چه می پایی
(غ 2623)
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
(غ 2817)
زاینجای بیا خواجه بدانجای چه پایی
کاینجاست ترا خانه کجایی تو کجایی
(غ3140)
پاییدن
نگران و متوجه بودن.
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق
ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی
(غ2561)
پرتاب
افتاده.
تشنه را برلب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
(غ 415)
پرندوش
پریشب.
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بـُد
بگویید بگویید اگر مست شبانید
(غ 637)
پرورده
اصطلاح پرورده امروز هم کاربرد دارد و معنایی معادل مربّا در عربی، دارد. هرگاه یکی از خوراکها را به گونه ای با آمیزش و مجاورت مادّۀ دیگر خوشبو یا خوشمزه یا مؤثّر تر سازند، آن را پرورده گویند مثلاً زنجبیل پرورده، که با شکر یا انگبین پرورند. روغن را نیز چون با گل گلاب بپرورند خوشبوی و خوش طعم گردد و روغن به گل پرورده گویند.
ازنور تو روشن دل چون ماه زنور خور
وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده
(غ2305)
پشت دار
نیز پشتی دار ( که بیشتر معمول است) به معنای حامی، نگهبان و طرفدار. پشتی داری و پشتی کشی یعنی طرفداری و حمایت.
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تو روی نیاری سوی پشت دار دیگر
(غ1085)
پگاه
بامداد، صبح زود، فردا صبح.
شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
(غ1740)
پگه پگاه
دو خورشید از پگه دیدن،
یکی خورشید از مشرق
دگر خورشید برافلاک هستی شاد و خندانی
(غ 2509)
پنجره
روزن مشبّک. البته غیر از پنجره ای که در ایران معمول است. آنچه را که امروز در تهران پنجره می گویند درکابل کلکین گویند. ممکن است در پیش روی در یا کلکینی پنجره ای مشبک نیز باشد که از آن بتوان دید و شنید ولی راه درون رو و بیرون رو نداشته باشد. مثلاً: همۀ کلکینهای آن خانه پنجره دارد. پنجره می شود چوبی باشد یا فلزی یا حتی گلی و خشتی یا آجری.
پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان برسر آن پنجره
(غ 2404)
پنهانخانه
نهانخانه، پسخانه. امروز پیشانخانه و خانه پیشان نیز گویند.
درغیب پر اینسو مپر ای طایر چالاک من
هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
(غ1799)
پنیر شور
پنیر شور پنیری است که برای پیشگیری از فساد آن را در نمک آب نهند که تا مدّتی دراز تر بماند. پنیر تازه معمولاً بی نمک است. در کابل و بلخ پنیر تازه و بی نمک را با کشمش، معمولاٌ بدون نان، خورند و آن را کشمش پنیر گویند.
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم
تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
(غ1695)
پوره
به معنای پور و پسر. این واژه در ترکیب خـُسـُر بوره به معنای خواهرزن (پور خسر یا خسرپور) موجود است.
خرد پورۀ آدم چه خبردارد ازین دم
که من ازجملۀ عالم به دوصد پرده نهانم
(غ1615)
پوز
بینی و نیز قسمت پیشین و پاینن کلّه. هرچند امروز کاربرد ادبی و تحریری، در مورد انسان، ندارد اما در زبان گفتار در برخی از بسیاری از گویشها به کار می رود. پوزت را پاک کن؛ یا پوزش از سرما سرخ شده است.
مطبخ جان به سوی بی سوییست
پوز آنسو درازباید کرد
(غ970)
ما دوسه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران روبرو پوز نهاده درعلف
(غ1301)
عاشق و شهرت کجا جمع آید ای تو ساده دل
عیسی و خر دریکی آخر کجا دارند پوز
(غ1196)
پوست کنده
سخن صریح، رک و راست.
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم چو درمغزم نشستی
(غ2677)
پوستین گردانیدن
خشمگین شدن، از کوره در رفتن. اکنون بیشتر گویند: پوستین چپّه پوشیدن. پوستین را چپّه (وارونه) پوشید، یعنی قهر کرد و خشمگین گردید.
عشق گردانید با او پوستین
می گریزد خواجه از شور وشرش
(غ1255)
پول سیاه
پول خُرد، پول مسی. مثلی نیز هست که به دوپول سیاه نمی ارزد. کنایه از بی ارزش یک چیز. یا اورا به دوپول کرد، یعنی اورا تحقیر کرد، خوارش ساخت. عبارت پول را سیاه کردن نیز هست به معنای پول خورد کردن .
به دو پول سیاه بتوان یافت
زین چنین خربطان دو سه خروار
(غ1163)
پول
پل. امروز هم پل با واو مجهول تلفظ می شود، یعنی مصوت اوی کشیده دارد.
توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند
(غ857)
پهلوکردن
رقابت کردن. پهلودادن و پهلوزدن نیز گویند
اوستاد چنگها آن چنگ باشد درجهان
وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند
(غ740)
پیر ِ د ِه
کنایه از رهبر و مرشد. در هرات این نام به صورت پیر دین هنوز به کار می رود و در برخی اشعار به پیر دیر هم اشاره شده است.
اول بگیر آن جام مِـه، بر کفّهء ان پیر نه
چون مست گردد پیرِ دِه، رو سوی مستان ساقیا
(غ 9 )
پیر دین
مرشد و کسی که سخنش بر دیگران موثّر و مورد قبول باشد.
دل به میان چو پیر دین، حلقۀ تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
(غ557)
پیش کردن
مقدم داشتن، نیز برانگیختن و تحریک کردن. کنایۀ آتش پیش کن نیز به معنی فتنه گر و جنگ افروز رایج است.
او نهانیست یارا، اینچنین آشکارا
پیش کردست ما را، تا شود او مکتم
(غ1655)
پیشانه
آینده، پیشانی نیز گویند.
بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را
( غ 259)
پیشانی
لیاقت و پشتکار.
وراز نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را
بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
(غ2558)
پیشم
پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود.
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
(غ1440)
پیل بی خواب
نیز پیر بی خواب به کنایه به کسی گویند که خواب ندارد و پیوسته او را بیدار بینند.
آن پیل بی خواب ای عجب، چون دید هندوستان به شب
لیلی درآمد در طرب، درجان مجنون وار من
(غ1791)
پیله
دیوچه، کرم ابریشم. حشره ای که برگ توت خورد و محفظه ای ابریشمی از لعاب دهان برای خویش تند و اگر بگذارند، از آن محفظه مدتی بعد به صورت پروانه ای بدرآید.
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم
ما پیلۀ عشقیم که بی برگ جهانیم
(غ1484)
پینه
وصل و پیوند. وصله گر و پاره دوز را نیز پینه دوز گویند. وصله زدن را پینه کردن گویند.
وانگه که مرهم آری سر را به عذر خواری
بر موزۀ محبت افتد هزار پینه
(غ 2386)
پیه پاره
کنایه از چشم
دوجوی نورنگر ازدوپیه پاره روان
عجب مدار عصارا که اژدها سازد
(غ909)
تا بگردن
مبالغه، یعنی غرق در چیزی یا کاری شدن.
گرچه بسی نشستم، درنار تابگردن
اکنون درآب وصلم، با یار تا بگردن
گفتم که تا به گردن، در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من، دلدار تا بگردن
(غ2028)
منم دروام عشق شاه تا گردن بحمدالله
مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی
(غ2557)
تابۀ حلوا
این ظرف را اکنون تاوه تلفظ کنند. نانی را که برپشت تابه پزند، نان تاوگی گویند.
دل من تابۀ حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟
(غ759)
تار
درکابل و بلخ به جای نخ، تار گویند. به جای نخ وسوزن نیز تار و سوزن گویند.
برسر کارگاه خوبی بود
سوزنش کرده است چون تارم
(غ1756)
تاسه
اضطراب، ناراحتی.
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا بگردن
(غ2028)
تاسیدن
بی توش و بی رمق شدن. در هرات به کودکی که از شدت گریه به حال ضعف افتد، گویند که: از گریه واتاسید.
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده
اینک رسن فرود آ تا در زمین نتاسی
(غ 2938)
تاق و جفت
(طاق و جفت) نوعی بازی یا قمار که یکی ریگ یا مهره یا چیز دیگر در مشت گیرد و دیگری گوید که طاق است یا جفت و چون مشت وا کند، اگر طاق باشد، مثلا سه دانه یا پنج دانه و یا جفت باشد، مثلاً دو دانه یا چهار دانه و برابر به گفتۀ آن شخص باشد، گوینده برنده است و اگر خلاف گفتۀ او باشد، یعنی او طاق گفته و این جفت باشد، بازنده خواهد بود.
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت
گفتم به تو جفت و ازهمه عالم تاق
(ر1066)
تانستن
توانستن.
هرکه بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
(غ815)
ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی
هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
(غ1113)
چون آینۀ رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
(غ1486)
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن
ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
(غ 2505)
مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد
نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری
(غ2555)
نمی تاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
(غ2698)
تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا
بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
(غ3129)
تاوان
غرامت.
بدرّم جبـّۀ مه را بریزم ساغر شه را
و گر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
(غ578)
تتماج
نوعی سوپ.
شبی عشق فریبنده، بیامد جانب بنده
که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم
به دست من بجز سیخی، ازان تتماج اونامد
ولی چون سیخ سرتیزم، درآنچه مستفیدستم
به هربرگی ازآن تتماج، بشکفته ست نوعی گل
شکوفه کرد هرباغی که چون من بشکفیدستم
(غ1417)
تو همه روز برقصی، پی تتماج و حریره
تو چه دانی هوس دل، پی این بیت و حراره
(غ2372)
تخته
لوح مشق.
چون علّم بالقلم رهم داد
بس تختۀ نانوشته خوانم
(غ1567)
تختۀ پیشانی
لوح جبین - اشاره به این باور که سرنوشت هرکس و فهرست آنچه که نصیب اوست، از روز ازل، بر پیشانی او نوشته شده است.
نیک و بد هرکس را، از تختۀ پیشانی
می بیند و می خواند، با تجربه خط خوانی
(غ 2570)
تختهء سیاه
لوح سیاه.
تو بر تختهء سیاهی گر نویسی
نهان گردد، که هردو همچو قیریست
(غ 338) یعنی اگر به قلم سیاه بر لوح سیاه بنویسی...
تخته ماندن و جامه شستن
شیوه ای در جامه شستن که هنوز معمول است. در کنار جوی و کنار رود تخته ای مانند و جامه را برآن نهند و آب ریزند و با بیخ و اشنان و یا صابون مالند تا پاک شود و آب کشند.
آب خوبی همه در جوی تو وانگه گویی
بر در خانۀ من تخته منه جامه مشو
(ت3455)
تقدیر کند بنده و تدبیر نداند
این مثل به همین صورت وترکیب در بسیاری از مناطق رایج است.
تقدیر کند بنده و تدبیر نداند
تقدیر به تدبیر خداوند چه ماند؟
(غزل 647)
ترا چه؟
به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟
اگر عالم شود گریان تراچه؟
نظر کن در مه خندان و می رو
(غ2179)
ترنگبین و گندنا
ترانگبین یا ترنجبین صمغی شیرین است که بر روی نوعی خار یا گیاهی خاردار پدید آید و گندنا همانست که در تهران تره گویند.
تو نه از فرشتگانی، خورش ملک چه دانی
چه کنی ترنگبین را، تو حریف گندنایی
(غ2838)
ترونده
تحفۀ نوبر.
بی گفت و تقاضا برسد مهمان را
تروندۀ خوش ز صاحب پالیزیپ
(ر1657)
تره
در کابل و بلخ: گندنه و در هرات: گندنا. در کابل به خیارشنبر یا چنبرخیار تره گویند.
برسفرۀ خاک ترّه ای نیست
هرسوی ز چیست ژاژخایی
(غ2769)
بفروخت مرا یار به یکدسته تره
باشد که مرا واخرد آن یار سره
(ر1617)
چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی
(غ 2813)
تره توت ارزیدن
در بی ارزش بودن چیزی گویند. اکنون بیشتر چنین گویند: به توتی نمی ارزد. یا فقط گویند: به توتی. یا گویند: همه به توتی.
بغیر عشق شمس الدین تبریز
نیرزد پیش بنده تره توتی
(غ2649)
ترید
نانی که در شوربا (آبگوشت) یا خورش آبگین دیگری تر کنند.
بس کن این و سر تنور ببند
تاکه نانهات را ترید کنند
(غ973)
ترش و شیرین
همان است که در هرات میخوش گویند.
دل را چو انار ترش و شیرین
خون بسته و دانه دانه دیدم
(غ1561)
تُــش
تو اش ، تو او را
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحّت یافت این دلم یارب تش دهی جزا
(غ 47)
همزانوی آنکه تش نبینی
سرمست ز میفروش دیگر
(غ1057)
تک
ته، ژرفنا، کف
بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین
کعبه و موجها بین در تک چاه زمزم
(غ1655)
تلابیدن
تراوش، تراویدن. مثلی است که: از کوزه همان تراود که دروست.
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که درو کنند یانی؟
(غ 2831)
تن جامه شوی
رخت شوی، کالا شوی، گازر، دوبی
خزینه دار گوهر بحر بدخوست
که آب جوی و چه تنجامه شوی است
( غ 354)
تندور
تنور. هم در بلخ و هم در کابل تندور گویند.
برآ چو آب ز تندور نوح و عالم گیر
چرا تنور خبازی که جمله نان گیری
(غ3057)
تنگ و زین و لگام
یراق ستور و مرکب
گفتم: ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس زجهل وامکش از پس لگام
( غ1715) نیز توجه شود به از پس لگام وا کشیدن – مانند قیزه را به دم اسب انداختن که به کنایه به کسی گویند که کاری خلاف اصول بلکه بعکس انجام دهد از روی بی اطلاعی و ناشیگری.
تنگری
نام خدا به ترکی، این نام به همین صورت نام دخترانه در خراسان شنیده ام. تنگلی هم گویند.
ترک تویی ز هندوان چهرۀ ترک کم طلب
زانکه نداد هند را صورت ترک تنگری
(غ 2478)
تنورگرم است
کنایه از آماده بودن شرایط برای انجام کاری.
درحسن تو را تنور گرم است
مارا بربند ما خمیریم
(غ1573)
تو
تو ( بر وزن مو ) با واو معروف
تلفظ تو به این صورت در بلخ و کابل و تمام تاجیکستان معمول است و اگر کسی به این نکته توجه نکند به این وهم خواهد افتاد که مولانا ( تو ) را با (کو) و ( او) با سهل انگاری هم قافیه یا هم سجع ساخته است
آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا
( غ 7)
هربار بفریبی مرا، گویی که در مجلس درآ
هرآرزو که باشدت، پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم، نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بردرم، چون لب نهم برگوش تو
(غ2139)
در لهجۀ کابل و بلخ، و بسیاری از مناطق هردوسوی آمو، تو را بروزن مو و رو و بو تلفظّ کنند؛ همین است که به آسانی با این کلمات و با کلماتی مانند زانو و ابرو و آهو و مانند آنها هم قافیه می شود.
تا بود کاز شمس تبریزی بیابی مستیی
از ورای هردو عالم کان تو را بی تو کند
(غ 742)
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
مراپرسید چونی تو؟ بگفتم بی تو بس مضطر
(غ1025)
چو زد فراق تو برسر مرا بنیرو سنگ
رسید برسر من بعدازان زهرسوسنگ
زدست تو شود آن سنگ لعل می دانم
به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
(غ1329)
گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
گویی بیا حجت مجو ای بندۀ طرّار من
(غ1798)
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافته ای صحبت هرخام مجو
(غ 2218)
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجرۀ من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من اینقدر که به ترکیست آب سو
(غ2233)
بنشسته بگوشه ای دوسه مست ترانه گو
زدل و جان لطیف تر شده مهمان عنده
هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو
چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو
(غ2255)
توانا (با سکون حرف اول)
همانند این تلفظ را تا کنون در مود خواهش و خواهر و مانند آنها شنیده و خوانده بودیم، که واو در این کلمات تلفظ می شود، اما اگر دقت شود، به علاوۀ روشنی تلفظ واو نوعی سکون در خ یعنی حرف پیش از واو احساس می شود. عین همین حالت در بعضی از واژه ها و فعلها دیده می شود که یکی توانستن است. هرگاه به وزن عروضی دقت شود، این تلفظ به وضوح نمایان می شود. بسیاری از فعلها هم هنگامی که پیشینۀ استمرار و نفی می گیرند، نخستین حرف بی صدای آن ساکن می شود. این حالت در تلفظّ بدخشان و تاجیکستان بسیار روشن است. مثلاّ مکنه ( به جای می کنه= می کند) و مدوه ( به جای می دوه= می دود) و مانند آن.
عقل پا برجای من چون دید شور بحر او
با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
(غ2807)
توبره
کاربرد این واژه به معنای خریطۀ بزرگ و گونی ( در کابل: بوجی)، و هم کیسه ای که خوراک ستور در آن نهند و بر گردن خر آویزند، در خراسان عام است.
کرۀ گردون تند پیشش پالانیی
برسر میدان او جان خر با توبره
(غ2404)
تو ده کل را کلاهی
این مثل را به کنایه به کسی گویند که اظهار ناتوانی کند و درعین حال موفقانه به نیرنگ و تدبیر کار خویش پردازد. نیز گویند: او ده کل را کلاه است و ده کور را عصا. یا صدکل را کلاهست و صد کور را عصا.
تو را زلفیست به از مشک عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
(غ2720)
تی
تهی، خالی.
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
عرضه مکن دودست تی پرکن زود آن سبو
(غ2159)
تیریز و خشتک و گریبان
هرسه واژه برای نامهای بخشهای مختلف سازندۀ پیراهن و تنبان (شلوار) به کار می رود. گریبان بیشتر درکابل و بلخ و تاجیکستان معمول است و در هرات جای خود را به واژۀ یخن و یاخن داده است که در تهران یقه گویند. هرچند این واژه، در ترکیب، در هرات هنوز موجود است؛ مانند: دست به گریبان شدن. خشتک تکۀ چارگوشی که دو پاچۀ تنبان را به هم وصل می کند. البته این کلمه برای پاره ای از چادر (بوقره= برقع) نیز به کار می رود، که خشتکی بوقره گفته می شود. تیریز، پاره ای دراز که در طول برای زیبایی یا فراختر ساختن پیراهن به آن افزایند. تیریز را در هرات تلیز تلفظ کنند و در مثل و کنایه نیز آمده است؛ مثلاً گویند که ژیلا تلیز کوتاه است. یعنی زود از سخنی می رنجد، زود به او برخورد.
خمش کن قصّۀ عمری، به روزی کی توان گفتن
کجا آید ز یک خشتک، گریبانی و تیریزی
(غ2540)
هرآنچ از روح او آید، به وهم روحها ناید
که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی
(غ2556)
تیزاب
آب تند و تیز، غیر از تیزاب به معنای اسید. در اینجا تیز صفت دوندگی و سرعت است و در تیزاب به معنای اسید صفت برندگی و حدّت.
تیزاب تویی و چرخ ماییم
سرگشته چو سنگ آسیاییم
(ت3413)
جام
واحد پیمایش شیشه؛ مثلاً گویند برای این کلکین ( پنجره) سی جام شیشه درکار است. اما در این ابیات مطلق به معنای شیشه و آیینه است.
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور
ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
(غ 2050)
خانۀ بی جام نیست خوب و منور
راه رهاوی بزن کزوست رهایی
(غ3032)
جامه کن
همانجایی که اکنون سرحمام گویند. رختکن.
چو در گرمابۀ عشقش حجابی نیست جانها را
نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
(غ1433)
جان به از جهانی
= جان که نباشد جهان نباشد. مثلی است معروف.
