لباس عــــید
طنــــــــــــز به قلم: عزیز علیزاده
چند روز به عید بیشتر نمانده است. پسر نوجوان و نازدانه ای خانه به این چرت است که در روزهای عید به کدام مُـد لباس بپوشد تا از دیگران تفاوت کامل داشته باشد، و هم دوستانش را متعجب بسازد. صبح وقت از خانه می براید، سرک ها و جاده های بیر و بار، پر از چقوری و گل و لای شهر را یکی پی دیگری پشت سر می گذارد. پاچه های پطلونش را تا سرزانو برمیزند تا از چتلی های سرکها که به برکت شهرداری مهربان از چندین سال بدینسو هر طرف خود نمائی می کند، محفوظ بماند. سوراخ گوش هایش را پخته تیر می کند تا آواز موسیقائی هارن های پیهم موترهای کهنه و پوسیده مجذوبش نسازند و اوبتواند از شر کیسه بران ماهر درامان باشد. سرانجام به بازار اصلی شهر، جایی که در سالهای اخیر چندین تعمیر مجلل دریک ردیف، همچون سمارق های بهاری قـد کشیده بودند می رسد. وارد هرمغازه لباس فروشی که می شود، چار چشمی تمام لباس ها را دید میزند تا اگر چشمش روی کدام لباس جالبتر گیر کند. اما همه دکانها یکسان لباس دارند و همانند برادران دوگانه ای و چند گانه ای فرقی از هم ندارند. یگانه تفاوت این است که یگان دکان همان لباس را ترکی می گوید که دیگری چند لحظه پبش ایرانی گفته بود. برخی عربی می گفتند و برخی دیگر حتی جرمنی و فرانسوی. درحالی که همه از یک جنس و ساخت چین بودند، آنهم با پائینترین کیفیت. بهرصورت پسر جوان هرلحظه مأیوس و مأیوستر می شود، چون لباس دلخواهش میان آنهمه انبار لباس های متعدد دیده نمی شود. پسر جوان به فکر فرومیرود و غرق اندیشه می شود. درین هنگام صاحب دکان کست تیپ اش را تبدیل می کند. نخستین آهنگی که به گوش پسر جوان میرسد چنین است:
« های جامه نارنجی... رخسار نارنجی ». پسر جوان از خوشی ذوق زده می شود، فریاد می زند:
ا ُ... یافتم، لباس نارنجی. به فکر هیچکس نخواهد رسید که لباس نارنجی بپوشد. پس ازین وارد هرمغازه ای که می شود، سراغ لباس نارنجی را می گیرد. اما هیچ مغازه و دکانی لباس مردانه