جهان جویای توست و جای آن هست
مثل بشنو که جان به از جهانی
(غ2701)
جانتر
یعنی از جان هم عزیزتر.
ای بُده جانتر ز جان دیدار عشق
وی فزون از جان و جا اقبال عشق
(غ1309)
جای سر سوزن نیست.
کنایه از ازدحام و کثرت جمعیت.
تن را تومبـر سوی شمس الحق تبریزی
کز غلبۀ جان آنجا جای سر سوزن نی
(غ2576)
جر
پرتگاه . معمولاً در گفتار با جو آید، مانند جوی و جر. پرتگاه کنار راه نیز جر گویند. موتر به جر افتاد (ماشین به پرتگاه سقوط کرد).
بس جرها در جو زند، بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند، سرهنگ ما سرهنگ ما
(غ 6)
جستن
گریختن. مثالها در بجه و مجه نیز آمده است. این واژه بیشتر در هرات و اطراف معمول است. در کابل و بلخ گریختن به کاررود.
اندر دلی آمدی چو ماهی
چون دل بتو بنگرید جستی
(غ2742)
گوید والله که نشنوی نشنومش
خواهد که به اینها بجهد نشنومش
(ر1038)
جفت و طاق
طاق و جفت. بازیی قمارگونه که ویژۀ کودکان و نوجوان است که یکی چیزهای شمارشونده را در مشت گیرد و دیگری به گمان طاق، یا جفت گوید. پس اولی مشت را بگشاید و آن چیزها را بشمارند. اگر مطابق گفتۀ او بود، گوینده ببرد و گرنه برد با اولی خواهد بود که چیزی در مشت داشته است.
جفت و طاق ازچه روی می بازند
چون ندانند جفت را ازفرد
(غ969)
جگربند
دلبند. دل جگر.
تومرد دل تنکی پیش آن جگرخواران
اگرروی چوجگربند شوربات کنند
(غ912)
جکی جکی
این عبارت را هنگام معذرت یا التماس گویند و مرحوم عبدالله افغانی نویس نیز آن را در قاموس لغات عامیانۀ افغانستان با همین توضیح آورده است.
ای که خلیل من تویی بهر خدا جکی جکی
عزم جفا مکن مرو پیش من آ جکی جکی
... گر تو به مشرقی رسی قصۀ شمس دین بخوان
کین غزلست گوش کن بهر شما جکی جکی
(غ3222) آیا این غزل از مولاناست؟ باید تحقیق کرد.
جُـل
پارچهء ملایم یا نمدی که در زیر زین و زیر پالان اسب و الاغ نهند . ( جُـل و پالان ) هنوز در گفتار مستعمل است. در ارتباط با بیتی که شاهد آورده می شود اشاره به این مثل رایج در کابل نیز لازم است:
گل باشد و زیر جُل باشد یعنی خوبی و زیبایی در هرلباسی دل می برد.
ای عشق خندان همچو گل، وی خوش نظر چون عقل کُـل
خورشید را درکش به جُـل ای شهسوار هل اتی
(غ 7)
ز اشک وخون همچون اطلس من
براق عشق را جل می توان کرد
(غ 684)
جواب ابلهان باشد خموشی
یا جواب احمقان باشد خموشی. مثلی است متداول.
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیابی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم
(غ1623)
جوازعبور
پروانۀ عبور، برگۀ عبور، این اصطلاح هنوز در افغانستان به همین صورت و نیز به صورت جواز سیر جزو اصطلاحات راهداری و راهنمایی و رانندگی/ ترافیک است.
برقنطره بست باجدارم
از بهر عبور ده جوازم
(غ1565)
جوجو
تکّه تکّه، ریزه ریزه.
هرآن دلی که به یک دانگ جوجو است زحرص
به دانگ بسته شود جان اوبه کان نرسد
(غ910)
یک جو از سرّش نگوییم ارهمه جوجو شویم
گرد خرمنگاه چرخ ارچه که ما سیّـاره ایم
(غ1594)
جوز
گردو، در هرات و قندهار و نواحی همجوار جوز گویند و در بلخ و کابل و برخی از لهجه های ماوراء النّهر چارمغز گویند.
گربشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم
ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم
(غ1455)
تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم
چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی(غ2560)
جوزینه
جوزینه شیرینیی که آمیخته با جوز/ گردو/ چارمغز باشد و لوزینه شیرینیی که آمیخته با بادام باشد. امروز اولی را جوزی گویند؛ مانند نقل جوزی و اما لوزینه را هنوز لوز گویند.
خامش که به پیش آمد، جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید، حلوا کند آمینش
(1227)
جوله
1. جولا2.عنکبوت. عنکبوت را درکابل و بلخ جولاگک نیز گویند. اما در هرات کلاش گویند.
هرعنکبوت جوله، درتاروپود آن چه
ازذوق صنعت خود، ذوق دگرنداند
(غ846)
جولهه
جولا که در بالا یاد شد.
ای جولهۀ حرص درین خانۀ ویران
از آب دهان دام مگس گیر تنیدی
(غ 2626)
چادرشب
این واژه را هم با کسرۀ اضافت و هم، بیشتر، با سکون با تلفظ کنند. و آن معمولاَ پارچۀ بزرگ کتانی چارگوشی است با نقش چارخانه/ شطرنجی و رنگهای تیرۀ سبز و آبی و قرمز که هم جامۀ خواب، لحاف و نالین را در آن پیچند و زنان آن را دولا/ دو تو کنند که به صورت مثلثی بزرگ شود و مانند چادر بر سر اندازند.
در چادرشب چه دختران دارد عشق
گرغم آید سبلت و ریشش بکنند
(ر847)
چارق
نوعی کفش از چرم مقاوم که تا اکنون هم به همین نام استعمال می شود و سرپنجۀ آن زبانه دار است و آن زبانه به بالا برگشته و تا خورده است و روستاییان و چوپانان و دراویش پوشند.
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی
چارق درویش را برسر سنجر کشی
(غ 3016)
خاک ایازم که او، هست چو من عشق خو
عشق شود عشق جو دلبر عیّار بین
(غ2057)
سنّت نیکوست این، چارق با پوستین
قبله کنش بهر شکر، باقی از ایثاربین
(غ2057)
چاشت
در افغانستان این واژه معادل ظهر است یعنی ساعت دوازده. اما دیده ام که در برخی از مناطق در ایران چاشت موقعیتی میان بامداد و ظهر دارد.
آمد عشق چاشتی، شکل طبیب پیش من
دست نهاد بررگم، گفت ضعیف شد مجس
(غ1205)
گردشمن چاشتم خفاشم
ور منکر احمدم جهودم
(غ1560)
هرجا تویی جنت بود، هرجا روی رحمت بود
چون سایه ها در چاشتگه، فتح و ظفر پیشت دود
(غ1785)
چاشت خور
در هرات اکنون به تخفیف، چش خور یا چیش خور گویند یعنی اندکی غذا از سر دیگ به بهانۀ چشیدن در ظرفی کشند و نوش جان کنند و برخی از همین چیش خور کردن شکمی از عزا در آورند، چنانکه مولوی فرماید:
بچشد او غریب چاشت خوری
بگشاید عجیب منقاری
(غ3227)
چاشتگاه
هنگام چاشت، هنگام ظهر. ترکیب این واژه با توجّه به پگاه و بیگاه شایان دقت است. به این صورت که چاشتگاه، حدّ وسط بین پگاه و بیگاه است.
ای مبارک چاشتگاهی کافتاب روی تو
عالم دل را کند اندر صفا نورانیی
(غ2810)
چالیش
مبارزه.
خود را مرنجان ا ی پدر، سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن، این جمله چالیش و غزا
( غ 20)
درنقش بنی آدم تو شیر خدایی
پیداست درین حمله و چالیش و دلیری
(غ 2627)
کلمۀ چال نیز به معنای مکر و فریب و نیرنگ بسیار مورد استعمال است که نیز در ترکیبات چال زدن و چال رفتن و چالباز و چالاک موجود است.
گه تاج سلطانی شوم، گه مکر شیطانی شوم
گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم
(غ 1386)
طفلیست سخن گفتن، مردیست خمش کردن
تو رستم چالاکی، نه طفلک چالیکی
(غ 2568)
چانه
ذقن و زنخ؛ نیز چانه زدن و در سخنی یا معامله ای بسیار کوشیدن تا طرف معامله یا بحث و گفت و گو مجاب شود. نیز کسی که ناگزیر بسیار سخن گوید یا مجبور به سخن بسیار شود گوید که چانه ام به درد آمد، یا چانه ام را درد گرفت. بی چانه شدن یعنی خاموش ماندن، ساکت شدن.
ای ناطقه بربام ودر، تاکی روی درخانه بر
نطق و زبان را ترک کن، بی چانه شو بی چانه شو
( غ 2132)
چخیدن
اعتراض کردن.
جان زفسون او چه شد؟ دم مزن و مگو چه شد
وربچخی تو نیستی، محرم و رازدار من
(غ1829)
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ
کار بتر می شود گر تو درین می چخی
(غ3014)
چراغـپایه
پایه یی که بر آن چراغ را نهند.
پیشش چو چراغپایه می ایست
چون فرصتهاست مر مِـهان را
( غ 126)
چراغ زیر دامن داشتن
آن را از خاموشی بر اثر وزش باد نگه داشتن. در این باب گفتنی است که در برخی از مناطق سردسیر، به ویژه در کشمیر برای گرم داشتن بدن، منقلکی خرد آتش زیر پیراهن نمدی یا پشمی از گردن می آویخته اند و شاید در کشمیر هنوز هم این رسم رایج باشد. اما در این بیت منظور از زیردامن داشتن، نگاهداشتن آن از خاموشی در برابر باد است.
چراغ است این دل بیدار زیر دامنش میدار
ازاین باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
(غ563)
چراغ شش فتیله
این ترکیب بسیار جالب است که شاید در آن زمان نیز چراغ شش فتیله بوده است. فتیله را فلیته و پلیته نیز گویند. برای اجاق نفتی شش فتیله ای گویند: دیگدان شش پلته ای.
سر توست چون چراغی، بگرفته شش فتیله
همه شش ز چیست، روشن مگر آن شرر نداری
(غ2829)
چربو
پیه و چربی و دنبه که به همین صورت هنوز در کابل و بلخ به کار می رود.
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربو سنگ
(غ 1329)
هی که بسی جانها موی به مو بسته اند
چون مگسان شسته اند بر سر چربویها
( غ 210)
چرخشت
جایی که انگور را برای زمستان، یا به منظور دیگری نگه دارند. چارخشت نیز گویند.
من باغ جان بدادم، چرخشت را خریدم
برجام می نوشتم، این بیع را قباله
(غ2394)
چرخه
دوک و قرقره.
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس.
گردون چو دوک گشت ازین حرف چون پناغ
(1298)
چرخۀ چرخ اربگردد بی مرادت یک نفس
آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین
(غ1953)
چرش
ظاهراً با چرخشت یکی است.
اندرچرش جان آ گرپای همی کوبی
تا غوطه خوری یکدم درشیرۀ بسیارم
(غ1457)
زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد
وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
(غ1690)
همه چون دانۀ انگور و دلم چون چرش است
همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
(غ1996)
چریدن چشم
مقایسه شود با چشم چرانی که امروز واژه ای نوساخته پنداشته می شود.
چشم من و چشم تو حریفند
ای چشم ز چشم تو چریده
(غ2355)
چست
به ضمّ اول چالاک و چابک.
چست توام ارچستم مست توام ارمستم
پست توام ارپستم هست توام ارهستم
(غ1447)
چشم بندی
شعبده بازی
کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
چنان ببندد چشمت که ذرّه را بینی
میان روز و نبینی تو شمس کبرا را
ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی
میان بحر و نبینی تو موج دریا را
(غ 233)
چشمم می پرد
پریدن هر یک از دو چشم را تفأّلی نیک زنند؛ مثلاً گویند مسافر می آید یا شادی خواهیم کرد و نظیر آن. برخی چون چشم پرد، پر کاهی روی پلک نهند به این امید که مسافر ارمغانی خواهد آورد.
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
(غ870)
پریدن چشم چپ
نشانۀ رسیدن شادمانی
چو چشم چپ همی پرّد نشان شادی دل دان
چو چشم دل همی پرّد عجب ! آن چه نشان باشد؟
(غ 568)
چشم چپم می پرد بازوی من می جهد
شاید اگرجان من دیگ هوسها پزد
(غ897)
دی دل من می جهید و هردو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
(غ749)
چفسیدن
صورتی از تلفظ چسبیدن و چسپیدن.
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
برعشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش
(غ 1268)
به پهلویم نشین برچفس برمن
رها کن ناز و آن خوهای پیشین
(غ1916)
چک چک
(چرک چرک) صدای سوختن چوب.
چک چک و دودش چراست زانکه دو رنگی بجاست
چونکه شود هیزم او چک چک نبود زلاف
(غ1304)
چکره
(چکله : چکه) قطره.
پای آهسته نه که تا نجهد
چکره ای خون دل به هر دیوار
(غ 1156)
چله
به دو معنی: یکی چله نشستن و دیگر حلقه و شست. امروز حلقۀ نامزدی را درکابل و بلخ چلّه گویند.
چو فتاد سایۀ تو سوی مفسدان مجرم
همه جرمهای ایشان چله و نماز گردد
(غ766)
درعشق زسه روزه و ازچلّه گذشتیم
مذکور چو پیش آمد ازکار رهیدیم
(غ1478)
چونکه ازو دفع شوم گوشه گکی سربنهم
آید عشق چله گر برسرمن با چله ای
(غ 2463)
شست تو ماهی مرا چلّه نشاند مدّتی
دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی
(غ 2476)
چنان و چنین
( دیداری)، چنین چنین می کرد، چنین می کن،
این شیوۀ بیان که با حرکت اندام (دست و سر) همراه است تا هنوز در همه جا رواج دارد و معادل آنست که در تهران گویند ( البته همراه با حرکت): این جوری می کنه. یا : چرا همچین می کنی؟
سر بمگردان چنین، پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد، در جو انبار من
( غ 2056)
ای برسر بازاری، دستار چنان کرده
روبادگران کرده، ما را نگران کرده
(غ 2326)
(چنین می کرد)
خندید و می گفت ای پسر، آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
(غ1797)
در رخ جان رنگ تو دیدم بپرسیدم ازو
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
(غ2792)
(چنین می کن)
از بهر دل مارا در رقص درآ یارا
وزناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان
(غ1867)
(چنین چنین کر دن سر)
چو بدید مست مارا بگزید دستها را
سر خود چنین چنین کرد و بتافت رو زمعشر
(غ1084)
چه کردی؟
به دو معنی: نخست چه کردی و چه کاری کردی؟ دوم، کجا بردی؟ کو؟
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی؟
امانتهای چون جان را چه کردی؟
چیغ چیغ
آنچه که در تهران جیغ می گویند در کابل و بلخ چیغ می گویند.
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ
(غ 1298)
حالی
اکنون.
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
درعشق جهانی را بدنام کنی حالی
می جوش ز سر گیرد خمخانه برقص آید
گر از شکر قندت درجام کنی حالی
(غ2569)
ای ساقی شادکام خوش حال
پیش آر شراب را تو حالی
(غ2728)
خود را بشناس و حال را باش
تا عارف حق شوی تو حالی
(غ3199)
حریره
غذایی آبگین از نشایسته و مانند فیرنی که به کودکان و بیماران پزند.
تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره
تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره
(غ2372)
حسنک پابرهنه در خانه می دود
مثل است؛ کنایه از نهایت بی نوایی.
مرا و خانۀ دل را چنان به یغما برد
که می دود حسنک پابرهنه درخانه
(غ 2412)
حق مـُرّ باشد
در فارسی مثل است که حقیقت تلخ است.
ز شیرینی حدیثش شب شکافیدست جان را لب
عجب دارم که می گوید: حدیث حق مر باشد
(غ576)
حق نان و نمک
اصطلاحی است در حق شناسی مخصوصا میان تاجیکان.
ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک
که هر سحر من و تو گشته ایم ازو مسرور
(غ1151)
حلالی خواستن (خاصه هنگام سفر)
هنگامی که به سفر روند یا به مقصد دیگری کسانی که مدتی با هم بوده اند، جداشوند، گویند: مرا حلال کنید. در هرات گویند: مرا بحل کنید و در هرات حلالی خواستن بحل داشتی و بحل داشتی کردن و بحل داشتی طلبیدن گویند. بعید به نظر می رسد که این واژه در هرات با ریشۀ امر هل: گذار (ازگذاشتن) ارتباطی داشته باشد.
نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
ازما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان
(غ1789)
حمله
بار، مرتبه دفعه. هنوز در زبان گفتار هرات معمول است
یک حملۀ دیگر همه در رقص در آییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
(غزل 646)
باده کشیدی و لیک در قدحت باقی است
حملۀ دیگر که اصل جرعۀ باقیست آن
(غ2058)
حوالی
در زبان گفتار بلخ و هرات حولی (در کتابت حویلی) به معنای خانه و منزل و حیاط است.
باغ است و بهار و سرو عالی
بیرون نرویم ازین حوالی
(2728)
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
(غ 2843)
حویج دیگ
آنچه که همراه گوشت در دیگ پزند. این کلمه با حوجخانه (حوایج خانه ) در هرات قابل مقایسه است.
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می زند که چنین است خوی دوست
(غ 442)
خارپشت
جانوری که در تهران جوجه تیغی گویند.
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
(غ1067)
خار سرتیز
کنایه از آدم زرنگ و بیدار. مثلی است در مورد جوان یا کودکی که نشانه های زرنگی و عقل و هوش فراوان داشته باشد: خاری که از زمین سرزند نیشش (سرش) تیز است.
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
(غ 730)
خاک بکف گیرد زر شود
این بیان در قالب دعایی مشهور است که پیران و بی نوایان در برابر خدمتی یا عطایی گویند: الهی خاک به دست بگیری، زر شود.
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ارچه که شب جوکارند
(775)
خانه بازآ
= به خانه باز آ
خانه بازآ عاشقا تو زوترک
عمر خود بی عاشقی باشد هبا
( غ 172)
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
خانه بان
میزبان.
که صورتهای دل چون میهمانند
که می آیند و من چون خانه بانم
(غ1519)
ما آفت جان عاشقانیم
نه خانه نشین و خانه بانیم
(غ1552)
خانه خانه
این شیوۀ بیان اکنون در رهنمایی مرغان به خانه و آشیانه معمول است. به مرغان که گویند: خانه خانه. همه به سوی خانه و آشیانه روان می شوند.
چو بیگاهست و باران خانه خانه
صلای جمله یاران خانه خانه
چو جغدان چند این محروم بودن
به گرداگرد ویران خانه خانه
(غ2345)
خانۀ خویش (خانی خویش)
در زبان گفتار به صورت عموم در حال اضافت حرکت یا فتحۀ آخر مضاف می افتد و تنها یاء که با بودن کسره با همزه نشان داده می شد، می ماند.
دیگران رفتند خانۀ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
(ت3464)
خانه روی
= به خانه روی
چون خانه روی ز خانهء ما
با آتش و با زبانهء ما
( غ 121)
خانه و سرا
سرا در زبان گفتار هرات معادل منزل و حیاط در زبان تهران و حویلی در کابل است. در این بیت هم منظور همان است. اما در زبان بلخ و کابل اکنون سرای معادل کاروانسرای قدیم است.
یارچون سنگدلان خانۀ مارا بشکست
تاکه هرخانه شکسته به سرایی برسد
(غ796)
خاوند و خاونده
خداوندگار و صاحب. قابل ذکراست که این کلمه به همین معنی اکنون در پشتو نیز موجود و مورد استعمال است. این کلمه به همین معنی در نامهای خاص در زبان هرات و دیگر نواحی خراسان بوده است ؛ مانند میر خواند و خواند میر و خاوندشاه.
آن خر بود که آید در بوستان دنیا
خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خر
تا ازخری رهی تو زان لطف و کبریایی
(غ2944)
نگویی کار دارم در پی کار
چه باشی بسته تو خاوندگاری
(غ2692)
خبّاز
در زبان رسمی مورد استعمال است ولی در زبان مردم بیشتر نانوا و نانبا گویند.
فلک از بهر عاشقان گردد
بهر عشقست گنبد دوّار
نه برای خباز و آهنگر
نی برای دروگر و عطار
(غ1158)
خراس
کارخانۀ روغنکشی که به نیروی چارپا گردد. پیشه ور این کار را خراسگر گویند.
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی
گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
(غ2938)
خراط
تراشندۀ چوب و آنکه از چوب آلات و ابزار تراشد. خرّاد نیز آمده است. در هرات هنوز کوچه ایست به نام کوچۀ خرّاطی که همۀ دوکانهای آن مربوط به همین پیشۀ خرّاطی یا خرادی است.
پس به خرّاط خویش را بسپار
تا یکی گو شوی اگر آنی
(غ3320)
گرفقیرند همه شیردل و زربخشند
این فقیران تراشنده همه خرّادند
(غ 783)
خر به خلاب ماندن
کنایه از سردرگمی و درماندگی است. اکنون هم خر به خلاو ماندن نیز گویند و هم گویند: مثل خر به گل ماند، خرواری (مانند خر) به گل ماند.
آن سواران تیز اندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب
(غ 315)
این هردو چنین و دل چنین تر
کز غم چو خراست در خلابی
(غ2738)
خرپشته
برآمده گی تپّه مانند گور.
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید
(غ683)
خرخشه
اضطراب، تشویش، خلجان خاطر.
این خواجهء پرخرخشه شد پرشکسته چون پشه
نالان ز عشق عایشه کابیضّ َ عینی من بکا
( غ 27 )
خر در چرخ
= ( خر بر بام بردن). اگرچه این مثل با این بیت تناسبی ندارد، مثلی است که گویند: خربربام بردن آسان است ولی فرودآوردنش دشوار.
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان برآن بالا چه کار
(غ1075)
خرَس
خراس، آسیایی که ، برای روغنکشی از دانه ها، به زور حیوان بگردد.
چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او
که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را
(غ 72)
خرما به بصره و زیره به کرمان
مثلی است معروف.
چه فضل و علم گردارم چو رو در عشق او دارم
به بصره چون کشم خرما به کرمان چون برم زیره
(غ3377)
خرمن ماه
هاله، خرگاه هم گویند. خرمن کردن ماه یعنی هاله بستن گرد ماه.
شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه
بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد
(غ 525)
در بیت زیر اشاره به عکس مقصود است یعنی در عرف چون ماه خرمن کند یا خرمن زند، فردای آن شب باران خواهد بارید:
چو خرمن کرد ماه ما برآن شد تا بسوزاند
چو پخته کرد جانها را به گرد خام می گردد
(غ564)
دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم برکوریّ دشمن
(غ 2120)
ورآن ماه دوصد گردون بناگه خرمنی کردی
طرب چون خوشه ها کردی چون خرمن بخندیدی
(غ 2525)
خرمنگه
محلی که خوشه های غله را خرمن کنند و در بیت منظور عطای خوشه چینی است.
برّه و خوشۀ گردون زبرای خورش است
تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
(غ795)
خشتک – ذیل تیریز یاد شد.
خشخاش خوردن
اعتیادی سست تر از افیون خوردن است؛ به این معنی که به جای شیرۀ تریاک میوۀ آن را که کوکنار یا خشخاش باشد می خورند. خشخاش را در هرات و نواحی خاشخاش و کوکنار را خوله نیز گویند.
خامش که ز شب خبر ندارد
آنکس که به روز خورد خشخاش
(غ1239)
خشک دماغ
بی حوصله و نابردبار. زودرنج.
می گویم و می کنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت و تکرار
(غ1049)
خشک شانه کردن
نوعی آزار و شکنجه مانند خشک تراشیدن سر. برای شانه کردن سر نخست موی را تر می کرده اند یا چرب می کرده اند. خشک شانه کردن سری که موی ژولیده دارد دردناک است.
بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار
مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
(غ2076)
خشکنانه و ترنانه
خشکنانه نانی که بدون نانخورش خورند و آن بیان بی نوایی است. و ترنانه نانی که نان خورش و حد اقل تریدی چون آبگوشت/ شوربا و مانند آن داشته باشد.
چون روز گردد می رود از بهر کسب و بهر کد
تا خشک نانۀ او شود از مشتری ترنانه ای
(غ2432)
خشکنانه تر کردن
به نوایی رسیدن.
روزۀ مریم مرا خوان مسیحیت نوا
تر کنم ا ز فرات تو امشب خشکنانه ای
(غ 2486)
خشمین
خشمین برآنکسی شو کزوی گزیرباشد.
یا غیرخاک پایش کس دستگیرباشد
(غ839)
مقضی تویی قاضی تویی مستقبل و ماضی تویی
خشمین تویی راضی تا چون نمایی دمبدم
(غ1384)
خطخوان
باسواد.
سوی شما نبشت او برروی بنده سطری
خطخوان کیَست اینجا کاین سطررا بخواند
(غ842)
شاگرد لوح جان شدم زین حرفها خط خوان شدم
کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش
(غ1213)
خط دادن
سند دادن، قول دادن، تعهد کردن. در برابر خط گرفتن نیز مصطلح است.
دم بدم خط می دهد جانها که نما بندۀ توایم
ای سراسربندگی عشق تو سلطانیی
(غ2810)
خفته ست پای تو
پایت بی حس شده، کرخت شده. در برخی لهجه ها گویند: خواب برده .
دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها
مگر خفته است پای تو تو بنداری نداری پا
(غ 54)
خفته وش
خواب برده، خواب آلود و ساده دل.
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
هرچند که بیهوشم درکار تو هشیارم
(غ1457)
خلاوه
خل، کالیوه، ساده، گول.
بخویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن
که اینت گوید گول است و آنت گوید دنگ
(غ1338)
خمره
خم کوچک یا کوزهء سفالین شکم بزرگ و سرفراخ
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمرهء افیونم زنهار سرم مگشا
(غ69)
هزار خمرۀ سرکه عسل شدست ازاو
که هست دلبر شیرین دوای خوی ترُش
(غ 1285)
درون خمرۀ عالم چو زنبوری همی گردم
مبین تو ناله ام تنها که خانۀ انگبین دارم
(غ1426)
خمیرمایه و فطیر
مثلی است که ازمایه خمیرآیه و بی مایه پتیر( که همان فطیر است)
بی آن خمیرمایه گرتو خمیرتن را
صدسال گرم داری، نانش فطیرباشد
(غ839)
منم که پختۀ عشقم نه خام و خام طمع
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
(غ 1747)
خنب
خم. در گویش دری و هم در تاجیکی اکنون هم چند واژۀ پایان یابنده با "م" را به همین صورت تلفظ می کنند؛ مانند سنب (سم)، دنب (دم)
مستان سبوشکستند برخنبها نشستند
یارب چه باده خوردند یارب چه مل چشیدند
(غ850)
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
(غ1135)
ای نان طلب درمن نگر والله که مستم بی خبر
من گرد خنبی گشته ام من شیرۀ افشرده ام
(غ1371)
اگر صد خنب سرکه درکشد او
نه تلخی بینی او را نی نزاری
(غ2690)
خنبیدن
تعظیم کردن، پشت خم دادن.
سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده نخنبد چکند
(غ835)
گرزانکه چوب خشکی جززاتشی نخنبی
ورزانکه شاخ سبزی آخر خمید باید
(غ858)
خندمین
خنداننده، خنده آور.
راح نما روح مرا تا که روح
خندد و گوید سخن خندمین
(غ2116)
خندۀ تو
غرض از آوردن این بیت نشان دادن تلفظ مضاف و مضاف الیه است در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای کشیدۀ ماقبل المکسور) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
خندۀ سربریان گشته
اشاره به دکانهای کله پزی که تا امروز در بلخ و کابل هست و کله هارا به گونه ای می چینند که گویا همه خندانند. قابل یادآوریست که حمید ماشوخیل شاعر زبان پشتو بیتی دارد که ترجمۀ آن تقریباً چنین می شود: فریب خنده ام را مخور؛ خنده ام به خندۀ سر بریان در دکان کله پزی می ماند.
گریانی و پرزهری باخلق چه با قهری
مانند سر بریان گشته که منم خندان
(غ1870)
خو
بیحاصل، هیچ، از حساب بیرون شده. اکنون وقتی که عددی را ترک کنند و هیچ انگارند و پس از آن بشمارند. مثلاً عدد ده را، گویند ده بخو.
گرصفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان بخوی
(غ2457)
خواری آنکه دویار دارد
این مثل به گونه های مختلف هنوز هست. گویند مردی که دوزن دارد شب در مسجد می خوابد. نیز مثلی است که برّۀ دو مادره گرسنه می ماند.
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تو رونیاری سوی پشت دار دیگر
(غ1085)
خوان سالار
آشپزباشی.
چه خوابهاست که می بینی ای دل مغرور
چه دیگها به تو پختست پیر خوانسالار
(غ1133)
خود
این کلمه با بد، خرد، صمد، و نمد هم قافیه آمده است که با گونۀ تلفظ تاجیکی قابل مقایسه است.
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
(غ 537)
در لهجه های افغانستان و تاجیکستان هنگام تلفظ برخی از واژه ها ، که در گویش تهران با ضمه ( پیش) تشخیص می گردد، از یک واول حد وسط استفاده می شود که بسیار همانند واولی است که در انگلیسی ( شوا) می گویند؛ این است که این خود در گویش
دیگران رفتند خانۀ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
(ت3464)
دایۀ میش -
با تلفظ دایی میش. ذیل خندۀ تو و بندۀ تو و زندۀ تو شرح داده شد.
یک صفت از لطف شه آنجا که پرده برگرفت
آب و آتش صلح کرد و گرگ دایۀ میش بود
(غ755)
سکون کانسوننت اول
توانا ( با سکون حرف اول)
همانند این تلفظ را تا کنون در مود خواهش و خواهر و مانند آنها شنیده و خوانده بودیم، که واو در این کلمات تلفظ می شود، اما اگر دقت شود، به علاوۀ روشنی تلفظ واو نوعی سکون در خ یعنی حرف پیش از واو احساس می شود. عین همین حالت در بعضی از واژه ها و فعلهای دیگر دیده می شود که یکی توانستن است. هرگاه به وزن عروضی دقت شود، این تلفظ به وضوح نمایان می شود. بسیاری از فعلها هم هنگامی که پیشینۀ استمرار و نفی می گیرند، نخستین حرف بی صدای آن ساکن می شود. این حالت در تلفّظ بدخشان و تاجیکستان بسیار روشن است. مثلاّ مکنه mekna ( به جای می کنه meekona= می کند) و مدوه medwa( به جای می دوهmeedawa= می دود) و مانند آن.
عقل پا برجای من چون دید شور بحر او
با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
(غ2807)
حذف یا در حالت مضارع از مصدر گفتن
گوَد
گوید.
جان سودا نعره زن، ها این بتان سیمبر
دل گـُو َد احسنت، عیش خوب بی پایان ما
( غ 148)
ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو
چون شمع تنت جان شد نی پیش و نه پس باشد
(غ 609)
افزودن ب در آخر کلمات مختوم به م و تبدیل میم به نون
دنب
دُم. زهی سلام که د ارد زنور دنب دراز
چنین بود چو کند کبریا سلام علیک
(غ1321)
خنب
خم. در گویش دری و هم در تاجیکی اکنون هم چند واژۀ پایان یابنده با "م" را به همین صورت تلفظ می کنند؛ مانند سنب (سم)، دنب (دم)
مستان سبوشکستند برخنبها نشستند
یارب چه باده خوردند یارب چه مُل چشیدند
(غ850)
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
حذف واو از مشتقات مصدر توانستن
تانستن
توانستن
هرکه بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
(غ815)
ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی
هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
(غ1113)
چون آینۀ رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
(غ1486)
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن
ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
(غ 2505)
مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد
نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری
(غ2555)
نمی تاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
(غ2698)
تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا
بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
(غ3129)
سکون کانسوننت اول فعل با آمدن بای مضارع
بکشدbekshad
بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.
گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد
امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
(غ2280)
نکنیم naknem
به سکون کاف که اکنون نیز مخصوصاً در بدخشان و در تاجیکستان به همین شیوه تلفظ می کنند.
نکنیم بر وزن هستیم ، و اگر با به ضمّ کاف بخوانیم، یک هجا به وزن افزوده می شود و شنونده و خواننده احساس اشکال در وزن می نماید.
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها
(غ 84)
افزودن الف در ابتدای کلماتی که با شین آغاز می شود:
اشکار: شکار
افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرّر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.
به حق آنکه این شیر حقیقی
چنین صید دلم کردست اشکار
(غ1048)
اشکسته بند: شکسته بند
هم شکننده توهم اشکسته بند
مرهم جان برسر اشکست نه
(غ 2422)
حذف اضافۀ به یا در حالت امر و گذشته
خانه بازآ
= به خانه باز آ
خانه بازآ عاشقا تو زوترک
عمر خود بی عاشقی باشد هبا
( غ 172)
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
عسس رفتیم
با حذف اضافه. یعنی نزد عسس رفتیم.
هرچه دزد چرخ از ما برده بود
شب عسس رفتیم و ازوی بستدیم
(غ 1669)
آمدن اضافۀ در و اندر و بر پس از اسم
اندر، در: بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی) می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.
آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز
آب سیاه در مرو: در آب سیاه مرو.
آینه در: در آینه
این جوال اندر
این باغ د ر: در این باغ
بر –
در گویش بلخ و بخارا و توابع ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.
آتش بر: برآتش
زمین بر می زنم: بر زمین می زنم
بام برا: بر بام آ
بام بر رو: بر بام رو
ساختن فعل حال استمرار با آوردن می بر سر فعل مضارع
می بروی
می روی، یا می خواهی بروی.
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی
بگو که چرا دیر دیر می آیی
(غ3097)
می بیفتی
می افتی، نیز: خواهی افتاد. گویند: می بیایه، یعنی خواهد آمد.
ازحیله خواب رفتی، هرسوی می بیفتی
والله که گربخسبی این باده برتو ریزم
(غ1697)
تقدیم پیشینۀ استمرار می بر جزء اول فعل مرکب
می برون آمد
برون می آمد. آوردن می استمرار در اول کلمه امروز نیز در لهجۀ بلخ و کابل معمول است. نیز گویند می بیاید، یعنی می آید و خواهد آمد.
لحظه لحظه می برون آمد زپرده شهریار
باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار
(غ1076
دیفتانگ (ا َو aw)به جای واو کشیده (اُوoo )
بلور belawr
به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
(غ 602)
بای تاکید در اول حالت نهی
بمبند
مبند. اکنون در کابل و بلخ نیز گویند: نببند
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
(غ 614)
خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید
کامروز حلالست ورا رازگشایی
(غ 2635)
بمترسان
نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
(غ 2874)
بمرو
مرو. نیز گویند: نبرو.
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس بمرو دور نیست
(غ 505)
بمشو
مشو. نیز گویند: نبشو.
بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری بن سبلت بچه مالی
(غ 2815)
بمگردان
مگردان. نیز گویند: نبگردان.
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من
( غ 2056)
بممانید
ممانید. نیز گویند: نبمانید.
مباش کاهل کین قافله روانه شدست
زقافله بممانید و زودبارکنید
(غ956)
بنپیچی
نپیچی. نیز گویند نبپیچی.
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات افندی
(غ 2630)
افزودن بای تاکید در حال نفی یا تحذیر
بنگرداند
نگرداند.
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند
(غ 615)
بنهشت
نهشت، نگذاشت
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
( غ 131)
حالت نهی با نهادن نـَ بر سر فعل امر
نبگذار
مگذار. نیز گویند: نبیا، یعنی میا. نبرو، یعنی مرو.
بگردان جام عشق ای شهره ساقی
نبگذار از وجودن هیچ باقی
(غ 3163)
تخفیف و اختصار - حذف الف در امر شخص دوم مفرد
بیست
بایست، توقف کن. در برخی از گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند
به برج دل رسیدی بیست اینجا
چو آن مه را بدیدی بیست اینجا
( غ 108)
افزودن نون درآخر کلمات مختوم به او
سون به جای سو
بی سون
بی سوی، بی سمت و جهت.
برفرق گرفت موج خونش
می برد ز هرسویی به بی سون
(غ1931)
گلون
گلو. رایج در بلخ و کابل و تاجیکستان. گویند: گلونش درد می کند. یا اینکه درد گلون دارد.
گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور
دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
(غ3088)
کاف تصغیر و تحبیب به صورتی که اکنون نیز معمول است
اندکک
بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک) و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).
مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم
زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری
(غ 2462)
انگشتک
بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)
ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک
در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی
صورت مفعولی با پیوستن ضمیر متصل مفعول در آخر فعل به جای مرا پیش از فعل
بردیم
مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته
(غ2397)
فعل مرکب به گونه ای که اکنون نیز معمول است
بسته کند
ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است؛ مثلاً گویند: غذای پخته کرده و لباس دوخته کرده.
آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند
حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا
( غ 21)
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما
( غ 45)
بندکن
ببند. نظیر بسته کن.
ناطقه را بند کن و جمع باش
گر نه ضمیر تو پریشان شود
(غ 1005)
حالت امر مردن به صورت بمـُر به جای بمیر به صورتی که اکنون نیز رایج است
بمُر
به ضمّ دوم یعنی بمیر.
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
(غ 758)
بمرم
بمیرم.
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
(غ1126) ... نه مانند شرر بمیرم.
آوردن را در آخر اسم به جای اضافت «به» در آغاز
ترا چه؟ به جای به تو چه
به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟
اگر عالم شود گریان تراچه؟
نظر کن در مه خندان و می رو
(غ2179)
صورت خاصی از حالت فاعلی و وصفی چنانکه اکنون نیز رایج است.
باشنده
ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت
برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد
(غ737)
گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
(غ 1393)
باشیده (بوده، مقیم بوده)
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
(غ1061)
قلب مضاف و مضاف الیه
دروازه برون
بیرون دروازه، بیرون در. دروازه در زبان کابل و بلخ مطلق به معنای در، چه در اتاق باشد و چه در دیگری. دروازه و کلکین همانست که در تهران درو پنجره گویند.
یاران بخبر بودند دروازه برون رفتند
من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم
(غ1471)
قدیم خانه
قدیم خانه - خانهء قدیم
ما نگریزیم ازین ملامت
زیرا که قدیم خانهء ماست
(غ 366)
صورتی خاص از صفت فاعلی
شناس
آشنا. گویند: شما از کی با او شناس شدید؟ من با او شناس نیستم.
تا نکنی شناس او از دل او قیاس او
او دگراست و تو دگر هان که قرابه نشکنی
(غ 2482)
شناسا
آشنا ( تاجیکان به اساس همین ترکیب فهما نیز گویند که به معنای مطلب ساده و زود یاب است که آسان دانسته و فهمیده شود)
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
( غ 68)
تبدیل دال به ت در جمع شخص دوم
دیدیت که تان همی نگارد
دیدید که شما را نقش می بندد
دیدیت که تان همی نگارد
دیگر چه خیال می نگارید؟
(غ718)
اختصار فعل با حذف کانسوننت
هیی
هستی. این فعل را در آثار پیر هرات دیده ام ولی اکنون سندی در دست ندارم که نشان دهم.
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
ازسر تو برون کن هی سودای گدایانه
(غ2321)
صفت فاعلی دوانه از دویدن
دوانه
دونده.
هردرد که او دوا ندارد
سوی دل خود دوانه دیدم
(غ1261)
عبارات و کلمات مذکور در کلیات شمس که بلخیان، کابلیان ، بدخشانیان و گروههای دیگری از دری زبانان و تاجیکان با آنها آشنایی بیشتری دارند:
آب آمد تیمم باطل شد، یا آب آمد تیمم برخاست
مثل معروف.
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
(غ 75)
آب از روغن گرفتن
کنایه از زرنگی و هشیاری. اکنون این کنایه و مثل به این صورت است: از ریگ روغن می گیرد؛ یعنی بسیار زرنگ و در عین حال مقتصد است.
دور از آبی تو چو روغن چوهمه او نشوی
چو شدی او پس ازآن آب ز روغن گیری
(غ3256)
آب بد را درمان چیست
کنایه از پاکی آب روان است که اگر ناپاکی هم در آن داخل شود، پاک گردد.
آب بد را چیست درمان باز درجیحون شدن
خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار
(غ1073)
آب برد
آن دوران گذشت. اکنون در افسوس و دریغ از گذشته و رسم گذشته گویند.
گفت وگوهای جهان را آب برد
وقت گفتنهای شاهنشاه شد
(غ832)
آب چندین ناودان آمیخته
چون باران بسیار تند ببارد گویند که ناودان ها بهم می خورد یا به هم می رسد؛ یعنی باران چنان شدّت دارد که آب ناودانهای بام شرقی و آب ناودانهای بام غربی ( یا شمالی و جنوبی) به هم می رسد. زیرا شدّت ریزش ریزش ناودان حالت عمودی آب ناودان را مایل می سازد و حتی حالت میلان را به حالت افقی نزدیک می کند. نگارنده این توصیف شدت باران و بهم خورد ناودانها را در کودکی مکرر از بزرگتران در هرات شنیده است.
آنچنان ابری نگر کاز فیض او
آب چندین ناودان آمیخته
(غ 2381)
آب در جگرنداشتن
کنایه از شدت بی نوایی (معنوی یا مادی) اکنون بیشتر به این صورت است که: آه در جگر ندارد.
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست
آب آنی که ندارد هیچ آبی در جگر
(غ1068)
هی طعنه زنی که برجگر آبت نیست
گربر جگرم نیست چه شد؟ برمژه هست
(ر239)
آب دریا تا به کعب
کنایه از قدرت داشتن در کاری و بیم نداشتن و پروانداشتن از خطری. اکنون مثل به این صورت نزدیک است که: جهان را اگر آب بگیرد مرغابی را تا بند پاست.
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه برزانوی تو
(غ 2225)
آبدست
وضو، در زبان پشتو نیز همین واژه به صورت اودس (awdas)به کارمی رود. به جای وضو و به جای آبدست، دست نماز نیزمی گویند. مثلاً گویند: می روم دست نماز بگیرم، یعنی وضو بگیرم.
جمال یار شد قبلۀ نمازم
زاشک رشک او شد آبدستم
(غ1497)
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد
(غ 686)
شمس الحق است رازم، تبریز شد نیازم
اوقبلۀ نمازم، او نور آبدستم
(غ1687)
آبدندان
آب دندان نخست به معنی ریق و آبی که در کنار دندان و درمجموع در دهان است. دیگر آب دندان نوعی شیرینی بسیار نرم و خوشمزه که ساختن و پختن آن از گذشته های دور در کابل و بلخ و هرات و دیگر نواحی خراسان رواج داشته و دارد و آن نوعی نانک شیرین یا کلوچه (کابل وبلخ: کـُلچه) است که از آرد نخود بریان و روغن زرد و شکر و گلاب و زعفران می سازند و می پزند. بسیار خوش خور و لطیف است و چون دردهان نهند آب شود و به جویدن نیازی ندارد.
شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
(غ1740
آبریز
مستراح.
به آبریز برد چونک خورد حلوا تن
به سوی عرش برد چونکه خورد جان حلوا
( غ 225)
آب زیر کاه
کنایه از فتنۀ نهفته و نیز فتنه گر نهفته؛ کسی که ظاهری آرام و سر به زیر دارد ولی در باطن، و چون فرصت یابد، سراپا شر و فتنه باشد.
هشدار که آب زیر کاهست
بحریست که زیر که به جوش است
( غ 380)
او به زیر کاه آب خفته است
پا منه گستاخ ورنی رفت سر
(غ1099)
آبـِست
باردار، حامله، آبستن. اکنون این واژه به جانور باردار اطلاق می شود؛ مثلاً گویند: این گاو آوست(آبست) است.
قناعت بین که نرّست و سبک رو
به طمع مادۀ آبست منگر
(غ1024)
منال ای دست ازین خنجر چو درکف آمدت گوهر
هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
(غ2918)
آب و سبزه و وجه حسن
این عبارت را برای آن آوردم که شرح آن را درنوجوانی از خطیب و واعظ نامور مرحوم شیخ محمد طاهر قندهاری شاگرد خاص مرحوم ادیب نیشابوری شنیدم. ایشان از باب امتحان معنای این بیت حافظ را پرسید:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
وین بحث با ثلاثۀ غسّاله می رود
و چون پاسخ برای آن مرحوم کافی و قانع کننده نبود، این بیت عربی را خواند:
ثلاثة یغسلن عن القلب حزن
الماء و النّبات و الوجه الحسن
هان ای صبای خوب خد کاندر رکابت می رود
آب روان و سبزه ها وزهرطرف وجه الحسن
(غ1801)
آتش خور
کنایه از دلیر و بی باک و هوشیار. امروز در بسیاری از مناطق افغانستان، در موردکسی که درکاری دلیر و پرکار و جسور باشد، گویند: آتش کپّه می کند یا آتش می خورد (کپّه کردن چیز نرم و آردمانندی را بر کف دست نهادن و به دهان انداختن).
آتش خوران ره به سر کوی منتظر
با مردمان زیرک ابله چه شسته ای
(غ 3002)
آتش زنه
همان است که امروز فندک و لایتر گویند و در قدیم چخماق می گفتندکه ترکی است.
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
(غ 2915)
آتشین پا
بسیار مشتاق ومنتظر برای رفتن جایی. گویند: آتش زیر پای اوست، یا آتش زیر پایش می سوزد.
شده ایم آتشین پا که رویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون بخانه هست او؟
(غ2212)
آچار
به معنای ترشی که دربسیاری از مناطق به کار می رود.
ترش دیدم جهانی را من از ترس
درآن دوشاب چون آچارگشتم
(غ1498)
آدمچه
آدمچه یعنی آدمیزاده، بچۀ آدم . گفتنی است که در شمال افغانستان واژۀ دخترچه معادل دختربچه در ایران نیز معمول است.
وانگه از پهلوی او وز پشت او
پر شوند آدمچگان اندر زمن
(غ 2006)
آس
آس به معنای اسب در زبان پشتو هست.
لایق پشت خر نباشی تو
تو به معنی به پشت آسانی
(غ3316)
آسیا به نوبت
مثلی است معروف که بسیار کاربرد دارد.
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم ازین طاحون
که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
(غ2502
آسیا و ناو و چرخ و سنگ و آرد
ناو، مجرا و وسیلۀ انتقال آب از جوی که چرخ را به حرکت می آورد.
اگر راهست آبی را درین ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردانست کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
(غ1901)
آش و نهادن رغیف بر سر آن
از قدیم رسم بوده وهست که بر روی کاسۀ آش یا قاب پلو یک نان گرم می نهند. بر روی ظرف پلو(برنج) این نان نازک است که آن را نان لواش گویند. باید افزود که در گویش تاجیکان، آش به معنای پلو است.
خوان و بزم هردو عالم نزد بزم شمس دین
چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف
(غ 1303)
آشنا
آشنا به دو معنی، معنی دوم شنا و آب بازی. در هرات آشنا کردن به معنی شناکردن و آب بازی کردن.
بحری بخودکشید و مرا آشنا ببرد
یک یک برد شمارا آنک مرا ببرد
(غ868)
آلاجق (آلاچق و آلاچیق)
نوعی خیمۀ ترکان، به شکلی که اکنون همانند آن را کلاه فرنگی گویند و در خراسان قدیم کلاه درویش می گفته اند.
درغیب جهان بیکران دیدم
آلاجق خود بدان جهان بردم
(غ1546)
آن سوی جهان
کنایه از جای دور؛ در هرات گویند: اوسردنیا (آن سر دنیا)
یارب این بوی خوش از روضۀ جان می آید
یا نسیمیست کزآن سوی جهان می آید
(غ806)
آموخته
عادت گرفته، خوکرده، خوگرفته.
با غمت آموخته ام، چشم ز خود دوخته ام
در جز تو چون نگرد؟ آنکه تو در وی نگری
(غ2462)
آن جایگاه
در زبان گفتار هرات و در تاجیکستان، مطلق به معنای آنجاست؛ و این جایگاه به معنای اینجا. مثلاً گویند که: اینجیگا چکار می کنی؟ ( اینجا چه می کنی؟) و کتاب اونجیگا نبود ( کتاب در آنجا نبود).
چونکه هستی را فکندی روح اندر روح بین
جوق و جوق و جمله فرد آنجایگه اجرام کو
(غ2207)
آن دیگرت
در بلخ و کابل گویند: اودِگِش (آن دیگرش)، یا او د ِگـِت (آن دیگرت).
ای مست ماه روی تو، استاره و گردون خوش
رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
(غ1215)
آونگ
آویزان.
مه گوید بی ز آفتابش
تا کی باشم ز چرخ آونگ
(غ1324)
زان رنگ چه بی رنگم، زان طرّه چو آونگم
زان شمع چو پروانه، یارب چه پریشانم
(غ1466)
ترکیب کلاونگ به معنی مصروف و درگیرموجود است که در ایران گلاویز گویند. البته گلاویز معنایی غیر از سرگرم و مصروف دارد و بیشتر درگیر معنی می دهد که درکابل و بلخ چنگاو گویند.
زان شده ام بسته و آونگ تو
کز تو شود چون شکر آونگ من
(غ 2117)
آیان
درحال آمدن، آینده. این صورت فاعلی بسیار معمول است تا حدی که از حالت فاعلی مصدر مرکب و فعل مرکب می سازند؛ مثلاً: پرسان کردن و گریان کردن، به معنای پرسیدن و گریه کردن.
می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گرباد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
(غ2134)
آیینه رند
آیینه تراش. رنده زدن یعنی تراشیدن و رنده از اسباب نجّاریست. نیز به کسی که نق بزند می گویند رنده می زند یا رنده نزن ( یعنی دلم را متراش) صیقل آیینه رند یعنی صیقلی که آیینه را، که در قدیم از آهن بود، می تراشید و جلا می داد.
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
(غ 2044)
ابا
خوراک پخته مانند آش و آبگوشت(شوربا) و مانند آن.
گونه ای از این واژه به صورت ترکیب، با اندکی تغییر، در آخر نام چند گونه پختنی باقی مانده است. البته شوربا به همان صورت و هم به صورت « شوروا» رایج است که در ایران آبگوشت گویند. مقصود از اندکی تغییر این است که «با» به تدریج به «آبه» تبدیل شده است؛ مانند ماشاوه (ماشابه= ماشبا؟)، سیراب= (سیربا؟)، مستاوه (مستابه= ماستبا؟)، پیاوه =(پیه آبه = اشکنه= پیه با؟)، نخوداو=نخوداب (نخودبا؟). در قدیم سکبا (سرکه با)، زیره با و جزآن نیز یاد شده است.
عاشقان را که جزاین عشق ابایی دگراست
کاسۀ کدیۀ ایشان به ابایی برسد
(غ795)
قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا
قومی دگر درعشقشان نان و ابا پاکوفته
(غ2276)
چون پشه ز خون خویش مستیم
از دیگ جگر دلا ابایی
(غ2766)
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشیی چو یکی قازغانیی
(غ 3003)
ابا و ترشی
دیگ توام خوشی دهم، چونک ابای خوش پزی
ور ترشی پزی ز من، هم ترشی برآوری
(غ 2478)
ارچلی
ارجل در زبان گفتار به معنای نامتجانس و گونه گون. هرجل نیز گویند.
بستگی این سماع هست، ز بیگانه ای
زارچلی جغدگشت، حلقه چو ویرانه ای
(غ 3024)
ازچه پهلو خاستی
اکنون چون کسی بهانه گیرد و یا مکرر تندخویی کند، گویند: ازکدام پهلو برخاستی؟
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
(2792)
از دل به دل رهیست
مثلی است کثیرالاستعمال ؛ گویند: دل به دل راه دارد.
از دل به دل برادر، گویند روزنیست
روزن مگیر، گیر که سوراخ سوزنی است
(غ 443)
از زحمت ما چونی
پرسش تعارف آمیز در برابر خدمت و محبت کسی.
ای خواجه سلامالیک از زحمت ما چونی
ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی
(غ2576) مصراغ نخست باید به همین صورت گفتار بلخ و کابل سلامالیک خوانده شود و گرنه ناموزون می گردد.
ای دلبر مه رویان از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
(غ3121)
از سایه گریزان بودن
در هرات گویند: از سایۀ خود می ترسد؛ یعنی که بزدل و بسیار ترسوست.
ز سایۀ خود گریزانم که نور از سایه پنهانست
قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد
(غ566)
از سر مرو
یعنی خشم مگیر و قهر مکن. ( مانند دیگ جوشان از سر مرو )
مهلتم ده خوش بخوش ازسر مرو
صبر کن تا سر بخارم اندکی
(غ2908) یعنی فرصت ده که کمی بیندیشم.
ازکاربرآمدن
بی استفاده شدن، بیکار و بیکاره شدن.
زبامداد چو افیون فضل او خوردیم
برون شدیم زعقل و برآمدیم از کار
(غ1141)
ازناگه
ناگهان.
ای آمده از ناگه، در خانۀ ما گفته
ای خواجۀ بازاری، تو هیچ مرا دیدی؟
؟(غ3126)
اشتر و مناره
کنایه از شدت بدنامی و رسوایی.
انگشت نما و شهره گشتم
چون اشتر بر سر مناره
(غ 2356)
اسپانخ
این واژه را در هرات اسپناج و در ایران اسفناج گویند اما در بلخ و کابل این کلمه جای خود را به «پالک» داده است. برخی هم سبزی پالک گویند همانگونه که سبزی اسفناج گفته می شود.
اسپانخ خویشم دان، با ترش پز و شیرین
باهرچه شدم پخته، تا با تو بپیوستم
(غ1450)
اُستـــا
دانسته و با تجربه، آموخته
غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می دهد
تا او در آن استا شود، شمشیر گیرد در غزا
(غ 27)
دودت نپزد کند سیاهت
در پختن، آتش است کاُستاست
(غ 371)
محترم داشتن استا:
اگرشان متهم داری، بمانی بند بیماری
کسی برخورد از ا ُستا، که او را محترم دارد
(غ565)
اشتاب
شتاب. این واژه به صورت (اشتاو) در همه لهجه های گفتار هرات رایج است. اشتاو کردن به معنای شتاب کردن و اشتاو داشتن به معنای شتاب داشتن و اشتاوی یعنی عاجل و فوری.
بار دگر آن آب به دولاب در آمد
وان چرخۀ گردنده در اشتاب درآمد
(غزل 645)
اشتاب مکن آهسته ترک
ای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرا
اینست تک کاهلتر من
(غ2092)
لیک تو اشتاب کم کن صبر کن
گرچه فرمودست کانسان العجول
(ت3465)
اشترصراحی گردنا
داستان شتر دراز گردن را در شرح نخستین شعر جبلی غرجستانی نقل می کنند. معلوم می شود که این ترانه گونه در عصر مولانا معروف بوده است. روایت زمزمۀ این بیت یا ترانه توسط جبلی غرجستانی هروی شاعر سدۀ ششم را حمدالله مستوفی تذکره نگار اواخر سدۀ هفتم و اوائل سدۀ هشتم نقل کرده است. و معلوم نیست که او این بیت را در غزل مولانا دیده بوده باشد. ترانه را حمدالله مستوفی به این صورت نقل کرده است:
اشتر صراحی گردنا - دانم چه خواهی کردنا - گردن درازی می کنی - پنبه بخواهی خوردنا
شعر مولانا:
پیش به سجده می شدم، پشت خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب، گفت: درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا، بین که چه خواهی کردنا،
گردن دراز کرده ای، پنبه بخواهی خوردنا
(غ 49)
اشکار
افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.
به حق آنکه این شیر حقیقی
چنین صید دلم کردست اشکار
(غ1048)
اشکسته بند (بنگرید ذیل اشکار)
هم شکننده تواشکسته بند
مرهم جان برسر اشکست نه
(غ 2422)
اشک و مشک
مثل: اشکش در مشکش است.
چشم خود را شسته عارف بیست سال
مشک مشک آورده از اشک روان
(غ2022)
اگر گل بر سرت است مشوی
مثل است؛ کنایه از این که بشتاب و درنگ مکن. همانند آنکه اگر جام آبی در دست داری منوش و بر زمین نه و بیا. گل بر سر داشتن مربوط به رسم قدیم است که به جای صابون و شامپو برای شستن سر از نوعی گل استفاده می شد که به آن گل ِ سرشوی می گفتند. این رسم هنوز در برخی از مناطق افغانستان معمول است و کسانی که سر را با گل سرشوی می شویند موی خوب و انبوه دارند.
اگر گل بر سرستت تا نشویی
بیا و بشکفان گلزار ما را
(غ 104)
اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا
وگر به خار رسد پا به کندنش منشین
(غ2084)
این قطعه از متقدمین به یادم است که اشاره به همین گل و همچشمی آن با گـُل است:
گـِلی خوشبوی در حمّام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیـری؟
که از بوی دلاویز تو مســـــــتم
بگفتـا من گـِلی ناچیــــــز بودم
ولیکن مدّتـی با گـُل نشـــــــستم
کمال همنشـین در من اثر کرد
وگر نه من همان خاکم که هستم
اغل
این واژه در بلخ وکابل به همین صورت، اما بیشتر به صورت آغل، به معنای اصطبل و جای خوابیدن گوسفند و گاو و مانند آنها در صحرا، به کار می رود. اما درهرات به جای آغل و اصطبل کلمۀ قـَبـَل یا غـَبـَل را به کار می برند.
غم مخورید هر شتر، ره نبرد بدین اغل
ورچه کنند عف عفی، غم نخوریم ما ز عف
(غ 1301)
هرکه درآید که منم، برسرشاخش بزنم
کین حرم عشق بود، ای حیوان نیست اغل
(غ1335)
اقنجی
ظاهراً همانست که به صورت akinji و akinci می نویسند، و به معنای سوار و سپاهی است.
ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده
سر از تربه برون آرد بکوبد پا کند تحسین
(غ1857)
اگر مگر
لیت و لعل، برای نپذیرفتن کاری یا سخنی دلیل آوردن. مثلی منظوم و عامیانه نیز در مورد هست :
اگر را با مگر تزویج سازند
ازان فرزندی آید کاشکی نام
از تو زدن تیغ تیز، وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا، نی اگرم نی مگر
(غ1126)
اگرنه
اگرنه به همین صورت به جای وگرنه فراوان به کار می رود. گاه گویند: اگر نه که، که آن نیز مانند وگرنه است.
زمن ای ساقی مردان، نفسی روی مگردان
دل من مشکن اگرنه، قدح و شیشه شکستم
(غ1604)
امیرآب
افسر مسوول آبیاری شهر و روستا. بیشتر به صورت میراو تلفّظ می شود.
چون بشوی سیر ازین آب شور
چونکه امیرآب دوصد کوثری
(ت3472)
اندازۀ خود را بدان
مانند حد خود را بشناس. نظیر مثلی و کنایه ای است که گویند: ایاس! حدّ خود را بشناس.
اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی ازخارمن؟
(غ1797)
اندر، در: بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی) می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.
آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز
اندر آبی که بدو زنده شد آب
خویش را آب در انداز میا
(غ 182)
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانکه اندیشه چو زنبور بود، من عورم
(غ1629)
آب سیاه در مرو
در آب سیاه مرو.
پنبه ز گوش دور کن یانگ نجات می رسد
آب سیاه در مرو کاب حیات می رسد
(غ551)
آینه در: در آینه
آینه کیست تا ترا در دل خویش جا دهد
ای صنما به جان تو کاینه در تو ننگری
(غ 2489) یعنی قسمت می دهم که در آینه ننگری
این جوال اندر : در این جوال
بدین خواری و خفریقی، غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی، چرایی این جوال اندر
(غ1025)... چرا اندر این جوالی
این باغ د ر: در این باغ
دل می گوید که نقد این باغ دریم
امروز چریدیم و به شب هم بچریم
(ر1232) نقد در این باغیم، حال در این باغیم.
بازاردر: در بازار جهان
این سرچو کدو برسر وین دلق تن من
بازار جهان در بکی مانم بکی مانم
(غ1486) ... در بازار جهان به کی می مانم
باغ خدایی درآ: در باغ خدایی آی
ای رخ خندان تو، مایۀ صد گلستان
باغ خدایی درآ، خاربده، گل ستان
(غ2063
بحر اندر: اندر بحر
چون نیی بحری تو بحر اندر مشو
قصد موج و غرّۀ دریا مکن
(غ2018)
تبریزدر: در تبریز
کزشراب جان من روید همی تبریز در
لاله ها و گلبنان برشیوۀ رخسار من
(غ 1971) ... در تبریز همی روید
جوش در رو، یعنی در جوش رو= بجوش، می جوش
ای شاه عقل پرور مانند شیر مادر
ای شیر جوش در رو جان پدر برقص آ
(غ 189)
جهان اندر
جهان اندر گشاده شد جهانی
که وصف او نیاید در زبانی
(ت 3401)
چرخ در: در چرخ
مه ما نیست منوّر، تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو برچرخ برآیی
(غ2824)... تو مگر در چرخ آیی
حلقه درآ : در حلقه آی
حلقه درآ روی باز، برهمه خوبان بتاز
سجده کنم در نماز روی تو را همچنین
ای صنم خوش سخن، حلقه درآ رقص کن
عشق نگردد کهن، حق خدا همچنین
(غ 2069)
خانه درآ: درخانه آ
بیش مکن همچنان، خانه درآ همچنین
ای ز تو روشن شده، صحن و سرا همچنین
(غ2069)
ای تو نگار خانگی خانه درآ ازاین سفر
پستۀ لعل برگشا تا نشود گران شکر
(غ1020)
خرابات بتان در : درخرابات بتان
خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد
همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه
(غ 2297)
خرگه اندر: اندر خرگه
چون راه رفتنی است توقف هلاکتست
چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ
(غ 201)
دریا درافتی -در دریا افتی
اگر دریا درافتی ای منافق
ززشتی کی خورد مار و نهنگت ؟
(غ 361)
دل سجده در افتاده ، یعنی دل در سجده افتاده
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
( غ 85 )
دوغ در:در دوغ
چو تو سیمرغ روح را، بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد، بگه امتحان تو
(غ 2257) ... چون مگس در دوغ افتد
راه در آرد
در راه آرد، به راه آرد
از جهت ره زدن، راه درآرد مرا
تا به کف رهزنان، باز سپارد مرا
(غ 208)
رقص در آر: در رقص آر
یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص در آر استن حنــّانه را
(غ 256)
رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را
وان کرم فراخ را بازگشای تو بتو
(غ2159)
زمین در: درزمین
چه بود باطن کبکی، که دل باز نداند
چه حبوبست زمین در، که ز چرخست نهانی
(غ 2816)
صندوق عالم اندر: اندرصندوق عالم
صندوق در: درصندوق
شیریست پورآدم صندوق عالم اندر
صندوق درشدست او بیمارمی نماید
(غ859) پسر آدم شیریست اندر صندوق عالم
طلب در: در طلب
همه سوارو پیاده طلب درافتادند
به جدّو جهد نه چون تو که سست افتادی
(غ3103) در طلب افتادند
عشق در: در عشق
آنکه بالایی گزیند، پست باشد عشق در
آنکه پستی را گزید از مجلس سامیست آن
(غ1976) ... در عشق پست باشد
فراق اندر : اندر فراق
بود عاشق فراق اندر، چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی، فراغت دارد از اسما
( 64) عاشق اندر فراق مانند اسمی خالی از معنی است
قلزم اندر:اندر قلزم
چو جوهر قلزم اندر شد، نه پنهان گشت و نه تر شد
ز قلزم آتشی برشد، درو هم لا و هم الا
(غ65) چون جوهر اندر قلزم شد
قمارخانه درآ: در قمارخانه آ
بیا که دانه لطیف است رو ز دام مترس
قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
(غ1214)
کشتی نوح اندرآ: اندر کشتی نوح آ
بحر اگر شود جهان، کشتی نوح اندر آ
کشتی نوح کی بود، سخرۀ غرقه و تلف
(غ1301)
کمین در :در کمین
صرّاف کمین در است و آن دزد
از کیسه درم برد، نترسد
(703)
گریه در: در گریه
گفتمش چونی دلا؟ او گریه درشد های های
ازفراق ماهروی همنشان همنشین
(غ1973) ... در گریه شد، به گریه شد، به گریه افتاد
مجلس خاص اندر
مجلس خاص اندرآ و عام را وادان زخاص
ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام
(غ1583)
مقعد صدق اندرآ: اندر مقعد صدق آ
خیز برآسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقعد صدق اندر آ خدمت آن ستانه کن
(غ1821)
میخانه در: در میخانه
روزی تو مرا بینی، میخانه در افتاده
دستار گروکرده، بیزار ز سجّاده
(غ 2324) روزی تو مرا بینی در میخانه افتاده
اندکک
بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک) و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).
مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم
زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری
(غ 2462)
انگشتک
بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)
ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک
در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی
(غ2564) ...بشکن بزن ، مشکه بزن
انگوربخور از باغ مپرس
نظیر خربوزه بخور ترا به پالیزچه کار.
مثل شدست که انگورخورزباغ مپرس
که حق زسنگ دوصد چشمۀ رضا سازد
(غ909)
او از کجا شیر از کجا
در غرابت و بی تناسبی و نا همجنسی و نا همگونی گویند
بر خوان شیران یک شبی، بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی، او از کجا شیر از کجا
(غ 10)
ایزار
اکنون مطلق به معنای شلوار و پایجامه. با یای مجهول تلفظ می شود؛ مانند ازار.
می فروشیست سیه کار وهمه عورشدیم
پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید
(غ802)
چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با ایزار می رو
(غ 2178) این مثل هنوز رایج است که از وارخطایی (دستپاچگی) ازار را ( به جای دستار) بر سر کرد
اینچنین کردن (دیداری - ویژول)
این بیان بسیار جالب است و تمثیلی است. یعنی افزون بر بیان، به تمثیل و حرکت نیز نیاز است وگرنه معنی و مقصود مفهوم نمی گردد. گونه های دیگری نیز از این بیان هست که هریک در مورد خویش آمده است و این بیان در کابل و بلخ و دیگر مناطق فراوان کاربرد دارد. ( ایتو (این طور، ایدون) می کند. از او پرسیدم، ایتو کرد).
لابه کنم که هی بیا، درده بانگ الصلا
او کتف اینچنین کند، که بدرونه خوشترم
(غ1402) ... شانه اش را به گونه ای می جنبانید که نشان می داد در اندرون ماندن را خوش تر می دانست.
بدر کردن
بیرون کردن و بدل کردن .
آن یار همانست اگر جامه دگر شد
آن جامه بدر کرد و دگربار بر آمد
(غ 639)
با
باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً هنگام خدا حافظی به مهمان گویند: با بیایید = باز بیایید
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
(غ 10) ... پاینده باد
با
غذای پخته؛ مانند شوربا و زیره با و مانند آن. ذیل ابا یاد شد.
چو میر خوان توام ترش بنهم و شیرین
که هرکسی بخورد بای خود ز خوان کبار
(غ1137) هرکس خورش دلخواه خود را می خورد
باجدار
مالیه چی، مالیه ستان. هنوز باجدار و باجگاه واژه های آشنا ست و حتی مواضعی به نام باجگاه هست.
برقنطره بست باجدارم
از بهر عبور ده جوازم
(غ1565) باچدار، یعنی مأمور سر مرز که باج می ستاند، مرا برچوب یا پل بسته است
باددادن
معادل دم دادن. کسی را با سخنی نادرست مشغول ساختن و فریفتن. اکنون برابر و به جای آن واژۀ گپ دادن به کار می رود. مرا گپ مده یعنی مرا با سخن خویش مفریب. در هرات گویند به گپ گرفت، یعنی مرا به سخن مشغول ساخت.
گفت که اینک نشان، دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد، آن دغل کژنشان
(غ2059)
بادنجان و سیر و سرکه
کنایه از شباهت خوی و عادت همنشینان. بادنجان ( ایضاً بادمجان) را خراسانیان از قدیم برای ساختن ترشی به کار می برده اند و به کار می برند، که سیر و سرکه از لوازم ساختن ترشی بادنجان بوده است. نیز برای خوشمزه ساختن و کاستن زیان آن در پختن بادنجان سیر و سرکه می افزوده اند و می افزایند.
بعد پرخوردن چه باشد؟ خواب غفلت یا حدث
یار بادنجان چه باشد؟ سرکه باشد یا که سیر
(غ1071)
بارانی به بورانی
همانند این عبارت اکنون مثلی است که گویند: لتی به لوتی می ارزد؛ یعنی لقمه ای خوشمزه یا غذایی کافی به کتکی می ارزد.
چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد
گران نباشد بارانیی به بورانی
(غ3093)
بار زبان
نه تنها در طب قدیم، بلکه اکنون در میان مردم اگر به کسی گمان تب ببرند زبانش را نگاه می کنند. اگر بار داشت، یعنی لایۀ سفیدی روی زبانش نشسته باشد، گویند زبانش بار دارد و این نشانۀ تب است.
زهجرانش زبانم بار دارد
وگرنه سرّ عشقش دفتر ستی
(غ3153) تب دارم و قدرت بیان ندارم
بارکده
محلی که در آن بار و سنگینی و گرانی است.
دف دریدست طرب را به خدایی دف او
مجلس یارکده بی دم او بارکده ست
(غ 411)
باره – برون باره و درون باره
حصار و دیوار ضخیم شهر. این اسم و مسمی هنوز در بسیاری از شهرها موجود است؛ مثلاً در هرات گویند: سر باره، پشت باره، کوچۀ باره.
از درون بارۀ این عقل خود مارا مجو
زانکه در صحرای عشقش ما برون باره ایم
(غ 1594) یعنی بیرون شهریم
بارنامه
پروانه و جواز، اکنون بیشتر این واژه برای پروانۀ عبور اموال تجاری و بار به کار می رود.
روز مطلق کن شب تاریک را
بارنامۀ پاسبان را برشکن
(غ2011)
بازوجهیدن
نشانۀ شادی کردن؟ تفأّل در پریدن چشم راست و چپ و اعضای بدن هنوز میان مردم رایج است.
چشم چپم می پرد، بازوی من می جهد
شاید اگرجان من، دیگ هوسها پزد
(غ897)
بازی خوردن
فریب خوردن؛ بازی دادن: فریب دادن، گول زدن.
بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی
(غ 2700)
باش
امروز بیشتر با کلمۀ بود به کار می رود. بود و باش یعنی اقامت. باشش نیز گویند.
یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری
(غ 2525)
باشنده
ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت
برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد
(غ737)
گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن
گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم
(غ 1393)
باشیده (بوده، مقیم بوده)
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
(غ1061)
بالادو
به سرعت بالا رونده. کسی که به تندی از زینه/ پله بالا رود، گویند: بالا دوید. در حالت امر گویند: بالا دو!
خود را و دوستان را ایثاربخش ازانک
بالادو است حرص تو بی پای چون کدو
(غ2237)
بانمک
کسی که آنی دارد. جذّاب، دلکش
چون دید مرا بخرید مرا
آن کان نمک زان بانمکم
(غ1749)
با همه پلاس با من هم پلاس
مثل است برای کسی که در برابر آموزندۀ فنی، آن فن را به کار گیرد. با آموزندۀ نیرنگی نیرنگ باختن. گویند یکی وام داشت و نمی توانست یا نمی خواست آن وام را بپردازد. دوستی زرنگ داشت و این مهم را با او درمیان نهاد. او گفت هروقت که آن صاحب پول وام خویش باز خواهد، بگو: پلاس! و بار دیگر و بار دیگر هم در جوابش بگو: پلاس! وامدار چنین کرد و بینوا صاحب پول گمان کرد که او دیوانه و بیمار است و از حق خویش درگذشت. مدتی بعد این مرد از همین دوست و معلم خویش پولی به قرض گرفت و چون دیری گذشت و مرد پول خویش بازپس خواست، او در جواب گفت پلاس: آموزگار بر او خندید و گفت: با همه پلاس با صاحب پلاس هم پلاس؟ یا با همه پلاس، با ما هم پلاس؟
در روایت دیگر، به جای واژۀ پلاس «پنج» گویند؛ یعنی هرگاه که صاحب پول حق خویش می خواست وامدار دست خویش را می گشود و پنج انگشت خویش در برابر حقدار می گرفت و می گفت: پنج!!! و چون نوبت این نیرنگبازی به خود آموزگار رسید، گفت: با همه پنج، با صاحب پنج هم پنج؟
با همگان پلاس و کم، با چو منی پلاس هم؟
خاصبک نهان منم، راز ز من نهان کنی؟
(غ2465)
با جمله پلاس خوش نباشد
آن عهد پلاس را وفاکو؟
(غ2194)
بجه
بگریز. واژه های جستن و جهاندن در بخشهایی از خراسان عمومیت دارد.
گر عسس خرد تورا منع کند ازین روش
حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
(غ1821) یعنی تدبیری کن و از پیش او بگریز
بختور
بختیار و خوشبخت. این واژه در نامگذاری نیز بسیار به کار می رود و بختور را بیشتر برای دختران نام می نهند.
حال شما دی همگان دیده اند
کن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بختور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر
(غ1170)
بخش کردن
تقسیم کردن.
امروز بت خندان، می بخش کند خنده
عالم همه خندان شد، بگذشت زحد خنده
(غ 2316)
بر –
در گویش بلخ و بخارا و توابع ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.
آتش بر
دوطشت آورد آن دلبر یکی زآتش یکی پر زر
چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی
(غ 2523) یعنی اگر برآتش زنی بردی و اگر برزر زنی باختی
زمین بر می زنم
بر زمین می زنم
بر گرد ماهش می تنم، بی لب سلامش می کنم
خود را زمین بر می زنم زان پیش کو گوید صلا
(غ 5) خود را برزمین می زنم
بام برا
بر بام آ
یک نفسی بام برآ ای صنم
رقص در آر استن حنــّانه را
(غ 256) بربام برآ و در رقص آر
هرکه ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین
هر که زماه گویدت، بام برآ که همچنین
(غ 1826)
بام بر رو
بر بام رو
دیوار گوش دارد، آهسته تر سخن گو
ای عقل بام بر رو، ای دل بگیر در را
( غ 194)
پای بر
برپای
شحنه را چاه زنخ زندان ماست
تا نهم زنجیر زلفش پای بر
(غ1100) تا زنجیر زلف برپایش نهم
خوان بر
برخوان
چه خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند
مثال نان مدد جان شوی و جان باشی
(غ3090) چو بر خوان آیی و ...
طاق بر
برطاق
امروز نیم ملول شادم
غم را همه طاق برنهادم
(غ1577) برطاق نهادم
کوه صفا برآ
بر کوه صفا بر آی
کوه صفا بر آ به سر کوه رخ ببیت
تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
( غ 199)
ربض شهر برآمد
بر ربض شهر آمد
حشم عشق در آمد، ربض شهر برآمد
هله ای یار قلندر، بشنو طبل ملامت
(غ 405)
همین گونه « در » گاهی پس از اسم می آید. این کار برد امروز هم در بسیاری از لهجه های دری و بخارایی وجود دارد. مثال
ها ذیل اندر یاد شده است اندر
بدرگ
بد گهر، بد اصل
خاک لعنت برسر افسوس دارد بدرگی
کو کند از خاکساری درهم این هنجار من
(غ 1971)
برات
حواله. امروز در مثلها و کنایات نیز به کار می رود؛ مثلاً گویند: برات آوردی؟ یعنی حکم پرداخت و اخذ و جلب داری؟ سند داری؟ حواله داری؟
چونکه ز مطلوب رسیدت برات
گشت نهان از نظر تو صفات
(ت3482)
برجه
حالت امر از برجستن. در محاوره گویند: ورجه.
من خاک دژم بودم، در کتم عدم بودم
آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه
(غ 2330)
اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو
وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی
(غ 2499)
برجه که بهار زد صلایی
در باغ خرام چون صبایی
(غ2735)
بر خر سوار است و گوید خرم کو؟ یا برخرنشسته است گوید: خرم کو؟
مثل است برای کسی که چیزی را دارد و می جوید و یا دارد و نمی داند.
تو آن مردی که او بر خر نشستست
همی پرسد ز خر این را و آن را
( غ100)
بردابرد
چوبردابرد حسنش دید جانم
برفت آن های و هویم ماند آهی
(غ3186) ماند آهی، قیاس کنید با «آه در جگر نداشتن»
برداشت
نقدی از حساب برداشتن. این اصطلاح هم در ادارات و هم در زبان عوام رایج است.
ورنهادی که تو کنی برداشت
خوش بود چون همه مراد تویی
(غ3232)
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
(ر461)
بردیم
مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته
(غ2397)
برزدن
بهم خوردن تنۀ دو نفر، مخصوصاً پهلوهای شان هنگامی که از برابر هم می گذرند. تنه زدن
بحر کرم تویی مرا، از کف خود بده نوا
باغ ارم تویی مها، بر بر من بزن بری
(غ 2490)
برسری
بعلاوه، افزون برآن. امروز هم برسری گویند و هم (درزبان گفتار) ورسره.
این دل دهد دردلبری، جان هم سپارد برسری
وان صرفه جو چون مشتری، اندر بها آویخته
(غ 2275)
چون به سر کوچۀ عشق آمدم
دل بشد و من بشدم برسری
(غ3295)
بروت مالیدن
کنایه از زور خویش را نشان دادن.
زبهر قهر جان لوت خوارم
بمالیده چو جلاّدان بروتی
(غ2649)
بریانی
پخته و کباب. امروز این اصطلاح بیشتر در هند رایج است و گونه ای از برنج را که با گوشت پخته شود بریانی گویند.
جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل
می کند عجل سمین را از کرم بریانیی
(غ2809)
بریدن خربزه
برای صرف خربزه برخی واژۀ بریدن، گروهی کشتن بعضی شکستن و عدّه ای هم پاره کردن را به کاربرند. خربزه را بکش. خربزه را پاره کن. خربزه را بشکن و خربزه را ببر.
جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند
بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای
(غ3017)
بسته کند
ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است.
آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند
حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا
( غ 21)
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما
( غ 45)
بغل زدن
آغوش وا کردن، در آغوش گرفتن. هرچند که در این بیت شاید مقصود معنای دیگری باشد.
می چو درو عمل کند رقص کند بغل زند
زانک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
(غ 2495)
بغلطاق
گونه ای از پوشاک.
تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی
قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی
(ت3366)
بغلها
زیر شانه ها، زیر بازوها. بازوها.
بغلهایت بگیرم همچو پیران
چو طفلانت نهم گاهی به گردن
(غ1908)
بق بق سگ
وق وق.
منکراست و روسیه، ملعون و مردود ابد
از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند
(غ738)
بکشد
بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.
گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد
امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
(غ2280)
بلور
به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
(غ 602)
بمبند
مبند. برخی گویند: نببند
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
(غ 614)
خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید
کامروز حلالست ورا رازگشایی
(غ 2635)
بمترسان
نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان
که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
(غ 2874)
بمُر
به ضمّ دوم یعنی بمیر.
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
(غ 758)
بمرم
بمیرم.
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
(غ1126) ... نه مانند شرر بمیرم.
بمرو
مرو. نیز گویند: نبرو.
نی غلطم در طلب جان جان
پیش میا پس بمرو دور نیست
(غ 505)
بمشو
مشو. نیز گویند: نبشو.
بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری بن سبلت بچه مالی
(غ 2815)
بمگردان
مگردان. نیز گویند: نبگردان.
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من
( غ 2056)
بممانید
ممانید. نیز گویند: نبمانید.
مباش کاهل کین قافله روانه شدست
زقافله بممانید و زودبارکنید
(غ956)
بنّا
معمار
صدهزاران بنا و یک بنّا
رنگ جامه هزار و یک صبّاغ
(غ 1300)
بنپیچی
نپیچی. نیز گویند نبپیچی.
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات افندی
(غ 2630)
بند تره
اگرچه اکنون تره را در افغانستان گندنا گویند و تره نام خیار شنبر یا چنبرخیار است اما سخن بر سر بند است که از قدیم رسم است که تره یا گندنا و تراتیزک یا شاهی و در هرات طرخون را به دسته های کوچک می فروشند و هردسته گندنا یا سبزیهای دیگر بندی برکمر بسته دارد و آن بند نیز نوعی گیاه است.
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره
دلا ملرز چو برگ ار ازین گلستانی
(غ3093)
بندکن
ببند. نظیر بسته کن.
ناطقه را بند کن و جمع باش
گر نه ضمیر تو پریشان شود
(غ 1005)
بندۀ تو
غرض از آوردن این بیت نشان دادن تلفظ مضاف و مضاف الیه است در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای کشیدۀ ماقبل المکسور) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
بندی
دربند، محبوس، زندانی. چنانکه زندان را بندیخانه گویند.
یک خانه پرزمستان مستان نورسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
(غ850)
بَــنگ
شاهدانه، تخم حشیش
اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود
هر عقل، زیرا رُسته شد در سبزه زارت بنگها
( غ 22)
بنگرداند
نگرداند.
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند
(غ 615)
بنهشت
نهشت، نگذاشت.
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
( غ 131)
بو بردن و بوی بردن
دانستن، گمان بردن.
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد
( غ 704)
برسر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان برآن بالا چه کار
(غ1075)
گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور
دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
(غ3088)
تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم
کلند عشق دردستم به گرد کان همی گردم
(غ1423)
بورانی
خوراکی که با روغن پخته شود، یعنی در مقدمۀ پختن با روغن سرخ شود؛ مثلاً بادنجان بورانی یا بورانی بادنجان، بورانی کدو و مانند آن. قابل یادآوری است که خوراک دیگری که جزء مهم آن را خمیر می سازد به نام بولانی یاد می شود.
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مرمرا
بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
(غ2809)
می جوشیده براین سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
(غ 2881)
بوزینه و نجّاری
به کنایه در مورد کسی گویند که در کاری وارد نباشد و به آن پردازد و لاجرم خود را رسوا کند. اشاره است به داستان بوزینه ای که از به تقلید از نجار در غیاب او به شغل او پرداخت و در نتیجه اندام او در شگاف تخته گرفتار شد.
کار بوزینه نبودست فن نجاری
دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
(غ 2867)
بوسه بر
بوسه ربا، بوسه گیر.
لب بوسه بر شد جفت شکر شد
خود تشنه تر شد قم فاسقنیها
( غ 266)
بو گیر
نشانی گیر، به دلیل دریاب.
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد
(غ 700)
بوم
بوف، جغد.
به دام عشق مرغان شگرفند
به بومی که زدامش رست منگر
(غ 1044)
ای دل پرّان من تا کی ازین ویران تن
گر تو بازی برپر آنجا ور تو خود بومی بگو
(غ 2209)
بوی بردن بو بردن
بی آبی
رسوایی، بی اعتباری.
بی آبی خویش جمله دیدند
هرکز تو نه سرفراز آمد
(غ709)
بیخ کندن
بیچاره و بی نوا ساختن.
عزیزا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را بیخم بکندی
(غ 2651)
بیست
بایست، توقف کن. در گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند
به برج دل رسیدی بیست اینجا
چون آن مه را بدیدی بیست اینجا
( غ 108)
بیرون شو
راه خروجی، بدررفت نیز گویند.
یکی دستش چو قبض آمد، یکی دستش چو بسط آمد
نداری زین دو بیرون شو، گه باش و سفر باری
(غ 2525)
بی سون
بی سوی، بی سمت و جهت.
برفرق گرفت موج خونش
می برد ز هرسویی به بی سون
(غ 1931)
بیگار
کار مفت.
هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود
به هردمی زشما خفیه تر چه بی هنرید
(غ954)
بیگارکشی
کسی را به کاری مفت به نفع خویش واداشتن.
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کانجا همی کشیدی بیگار تا بگردن
(غ2028)
نه گاوی که کشی بیگار گردون
برآن بالای گردون شو که بودی
(غ2663)
بیگاه
دیر وقت. شام؛ در برابر پگاه که بامداد است.
ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
(غ1447)
بیگاه خیز
کسی که دیر برخیزد. کسی که دیر بیدار شود.
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
بیگه
بیگاه.
آمده ای بیگه خامش مشین
یک قدح مردفگن برگزین
(غ 2116)
بیگهی
دیر هنگامی.
بیگهی و دوری ره باک نیست
نیم قدم شد ز تو فرسنگ من
(غ2117
بیمارخانه
بیمارستان.
روتو در بیمارخانۀ عاشقی تا بنگری
هرطرف دیوانه جانی هرسویی شیداییی
(غ2807)
بینی کردن
تکبر کردن؛ در هرات: دماغ کردن.
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
(غ3063)
بینی کردن چه سود دارد
با آنکه دهان زنی چو گربش(؟)
(ت3405)
پاپوچک
پای پوشک، کفش.
پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک
پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید
(غ618)
پا روا
وسیله، پایکش.
از غیب رو نمود صلایی زد و برفت
این راه کوتهست گرت نیست پا روا
(غ 198)
پاره
رشوت.
مکن ای دست ز جور این دلم آواره مکن
جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن
(غ1999)
این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد
چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای
پاره کردن سبو
شکستن سبو. سبو از چرم نیز می کرده اند که شاید پاره شدن از آن بابت فرموده است . هرچند که برای شکستن هندوانه و خربزه نیز پاره کردن گویند.
دل را ز وثاق سینه آواره کنم
بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم
(ر1231)
پاغنده
تکه های بزرگ پنبه. در کابل پاره های بزرگ برف را که از هوا آید پاغنده گویند.
همچو منصور تو بردار کن این ناطقه را
چو زنان چند براین پنبه و پا غنده زنی
(غ 2882)
پاگیر
کسی یا چیزی که شخص به آن دلبسته، و یا به گونه ای دیگر وابسته، باشد و نتواند به خاطر آن جایی را ترک کند.
اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو
وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی
(غ 2499)
پالیز
مزرعۀ میوه هایی مانند هندوانه/ تربوز، خربزه، خیار/ بادرنگ و مانند آن. برخی هم فالیز تلفظ کنند.
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
(غ1192)
پامزد
در کابل و بلخ پایمزد گویند و در هرات کرای پا. یعنی اجرت یا مزد کسی را که به جایی رود یا چیزی به جایی برد پرداختن.
گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ویم که سر برآرد
(غ 699)
برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو
برسوخته زن آبی چون چشمۀ حیوانی
(غ2574)
پای دو
به همین صورت تلفظ شود. در ایران و نیز در هرات پادو گویند. کارگری که وظیفه اش بردن فرمانی یا چیزی از جایی به جایی باشد.
ماییم درآن وقت که ما هیچ نمانیم
آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
(غ1484)
پای نگارکرده
پای حنا بسته، پایی که با حنا نقش و نگار کنند. هنوز در مورد کسی که در کاری کاهلی کند و تنبلی نشان دهد، به کنایه گویند: پایت را حنا بسته ای.
درراه ره زنانند وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
(غ843)
پاییدن
ماندن، ایستاده، مقیم شدن
بجه از جا چه می پایی؟ چرا بی دست و بی پایی؟
نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
(غ 58)
تو می دانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتابست
(غ 337)
ندارسید به جانها که چند می پایید
به سوی خانۀ اصلی خویش بازآیید
(غ945)
زصبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
(غ1525)
درجوی روان ای جان خاشاک کجا پاید
درجان و روان ای جان چون خانه کند کینه
(غ2322)
حق است سلیمان را برگردن هر مرغی
رفتند همه مرغان آنجا تو چه می پایی
(غ 2623)
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
(غ 2817)
زاینجای بیا خواجه بدانجای چه پایی
کاینجاست ترا خانه کجایی تو کجایی
(غ3140)
پاییدن
نگران و متوجه بودن.
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق
ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی
(غ2561)
پرتاب
افتاده.
تشنه را برلب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
(غ 415)
پرندوش
پریشب.
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بـُد
بگویید بگویید اگر مست شبانید
(غ 637)
پرورده
اصطلاح پرورده امروز هم کاربرد دارد و معنایی معادل مربّا در عربی، دارد. هرگاه یکی از خوراکها را به گونه ای با آمیزش و مجاورت مادّۀ دیگر خوشبو یا خوشمزه یا مؤثّر تر سازند، آن را پرورده گویند مثلاً زنجبیل پرورده، که با شکر یا انگبین پرورند. روغن را نیز چون با گل گلاب بپرورند خوشبوی و خوش طعم گردد و روغن به گل پرورده گویند.
ازنور تو روشن دل چون ماه زنور خور
وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده
(غ2305)
پشت دار
نیز پشتی دار ( که بیشتر معمول است) به معنای حامی، نگهبان و طرفدار. پشتی داری و پشتی کشی یعنی طرفداری و حمایت.
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تو روی نیاری سوی پشت دار دیگر
(غ1085)
پگاه
بامداد، صبح زود، فردا صبح.
شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
(غ1740)
پگه پگاه
دو خورشید از پگه دیدن،
یکی خورشید از مشرق
دگر خورشید برافلاک هستی شاد و خندانی
(غ 2509)
پنجره
روزن مشبّک. البته غیر از پنجره ای که در ایران معمول است. آنچه را که امروز در تهران پنجره می گویند درکابل کلکین گویند. ممکن است در پیش روی در یا کلکینی پنجره ای مشبک نیز باشد که از آن بتوان دید و شنید ولی راه درون رو و بیرون رو نداشته باشد. مثلاً: همۀ کلکینهای آن خانه پنجره دارد. پنجره می شود چوبی باشد یا فلزی یا حتی گلی و خشتی یا آجری.
پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان برسر آن پنجره
(غ 2404)
پنهانخانه
نهانخانه، پسخانه. امروز پیشانخانه و خانه پیشان نیز گویند.
درغیب پر اینسو مپر ای طایر چالاک من
هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
(غ1799)
پنیر شور
پنیر شور پنیری است که برای پیشگیری از فساد آن را در نمک آب نهند که تا مدّتی دراز تر بماند. پنیر تازه معمولاً بی نمک است. در کابل و بلخ پنیر تازه و بی نمک را با کشمش، معمولاٌ بدون نان، خورند و آن را کشمش پنیر گویند.
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم
تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
(غ1695)
پوره
به معنای پور و پسر. این واژه در ترکیب خـُسـُر بوره به معنای خواهرزن (پور خسر یا خسرپور) موجود است.
خرد پورۀ آدم چه خبردارد ازین دم
که من ازجملۀ عالم به دوصد پرده نهانم
(غ1615)
پوز
بینی و نیز قسمت پیشین و پاینن کلّه. هرچند امروز کاربرد ادبی و تحریری، در مورد انسان، ندارد اما در زبان گفتار در برخی از بسیاری از گویشها به کار می رود. پوزت را پاک کن؛ یا پوزش از سرما سرخ شده است.
مطبخ جان به سوی بی سوییست
پوز آنسو درازباید کرد
(غ970)
ما دوسه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران روبرو پوز نهاده درعلف
(غ1301)
عاشق و شهرت کجا جمع آید ای تو ساده دل
عیسی و خر دریکی آخر کجا دارند پوز
(غ1196)
پوست کنده
سخن صریح، رک و راست.
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم چو درمغزم نشستی
(غ2677)
پوستین گردانیدن
خشمگین شدن، از کوره در رفتن. اکنون بیشتر گویند: پوستین چپّه پوشیدن. پوستین را چپّه (وارونه) پوشید، یعنی قهر کرد و خشمگین گردید.
عشق گردانید با او پوستین
می گریزد خواجه از شور وشرش
(غ1255)
پول سیاه
پول خُرد، پول مسی. مثلی نیز هست که به دوپول سیاه نمی ارزد. کنایه از بی ارزش یک چیز. یا اورا به دوپول کرد، یعنی اورا تحقیر کرد، خوارش ساخت. عبارت پول را سیاه کردن نیز هست به معنای پول خورد کردن .
به دو پول سیاه بتوان یافت
زین چنین خربطان دو سه خروار
(غ1163)
پول
پل. امروز هم پل با واو مجهول تلفظ می شود، یعنی مصوت اوی کشیده دارد.
توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند
(غ857)
پهلوکردن
رقابت کردن. پهلودادن و پهلوزدن نیز گویند
اوستاد چنگها آن چنگ باشد درجهان
وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند
(غ740)
پیر ِ د ِه
کنایه از رهبر و مرشد. در هرات این نام به صورت پیر دین هنوز به کار می رود و در برخی اشعار به پیر دیر هم اشاره شده است.
اول بگیر آن جام مِـه، بر کفّهء ان پیر نه
چون مست گردد پیرِ دِه، رو سوی مستان ساقیا
(غ 9 )
پیر دین
مرشد و کسی که سخنش بر دیگران موثّر و مورد قبول باشد.
دل به میان چو پیر دین، حلقۀ تن به گرد او
شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود
(غ557)
پیش کردن
مقدم داشتن، نیز برانگیختن و تحریک کردن. کنایۀ آتش پیش کن نیز به معنی فتنه گر و جنگ افروز رایج است.
او نهانیست یارا، اینچنین آشکارا
پیش کردست ما را، تا شود او مکتم
(غ1655)
پیشانه
آینده، پیشانی نیز گویند.
بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را
( غ 259)
پیشانی
لیاقت و پشتکار.
وراز نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را
بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
(غ2558)
پیشم
پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود.
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
(غ1440)
پیل بی خواب
نیز پیر بی خواب به کنایه به کسی گویند که خواب ندارد و پیوسته او را بیدار بینند.
آن پیل بی خواب ای عجب، چون دید هندوستان به شب
لیلی درآمد در طرب، درجان مجنون وار من
(غ1791)
پیله
دیوچه، کرم ابریشم. حشره ای که برگ توت خورد و محفظه ای ابریشمی از لعاب دهان برای خویش تند و اگر بگذارند، از آن محفظه مدتی بعد به صورت پروانه ای بدرآید.
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم
ما پیلۀ عشقیم که بی برگ جهانیم
(غ1484)
پینه
وصل و پیوند. وصله گر و پاره دوز را نیز پینه دوز گویند. وصله زدن را پینه کردن گویند.
وانگه که مرهم آری سر را به عذر خواری
بر موزۀ محبت افتد هزار پینه
(غ 2386)
پیه پاره
کنایه از چشم
دوجوی نورنگر ازدوپیه پاره روان
عجب مدار عصارا که اژدها سازد
(غ909)
تا بگردن
مبالغه، یعنی غرق در چیزی یا کاری شدن.
گرچه بسی نشستم، درنار تابگردن
اکنون درآب وصلم، با یار تا بگردن
گفتم که تا به گردن، در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من، دلدار تا بگردن
(غ2028)
منم دروام عشق شاه تا گردن بحمدالله
مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی
(غ2557)
تابۀ حلوا
این ظرف را اکنون تاوه تلفظ کنند. نانی را که برپشت تابه پزند، نان تاوگی گویند.
دل من تابۀ حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟
(غ759)
تار
درکابل و بلخ به جای نخ، تار گویند. به جای نخ وسوزن نیز تار و سوزن گویند.
برسر کارگاه خوبی بود
سوزنش کرده است چون تارم
(غ1756)
تاسه
اضطراب، ناراحتی.
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا بگردن
(غ2028)
تاسیدن
بی توش و بی رمق شدن. در هرات به کودکی که از شدت گریه به حال ضعف افتد، گویند که: از گریه واتاسید.
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده
اینک رسن فرود آ تا در زمین نتاسی
(غ 2938)
تاق و جفت
(طاق و جفت) نوعی بازی یا قمار که یکی ریگ یا مهره یا چیز دیگر در مشت گیرد و دیگری گوید که طاق است یا جفت و چون مشت وا کند، اگر طاق باشد، مثلا سه دانه یا پنج دانه و یا جفت باشد، مثلاً دو دانه یا چهار دانه و برابر به گفتۀ آن شخص باشد، گوینده برنده است و اگر خلاف گفتۀ او باشد، یعنی او طاق گفته و این جفت باشد، بازنده خواهد بود.
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت
گفتم به تو جفت و ازهمه عالم تاق
(ر1066)
تانستن
توانستن.
هرکه بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
(غ815)
ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی
هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
(غ1113)
چون آینۀ رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
(غ1486)
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن
ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
(غ 2505)
مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد
نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری
(غ2555)
نمی تاند نظر کاندر رکابت
رسد در گرد مرکب از نزاری
(غ2698)
تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا
بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
(غ3129)
تاوان
غرامت.
بدرّم جبـّۀ مه را بریزم ساغر شه را
و گر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
(غ578)
تتماج
نوعی سوپ.
شبی عشق فریبنده، بیامد جانب بنده
که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم
به دست من بجز سیخی، ازان تتماج اونامد
ولی چون سیخ سرتیزم، درآنچه مستفیدستم
به هربرگی ازآن تتماج، بشکفته ست نوعی گل
شکوفه کرد هرباغی که چون من بشکفیدستم
(غ1417)
تو همه روز برقصی، پی تتماج و حریره
تو چه دانی هوس دل، پی این بیت و حراره
(غ2372)
تخته
لوح مشق.
چون علّم بالقلم رهم داد
بس تختۀ نانوشته خوانم
(غ1567)
تختۀ پیشانی
لوح جبین - اشاره به این باور که سرنوشت هرکس و فهرست آنچه که نصیب اوست، از روز ازل، بر پیشانی او نوشته شده است.
نیک و بد هرکس را، از تختۀ پیشانی
می بیند و می خواند، با تجربه خط خوانی
(غ 2570)
تختهء سیاه
لوح سیاه.
تو بر تختهء سیاهی گر نویسی
نهان گردد، که هردو همچو قیریست
(غ 338) یعنی اگر به قلم سیاه بر لوح سیاه بنویسی...
تخته ماندن و جامه شستن
شیوه ای در جامه شستن که هنوز معمول است. در کنار جوی و کنار رود تخته ای مانند و جامه را برآن نهند و آب ریزند و با بیخ و اشنان و یا صابون مالند تا پاک شود و آب کشند.
آب خوبی همه در جوی تو وانگه گویی
بر در خانۀ من تخته منه جامه مشو
(ت3455)
تقدیر کند بنده و تدبیر نداند
این مثل به همین صورت وترکیب در بسیاری از مناطق رایج است.
تقدیر کند بنده و تدبیر نداند
تقدیر به تدبیر خداوند چه ماند؟
(غزل 647)
ترا چه؟
به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟
اگر عالم شود گریان تراچه؟
نظر کن در مه خندان و می رو
(غ2179)
ترنگبین و گندنا
ترانگبین یا ترنجبین صمغی شیرین است که بر روی نوعی خار یا گیاهی خاردار پدید آید و گندنا همانست که در تهران تره گویند.
تو نه از فرشتگانی، خورش ملک چه دانی
چه کنی ترنگبین را، تو حریف گندنایی
(غ2838)
ترونده
تحفۀ نوبر.
بی گفت و تقاضا برسد مهمان را
تروندۀ خوش ز صاحب پالیزیپ
(ر1657)
تره
در کابل و بلخ: گندنه و در هرات: گندنا. در کابل به خیارشنبر یا چنبرخیار تره گویند.
برسفرۀ خاک ترّه ای نیست
هرسوی ز چیست ژاژخایی
(غ2769)
بفروخت مرا یار به یکدسته تره
باشد که مرا واخرد آن یار سره
(ر1617)
چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی
(غ 2813)
تره توت ارزیدن
در بی ارزش بودن چیزی گویند. اکنون بیشتر چنین گویند: به توتی نمی ارزد. یا فقط گویند: به توتی. یا گویند: همه به توتی.
بغیر عشق شمس الدین تبریز
نیرزد پیش بنده تره توتی
(غ2649)
ترید
نانی که در شوربا (آبگوشت) یا خورش آبگین دیگری تر کنند.
بس کن این و سر تنور ببند
تاکه نانهات را ترید کنند
(غ973)
ترش و شیرین
همان است که در هرات میخوش گویند.
دل را چو انار ترش و شیرین
خون بسته و دانه دانه دیدم
(غ1561)
تُــش
تو اش ، تو او را
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحّت یافت این دلم یارب تش دهی جزا
(غ 47)
همزانوی آنکه تش نبینی
سرمست ز میفروش دیگر
(غ1057)
تک
ته، ژرفنا، کف
بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین
کعبه و موجها بین در تک چاه زمزم
(غ1655)
تلابیدن
تراوش، تراویدن. مثلی است که: از کوزه همان تراود که دروست.
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که درو کنند یانی؟
(غ 2831)
تن جامه شوی
رخت شوی، کالا شوی، گازر، دوبی
خزینه دار گوهر بحر بدخوست
که آب جوی و چه تنجامه شوی است
( غ 354)
تندور
تنور. هم در بلخ و هم در کابل تندور گویند.
برآ چو آب ز تندور نوح و عالم گیر
چرا تنور خبازی که جمله نان گیری
(غ3057)
تنگ و زین و لگام
یراق ستور و مرکب
گفتم: ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس زجهل وامکش از پس لگام
( غ1715) نیز توجه شود به از پس لگام وا کشیدن – مانند قیزه را به دم اسب انداختن که به کنایه به کسی گویند که کاری خلاف اصول بلکه بعکس انجام دهد از روی بی اطلاعی و ناشیگری.
تنگری
نام خدا به ترکی، این نام به همین صورت نام دخترانه در خراسان شنیده ام. تنگلی هم گویند.
ترک تویی ز هندوان چهرۀ ترک کم طلب
زانکه نداد هند را صورت ترک تنگری
(غ 2478)
تنورگرم است
کنایه از آماده بودن شرایط برای انجام کاری.
درحسن تو را تنور گرم است
مارا بربند ما خمیریم
(غ1573)
تو
تو ( بر وزن مو ) با واو معروف
تلفظ تو به این صورت در بلخ و کابل و تمام تاجیکستان معمول است و اگر کسی به این نکته توجه نکند به این وهم خواهد افتاد که مولانا ( تو ) را با (کو) و ( او) با سهل انگاری هم قافیه یا هم سجع ساخته است
آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو
سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا
( غ 7)
هربار بفریبی مرا، گویی که در مجلس درآ
هرآرزو که باشدت، پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم، نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بردرم، چون لب نهم برگوش تو
(غ2139)
در لهجۀ کابل و بلخ، و بسیاری از مناطق هردوسوی آمو، تو را بروزن مو و رو و بو تلفظّ کنند؛ همین است که به آسانی با این کلمات و با کلماتی مانند زانو و ابرو و آهو و مانند آنها هم قافیه می شود.
تا بود کاز شمس تبریزی بیابی مستیی
از ورای هردو عالم کان تو را بی تو کند
(غ 742)
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
مراپرسید چونی تو؟ بگفتم بی تو بس مضطر
(غ1025)
چو زد فراق تو برسر مرا بنیرو سنگ
رسید برسر من بعدازان زهرسوسنگ
زدست تو شود آن سنگ لعل می دانم
به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
(غ1329)
گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
گویی بیا حجت مجو ای بندۀ طرّار من
(غ1798)
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافته ای صحبت هرخام مجو
(غ 2218)
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجرۀ من و گویی که گل برو
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من اینقدر که به ترکیست آب سو
(غ2233)
بنشسته بگوشه ای دوسه مست ترانه گو
زدل و جان لطیف تر شده مهمان عنده
هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو
چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو
(غ2255)
توانا (با سکون حرف اول)
همانند این تلفظ را تا کنون در مود خواهش و خواهر و مانند آنها شنیده و خوانده بودیم، که واو در این کلمات تلفظ می شود، اما اگر دقت شود، به علاوۀ روشنی تلفظ واو نوعی سکون در خ یعنی حرف پیش از واو احساس می شود. عین همین حالت در بعضی از واژه ها و فعلها دیده می شود که یکی توانستن است. هرگاه به وزن عروضی دقت شود، این تلفظ به وضوح نمایان می شود. بسیاری از فعلها هم هنگامی که پیشینۀ استمرار و نفی می گیرند، نخستین حرف بی صدای آن ساکن می شود. این حالت در تلفظّ بدخشان و تاجیکستان بسیار روشن است. مثلاّ مکنه ( به جای می کنه= می کند) و مدوه ( به جای می دوه= می دود) و مانند آن.
عقل پا برجای من چون دید شور بحر او
با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
(غ2807)
توبره
کاربرد این واژه به معنای خریطۀ بزرگ و گونی ( در کابل: بوجی)، و هم کیسه ای که خوراک ستور در آن نهند و بر گردن خر آویزند، در خراسان عام است.
کرۀ گردون تند پیشش پالانیی
برسر میدان او جان خر با توبره
(غ2404)
تو ده کل را کلاهی
این مثل را به کنایه به کسی گویند که اظهار ناتوانی کند و درعین حال موفقانه به نیرنگ و تدبیر کار خویش پردازد. نیز گویند: او ده کل را کلاه است و ده کور را عصا. یا صدکل را کلاهست و صد کور را عصا.
تو را زلفیست به از مشک عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
(غ2720)
تی
تهی، خالی.
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
عرضه مکن دودست تی پرکن زود آن سبو
(غ2159)
تیریز و خشتک و گریبان
هرسه واژه برای نامهای بخشهای مختلف سازندۀ پیراهن و تنبان (شلوار) به کار می رود. گریبان بیشتر درکابل و بلخ و تاجیکستان معمول است و در هرات جای خود را به واژۀ یخن و یاخن داده است که در تهران یقه گویند. هرچند این واژه، در ترکیب، در هرات هنوز موجود است؛ مانند: دست به گریبان شدن. خشتک تکۀ چارگوشی که دو پاچۀ تنبان را به هم وصل می کند. البته این کلمه برای پاره ای از چادر (بوقره= برقع) نیز به کار می رود، که خشتکی بوقره گفته می شود. تیریز، پاره ای دراز که در طول برای زیبایی یا فراختر ساختن پیراهن به آن افزایند. تیریز را در هرات تلیز تلفظ کنند و در مثل و کنایه نیز آمده است؛ مثلاً گویند که ژیلا تلیز کوتاه است. یعنی زود از سخنی می رنجد، زود به او برخورد.
خمش کن قصّۀ عمری، به روزی کی توان گفتن
کجا آید ز یک خشتک، گریبانی و تیریزی
(غ2540)
هرآنچ از روح او آید، به وهم روحها ناید
که خشتک کی تواند کرد اندر جامه تیریزی
(غ2556)
تیزاب
آب تند و تیز، غیر از تیزاب به معنای اسید. در اینجا تیز صفت دوندگی و سرعت است و در تیزاب به معنای اسید صفت برندگی و حدّت.
تیزاب تویی و چرخ ماییم
سرگشته چو سنگ آسیاییم
(ت3413)
جام
واحد پیمایش شیشه؛ مثلاً گویند برای این کلکین ( پنجره) سی جام شیشه درکار است. اما در این ابیات مطلق به معنای شیشه و آیینه است.
آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور
ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
(غ 2050)
خانۀ بی جام نیست خوب و منور
راه رهاوی بزن کزوست رهایی
(غ3032)
جامه کن
همانجایی که اکنون سرحمام گویند. رختکن.
چو در گرمابۀ عشقش حجابی نیست جانها را
نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
(غ1433)
جان به از جهانی
= جان که نباشد جهان نباشد. مثلی است معروف.
جهان جویای توست و جای آن هست
مثل بشنو که جان به از جهانی
(غ2701)
جانتر
یعنی از جان هم عزیزتر.
ای بُده جانتر ز جان دیدار عشق
وی فزون از جان و جا اقبال عشق
(غ1309)
جای سر سوزن نیست.
کنایه از ازدحام و کثرت جمعیت.
تن را تومبـر سوی شمس الحق تبریزی
کز غلبۀ جان آنجا جای سر سوزن نی
(غ2576)
جر
پرتگاه . معمولاً در گفتار با جو آید، مانند جوی و جر. پرتگاه کنار راه نیز جر گویند. موتر به جر افتاد (ماشین به پرتگاه سقوط کرد).
بس جرها در جو زند، بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند، سرهنگ ما سرهنگ ما
(غ 6)
جستن
گریختن. مثالها در بجه و مجه نیز آمده است. این واژه بیشتر در هرات و اطراف معمول است. در کابل و بلخ گریختن به کاررود.
اندر دلی آمدی چو ماهی
چون دل بتو بنگرید جستی
(غ2742)
گوید والله که نشنوی نشنومش
خواهد که به اینها بجهد نشنومش
(ر1038)
جفت و طاق
طاق و جفت. بازیی قمارگونه که ویژۀ کودکان و نوجوان است که یکی چیزهای شمارشونده را در مشت گیرد و دیگری به گمان طاق، یا جفت گوید. پس اولی مشت را بگشاید و آن چیزها را بشمارند. اگر مطابق گفتۀ او بود، گوینده ببرد و گرنه برد با اولی خواهد بود که چیزی در مشت داشته است.
جفت و طاق ازچه روی می بازند
چون ندانند جفت را ازفرد
(غ969)
جگربند
دلبند. دل جگر.
تومرد دل تنکی پیش آن جگرخواران
اگرروی چوجگربند شوربات کنند
(غ912)
جکی جکی
این عبارت را هنگام معذرت یا التماس گویند و مرحوم عبدالله افغانی نویس نیز آن را در قاموس لغات عامیانۀ افغانستان با همین توضیح آورده است.
ای که خلیل من تویی بهر خدا جکی جکی
عزم جفا مکن مرو پیش من آ جکی جکی
... گر تو به مشرقی رسی قصۀ شمس دین بخوان
کین غزلست گوش کن بهر شما جکی جکی
(غ3222) آیا این غزل از مولاناست؟ باید تحقیق کرد.
جُـل
پارچهء ملایم یا نمدی که در زیر زین و زیر پالان اسب و الاغ نهند . ( جُـل و پالان ) هنوز در گفتار مستعمل است. در ارتباط با بیتی که شاهد آورده می شود اشاره به این مثل رایج در کابل نیز لازم است:
گل باشد و زیر جُل باشد یعنی خوبی و زیبایی در هرلباسی دل می برد.
ای عشق خندان همچو گل، وی خوش نظر چون عقل کُـل
خورشید را درکش به جُـل ای شهسوار هل اتی
(غ 7)
ز اشک وخون همچون اطلس من
براق عشق را جل می توان کرد
(غ 684)
جواب ابلهان باشد خموشی
یا جواب احمقان باشد خموشی. مثلی است متداول.
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیابی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم
(غ1623)
جوازعبور
پروانۀ عبور، برگۀ عبور، این اصطلاح هنوز در افغانستان به همین صورت و نیز به صورت جواز سیر جزو اصطلاحات راهداری و راهنمایی و رانندگی/ ترافیک است.
برقنطره بست باجدارم
از بهر عبور ده جوازم
(غ1565)
جوجو
تکّه تکّه، ریزه ریزه.
هرآن دلی که به یک دانگ جوجو است زحرص
به دانگ بسته شود جان اوبه کان نرسد
(غ910)
یک جو از سرّش نگوییم ارهمه جوجو شویم
گرد خرمنگاه چرخ ارچه که ما سیّـاره ایم
(غ1594)
جوز
گردو، در هرات و قندهار و نواحی همجوار جوز گویند و در بلخ و کابل و برخی از لهجه های ماوراء النّهر چارمغز گویند.
گربشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم
ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم
(غ1455)
تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهم
چرا اندر چراغ عشق چون روغن نمی آیی(غ2560)
جوزینه
جوزینه شیرینیی که آمیخته با جوز/ گردو/ چارمغز باشد و لوزینه شیرینیی که آمیخته با بادام باشد. امروز اولی را جوزی گویند؛ مانند نقل جوزی و اما لوزینه را هنوز لوز گویند.
خامش که به پیش آمد، جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید، حلوا کند آمینش
(1227)
جوله
1. جولا2.عنکبوت. عنکبوت را درکابل و بلخ جولاگک نیز گویند. اما در هرات کلاش گویند.
هرعنکبوت جوله، درتاروپود آن چه
ازذوق صنعت خود، ذوق دگرنداند
(غ846)
جولهه
جولا که در بالا یاد شد.
ای جولهۀ حرص درین خانۀ ویران
از آب دهان دام مگس گیر تنیدی
(غ 2626)
چادرشب
این واژه را هم با کسرۀ اضافت و هم، بیشتر، با سکون با تلفظ کنند. و آن معمولاَ پارچۀ بزرگ کتانی چارگوشی است با نقش چارخانه/ شطرنجی و رنگهای تیرۀ سبز و آبی و قرمز که هم جامۀ خواب، لحاف و نالین را در آن پیچند و زنان آن را دولا/ دو تو کنند که به صورت مثلثی بزرگ شود و مانند چادر بر سر اندازند.
در چادرشب چه دختران دارد عشق
گرغم آید سبلت و ریشش بکنند
(ر847)
چارق
نوعی کفش از چرم مقاوم که تا اکنون هم به همین نام استعمال می شود و سرپنجۀ آن زبانه دار است و آن زبانه به بالا برگشته و تا خورده است و روستاییان و چوپانان و دراویش پوشند.
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی
چارق درویش را برسر سنجر کشی
(غ 3016)
خاک ایازم که او، هست چو من عشق خو
عشق شود عشق جو دلبر عیّار بین
(غ2057)
سنّت نیکوست این، چارق با پوستین
قبله کنش بهر شکر، باقی از ایثاربین
(غ2057)
چاشت
در افغانستان این واژه معادل ظهر است یعنی ساعت دوازده. اما دیده ام که در برخی از مناطق در ایران چاشت موقعیتی میان بامداد و ظهر دارد.
آمد عشق چاشتی، شکل طبیب پیش من
دست نهاد بررگم، گفت ضعیف شد مجس
(غ1205)
گردشمن چاشتم خفاشم
ور منکر احمدم جهودم
(غ1560)
هرجا تویی جنت بود، هرجا روی رحمت بود
چون سایه ها در چاشتگه، فتح و ظفر پیشت دود
(غ1785)
چاشت خور
در هرات اکنون به تخفیف، چش خور یا چیش خور گویند یعنی اندکی غذا از سر دیگ به بهانۀ چشیدن در ظرفی کشند و نوش جان کنند و برخی از همین چیش خور کردن شکمی از عزا در آورند، چنانکه مولوی فرماید:
بچشد او غریب چاشت خوری
بگشاید عجیب منقاری
(غ3227)
چاشتگاه
هنگام چاشت، هنگام ظهر. ترکیب این واژه با توجّه به پگاه و بیگاه شایان دقت است. به این صورت که چاشتگاه، حدّ وسط بین پگاه و بیگاه است.
ای مبارک چاشتگاهی کافتاب روی تو
عالم دل را کند اندر صفا نورانیی
(غ2810)
چالیش
مبارزه.
خود را مرنجان ا ی پدر، سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن، این جمله چالیش و غزا
( غ 20)
درنقش بنی آدم تو شیر خدایی
پیداست درین حمله و چالیش و دلیری
(غ 2627)
کلمۀ چال نیز به معنای مکر و فریب و نیرنگ بسیار مورد استعمال است که نیز در ترکیبات چال زدن و چال رفتن و چالباز و چالاک موجود است.
گه تاج سلطانی شوم، گه مکر شیطانی شوم
گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم
(غ 1386)
طفلیست سخن گفتن، مردیست خمش کردن
تو رستم چالاکی، نه طفلک چالیکی
(غ 2568)
چانه
ذقن و زنخ؛ نیز چانه زدن و در سخنی یا معامله ای بسیار کوشیدن تا طرف معامله یا بحث و گفت و گو مجاب شود. نیز کسی که ناگزیر بسیار سخن گوید یا مجبور به سخن بسیار شود گوید که چانه ام به درد آمد، یا چانه ام را درد گرفت. بی چانه شدن یعنی خاموش ماندن، ساکت شدن.
ای ناطقه بربام ودر، تاکی روی درخانه بر
نطق و زبان را ترک کن، بی چانه شو بی چانه شو
( غ 2132)
چخیدن
اعتراض کردن.
جان زفسون او چه شد؟ دم مزن و مگو چه شد
وربچخی تو نیستی، محرم و رازدار من
(غ1829)
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ
کار بتر می شود گر تو درین می چخی
(غ3014)
چراغـپایه
پایه یی که بر آن چراغ را نهند.
پیشش چو چراغپایه می ایست
چون فرصتهاست مر مِـهان را
( غ 126)
چراغ زیر دامن داشتن
آن را از خاموشی بر اثر وزش باد نگه داشتن. در این باب گفتنی است که در برخی از مناطق سردسیر، به ویژه در کشمیر برای گرم داشتن بدن، منقلکی خرد آتش زیر پیراهن نمدی یا پشمی از گردن می آویخته اند و شاید در کشمیر هنوز هم این رسم رایج باشد. اما در این بیت منظور از زیردامن داشتن، نگاهداشتن آن از خاموشی در برابر باد است.
چراغ است این دل بیدار زیر دامنش میدار
ازاین باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
(غ563)
چراغ شش فتیله
این ترکیب بسیار جالب است که شاید در آن زمان نیز چراغ شش فتیله بوده است. فتیله را فلیته و پلیته نیز گویند. برای اجاق نفتی شش فتیله ای گویند: دیگدان شش پلته ای.
سر توست چون چراغی، بگرفته شش فتیله
همه شش ز چیست، روشن مگر آن شرر نداری
(غ2829)
چربو
پیه و چربی و دنبه که به همین صورت هنوز در کابل و بلخ به کار می رود.
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد
دهد به خشک دماغان همیشه چربو سنگ
(غ 1329)
هی که بسی جانها موی به مو بسته اند
چون مگسان شسته اند بر سر چربویها
( غ 210)
چرخشت
جایی که انگور را برای زمستان، یا به منظور دیگری نگه دارند. چارخشت نیز گویند.
من باغ جان بدادم، چرخشت را خریدم
برجام می نوشتم، این بیع را قباله
(غ2394)
چرخه
دوک و قرقره.
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس.
گردون چو دوک گشت ازین حرف چون پناغ
(1298)
چرخۀ چرخ اربگردد بی مرادت یک نفس
آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین
(غ1953)
چرش
ظاهراً با چرخشت یکی است.
اندرچرش جان آ گرپای همی کوبی
تا غوطه خوری یکدم درشیرۀ بسیارم
(غ1457)
زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد
وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
(غ1690)
همه چون دانۀ انگور و دلم چون چرش است
همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
(غ1996)
چریدن چشم
مقایسه شود با چشم چرانی که امروز واژه ای نوساخته پنداشته می شود.
چشم من و چشم تو حریفند
ای چشم ز چشم تو چریده
(غ2355)
چست
به ضمّ اول چالاک و چابک.
چست توام ارچستم مست توام ارمستم
پست توام ارپستم هست توام ارهستم
(غ1447)
چشم بندی
شعبده بازی
کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
چنان ببندد چشمت که ذرّه را بینی
میان روز و نبینی تو شمس کبرا را
ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی
میان بحر و نبینی تو موج دریا را
(غ 233)
چشمم می پرد
پریدن هر یک از دو چشم را تفأّلی نیک زنند؛ مثلاً گویند مسافر می آید یا شادی خواهیم کرد و نظیر آن. برخی چون چشم پرد، پر کاهی روی پلک نهند به این امید که مسافر ارمغانی خواهد آورد.
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
(غ870)
پریدن چشم چپ
نشانۀ رسیدن شادمانی
چو چشم چپ همی پرّد نشان شادی دل دان
چو چشم دل همی پرّد عجب ! آن چه نشان باشد؟
(غ 568)
چشم چپم می پرد بازوی من می جهد
شاید اگرجان من دیگ هوسها پزد
(غ897)
دی دل من می جهید و هردو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
(غ749)
چفسیدن
صورتی از تلفظ چسبیدن و چسپیدن.
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
برعشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش
(غ 1268)
به پهلویم نشین برچفس برمن
رها کن ناز و آن خوهای پیشین
(غ1916)
چک چک
(چرک چرک) صدای سوختن چوب.
چک چک و دودش چراست زانکه دو رنگی بجاست
چونکه شود هیزم او چک چک نبود زلاف
(غ1304)
چکره
(چکله : چکه) قطره.
پای آهسته نه که تا نجهد
چکره ای خون دل به هر دیوار
(غ 1156)
چله
به دو معنی: یکی چله نشستن و دیگر حلقه و شست. امروز حلقۀ نامزدی را درکابل و بلخ چلّه گویند.
چو فتاد سایۀ تو سوی مفسدان مجرم
همه جرمهای ایشان چله و نماز گردد
(غ766)
درعشق زسه روزه و ازچلّه گذشتیم
مذکور چو پیش آمد ازکار رهیدیم
(غ1478)
چونکه ازو دفع شوم گوشه گکی سربنهم
آید عشق چله گر برسرمن با چله ای
(غ 2463)
شست تو ماهی مرا چلّه نشاند مدّتی
دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی
(غ 2476)
چنان و چنین
( دیداری)، چنین چنین می کرد، چنین می کن،
این شیوۀ بیان که با حرکت اندام (دست و سر) همراه است تا هنوز در همه جا رواج دارد و معادل آنست که در تهران گویند ( البته همراه با حرکت): این جوری می کنه. یا : چرا همچین می کنی؟
سر بمگردان چنین، پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد، در جو انبار من
( غ 2056)
ای برسر بازاری، دستار چنان کرده
روبادگران کرده، ما را نگران کرده
(غ 2326)
(چنین می کرد)
خندید و می گفت ای پسر، آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
(غ1797)
در رخ جان رنگ تو دیدم بپرسیدم ازو
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
(غ2792)
(چنین می کن)
از بهر دل مارا در رقص درآ یارا
وزناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان
(غ1867)
(چنین چنین کر دن سر)
چو بدید مست مارا بگزید دستها را
سر خود چنین چنین کرد و بتافت رو زمعشر
(غ1084)
چه کردی؟
به دو معنی: نخست چه کردی و چه کاری کردی؟ دوم، کجا بردی؟ کو؟
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی؟
امانتهای چون جان را چه کردی؟
چیغ چیغ
آنچه که در تهران جیغ می گویند در کابل و بلخ چیغ می گویند.
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ
(غ 1298)
حالی
اکنون.
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
درعشق جهانی را بدنام کنی حالی
می جوش ز سر گیرد خمخانه برقص آید
گر از شکر قندت درجام کنی حالی
(غ2569)
ای ساقی شادکام خوش حال
پیش آر شراب را تو حالی
(غ2728)
خود را بشناس و حال را باش
تا عارف حق شوی تو حالی
(غ3199)
حریره
غذایی آبگین از نشایسته و مانند فیرنی که به کودکان و بیماران پزند.
تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره
تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره
(غ2372)
حسنک پابرهنه در خانه می دود
مثل است؛ کنایه از نهایت بی نوایی.
مرا و خانۀ دل را چنان به یغما برد
که می دود حسنک پابرهنه درخانه
(غ 2412)
حق مـُرّ باشد
در فارسی مثل است که حقیقت تلخ است.
ز شیرینی حدیثش شب شکافیدست جان را لب
عجب دارم که می گوید: حدیث حق مر باشد
(غ576)
حق نان و نمک
اصطلاحی است در حق شناسی مخصوصا میان تاجیکان.
ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک
که هر سحر من و تو گشته ایم ازو مسرور
(غ1151)
حلالی خواستن (خاصه هنگام سفر)
هنگامی که به سفر روند یا به مقصد دیگری کسانی که مدتی با هم بوده اند، جداشوند، گویند: مرا حلال کنید. در هرات گویند: مرا بحل کنید و در هرات حلالی خواستن بحل داشتی و بحل داشتی کردن و بحل داشتی طلبیدن گویند. بعید به نظر می رسد که این واژه در هرات با ریشۀ امر هل: گذار (ازگذاشتن) ارتباطی داشته باشد.
نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
ازما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان
(غ1789)
حمله
بار، مرتبه دفعه. هنوز در زبان گفتار هرات معمول است
یک حملۀ دیگر همه در رقص در آییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
(غزل 646)
باده کشیدی و لیک در قدحت باقی است
حملۀ دیگر که اصل جرعۀ باقیست آن
(غ2058)
حوالی
در زبان گفتار بلخ و هرات حولی (در کتابت حویلی) به معنای خانه و منزل و حیاط است.
باغ است و بهار و سرو عالی
بیرون نرویم ازین حوالی
(2728)
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
(غ 2843)
حویج دیگ
آنچه که همراه گوشت در دیگ پزند. این کلمه با حوجخانه (حوایج خانه ) در هرات قابل مقایسه است.
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می زند که چنین است خوی دوست
(غ 442)
خارپشت
جانوری که در تهران جوجه تیغی گویند.
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
(غ1067)
خار سرتیز
کنایه از آدم زرنگ و بیدار. مثلی است در مورد جوان یا کودکی که نشانه های زرنگی و عقل و هوش فراوان داشته باشد: خاری که از زمین سرزند نیشش (سرش) تیز است.
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
(غ 730)
خاک بکف گیرد زر شود
این بیان در قالب دعایی مشهور است که پیران و بی نوایان در برابر خدمتی یا عطایی گویند: الهی خاک به دست بگیری، زر شود.
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ارچه که شب جوکارند
(775)
خانه بازآ
= به خانه باز آ
خانه بازآ عاشقا تو زوترک
عمر خود بی عاشقی باشد هبا
( غ 172)
هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
(غ2966)
خانه بان
میزبان.
که صورتهای دل چون میهمانند
که می آیند و من چون خانه بانم
(غ1519)
ما آفت جان عاشقانیم
نه خانه نشین و خانه بانیم
(غ1552)
خانه خانه
این شیوۀ بیان اکنون در رهنمایی مرغان به خانه و آشیانه معمول است. به مرغان که گویند: خانه خانه. همه به سوی خانه و آشیانه روان می شوند.
چو بیگاهست و باران خانه خانه
صلای جمله یاران خانه خانه
چو جغدان چند این محروم بودن
به گرداگرد ویران خانه خانه
(غ2345)
خانۀ خویش (خانی خویش)
در زبان گفتار به صورت عموم در حال اضافت حرکت یا فتحۀ آخر مضاف می افتد و تنها یاء که با بودن کسره با همزه نشان داده می شد، می ماند.
دیگران رفتند خانۀ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
(ت3464)
خانه روی
= به خانه روی
چون خانه روی ز خانهء ما
با آتش و با زبانهء ما
( غ 121)
خانه و سرا
سرا در زبان گفتار هرات معادل منزل و حیاط در زبان تهران و حویلی در کابل است. در این بیت هم منظور همان است. اما در زبان بلخ و کابل اکنون سرای معادل کاروانسرای قدیم است.
یارچون سنگدلان خانۀ مارا بشکست
تاکه هرخانه شکسته به سرایی برسد
(غ796)
خاوند و خاونده
خداوندگار و صاحب. قابل ذکراست که این کلمه به همین معنی اکنون در پشتو نیز موجود و مورد استعمال است. این کلمه به همین معنی در نامهای خاص در زبان هرات و دیگر نواحی خراسان بوده است ؛ مانند میر خواند و خواند میر و خاوندشاه.
آن خر بود که آید در بوستان دنیا
خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خر
تا ازخری رهی تو زان لطف و کبریایی
(غ2944)
نگویی کار دارم در پی کار
چه باشی بسته تو خاوندگاری
(غ2692)
خبّاز
در زبان رسمی مورد استعمال است ولی در زبان مردم بیشتر نانوا و نانبا گویند.
فلک از بهر عاشقان گردد
بهر عشقست گنبد دوّار
نه برای خباز و آهنگر
نی برای دروگر و عطار
(غ1158)
خراس
کارخانۀ روغنکشی که به نیروی چارپا گردد. پیشه ور این کار را خراسگر گویند.
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی
گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
(غ2938)
خراط
تراشندۀ چوب و آنکه از چوب آلات و ابزار تراشد. خرّاد نیز آمده است. در هرات هنوز کوچه ایست به نام کوچۀ خرّاطی که همۀ دوکانهای آن مربوط به همین پیشۀ خرّاطی یا خرادی است.
پس به خرّاط خویش را بسپار
تا یکی گو شوی اگر آنی
(غ3320)
گرفقیرند همه شیردل و زربخشند
این فقیران تراشنده همه خرّادند
(غ 783)
خر به خلاب ماندن
کنایه از سردرگمی و درماندگی است. اکنون هم خر به خلاو ماندن نیز گویند و هم گویند: مثل خر به گل ماند، خرواری (مانند خر) به گل ماند.
آن سواران تیز اندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب
(غ 315)
این هردو چنین و دل چنین تر
کز غم چو خراست در خلابی
(غ2738)
خرپشته
برآمده گی تپّه مانند گور.
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید
(غ683)
خرخشه
اضطراب، تشویش، خلجان خاطر.
این خواجهء پرخرخشه شد پرشکسته چون پشه
نالان ز عشق عایشه کابیضّ َ عینی من بکا
( غ 27 )
خر در چرخ
= ( خر بر بام بردن). اگرچه این مثل با این بیت تناسبی ندارد، مثلی است که گویند: خربربام بردن آسان است ولی فرودآوردنش دشوار.
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان برآن بالا چه کار
(غ1075)
خرَس
خراس، آسیایی که ، برای روغنکشی از دانه ها، به زور حیوان بگردد.
چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او
که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را
(غ 72)
خرما به بصره و زیره به کرمان
مثلی است معروف.
چه فضل و علم گردارم چو رو در عشق او دارم
به بصره چون کشم خرما به کرمان چون برم زیره
(غ3377)
خرمن ماه
هاله، خرگاه هم گویند. خرمن کردن ماه یعنی هاله بستن گرد ماه.
شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه
بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد
(غ 525)
در بیت زیر اشاره به عکس مقصود است یعنی در عرف چون ماه خرمن کند یا خرمن زند، فردای آن شب باران خواهد بارید:
چو خرمن کرد ماه ما برآن شد تا بسوزاند
چو پخته کرد جانها را به گرد خام می گردد
(غ564)
دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم برکوریّ دشمن
(غ 2120)
ورآن ماه دوصد گردون بناگه خرمنی کردی
طرب چون خوشه ها کردی چون خرمن بخندیدی
(غ 2525)
خرمنگه
محلی که خوشه های غله را خرمن کنند و در بیت منظور عطای خوشه چینی است.
برّه و خوشۀ گردون زبرای خورش است
تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
(غ795)
خشتک – ذیل تیریز یاد شد.
خشخاش خوردن
اعتیادی سست تر از افیون خوردن است؛ به این معنی که به جای شیرۀ تریاک میوۀ آن را که کوکنار یا خشخاش باشد می خورند. خشخاش را در هرات و نواحی خاشخاش و کوکنار را خوله نیز گویند.
خامش که ز شب خبر ندارد
آنکس که به روز خورد خشخاش
(غ1239)
خشک دماغ
بی حوصله و نابردبار. زودرنج.
می گویم و می کنم نصیحت
من خشک دماغ و گفت و تکرار
(غ1049)
خشک شانه کردن
نوعی آزار و شکنجه مانند خشک تراشیدن سر. برای شانه کردن سر نخست موی را تر می کرده اند یا چرب می کرده اند. خشک شانه کردن سری که موی ژولیده دارد دردناک است.
بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار
مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن
(غ2076)
خشکنانه و ترنانه
خشکنانه نانی که بدون نانخورش خورند و آن بیان بی نوایی است. و ترنانه نانی که نان خورش و حد اقل تریدی چون آبگوشت/ شوربا و مانند آن داشته باشد.
چون روز گردد می رود از بهر کسب و بهر کد
تا خشک نانۀ او شود از مشتری ترنانه ای
(غ2432)
خشکنانه تر کردن
به نوایی رسیدن.
روزۀ مریم مرا خوان مسیحیت نوا
تر کنم ا ز فرات تو امشب خشکنانه ای
(غ 2486)
خشمین
خشمین برآنکسی شو کزوی گزیرباشد.
یا غیرخاک پایش کس دستگیرباشد
(غ839)
مقضی تویی قاضی تویی مستقبل و ماضی تویی
خشمین تویی راضی تا چون نمایی دمبدم
(غ1384)
خطخوان
باسواد.
سوی شما نبشت او برروی بنده سطری
خطخوان کیَست اینجا کاین سطررا بخواند
(غ842)
شاگرد لوح جان شدم زین حرفها خط خوان شدم
کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش
(غ1213)
خط دادن
سند دادن، قول دادن، تعهد کردن. در برابر خط گرفتن نیز مصطلح است.
دم بدم خط می دهد جانها که نما بندۀ توایم
ای سراسربندگی عشق تو سلطانیی
(غ2810)
خفته ست پای تو
پایت بی حس شده، کرخت شده. در برخی لهجه ها گویند: خواب برده .
دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها
مگر خفته است پای تو تو بنداری نداری پا
(غ 54)
خفته وش
خواب برده، خواب آلود و ساده دل.
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
هرچند که بیهوشم درکار تو هشیارم
(غ1457)
خلاوه
خل، کالیوه، ساده، گول.
بخویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن
که اینت گوید گول است و آنت گوید دنگ
(غ1338)
خمره
خم کوچک یا کوزهء سفالین شکم بزرگ و سرفراخ
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمرهء افیونم زنهار سرم مگشا
(غ69)
هزار خمرۀ سرکه عسل شدست ازاو
که هست دلبر شیرین دوای خوی ترُش
(غ 1285)
درون خمرۀ عالم چو زنبوری همی گردم
مبین تو ناله ام تنها که خانۀ انگبین دارم
(غ1426)
خمیرمایه و فطیر
مثلی است که ازمایه خمیرآیه و بی مایه پتیر( که همان فطیر است)
بی آن خمیرمایه گرتو خمیرتن را
صدسال گرم داری، نانش فطیرباشد
(غ839)
منم که پختۀ عشقم نه خام و خام طمع
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
(غ 1747)
خنب
خم. در گویش دری و هم در تاجیکی اکنون هم چند واژۀ پایان یابنده با "م" را به همین صورت تلفظ می کنند؛ مانند سنب (سم)، دنب (دم)
مستان سبوشکستند برخنبها نشستند
یارب چه باده خوردند یارب چه مل چشیدند
(غ850)
دلست خنب شراب خدا سرش بگشا
سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
(غ1135)
ای نان طلب درمن نگر والله که مستم بی خبر
من گرد خنبی گشته ام من شیرۀ افشرده ام
(غ1371)
اگر صد خنب سرکه درکشد او
نه تلخی بینی او را نی نزاری
(غ2690)
خنبیدن
تعظیم کردن، پشت خم دادن.
سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده نخنبد چکند
(غ835)
گرزانکه چوب خشکی جززاتشی نخنبی
ورزانکه شاخ سبزی آخر خمید باید
(غ858)
خندمین
خنداننده، خنده آور.
راح نما روح مرا تا که روح
خندد و گوید سخن خندمین
(غ2116)
خندۀ تو
غرض از آوردن این بیت نشان دادن تلفظ مضاف و مضاف الیه است در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای کشیدۀ ماقبل المکسور) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.
چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام
گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده
(2402)
خندۀ سربریان گشته
اشاره به دکانهای کله پزی که تا امروز در بلخ و کابل هست و کله هارا به گونه ای می چینند که گویا همه خندانند. قابل یادآوریست که حمید ماشوخیل شاعر زبان پشتو بیتی دارد که ترجمۀ آن تقریباً چنین می شود: فریب خنده ام را مخور؛ خنده ام به خندۀ سر بریان در دکان کله پزی می ماند.
گریانی و پرزهری باخلق چه با قهری
مانند سر بریان گشته که منم خندان
(غ1870)
خو
بیحاصل، هیچ، از حساب بیرون شده. اکنون وقتی که عددی را ترک کنند و هیچ انگارند و پس از آن بشمارند. مثلاً عدد ده را، گویند ده بخو.
گرصفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان بخوی
(غ2457)
خواری آنکه دویار دارد
این مثل به گونه های مختلف هنوز هست. گویند مردی که دوزن دارد شب در مسجد می خوابد. نیز مثلی است که برّۀ دو مادره گرسنه می ماند.
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تو رونیاری سوی پشت دار دیگر
(غ1085)
خوان سالار
آشپزباشی.
چه خوابهاست که می بینی ای دل مغرور
چه دیگها به تو پختست پیر خوانسالار
(غ1133)
خود
این کلمه با بد، خرد، صمد، و نمد هم قافیه آمده است که با گونۀ تلفظ تاجیکی قابل مقایسه است.
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
(غ 537)
در لهجه های افغانستان و تاجیکستان هنگام تلفظ برخی از واژه ها ، که در گویش تهران با ضمه ( پیش) تشخیص می گردد، از یک واول حد وسط استفاده می شود که بسیار همانند واولی است که در انگلیسی ( شوا) می گویند؛ این است که این خود در گویش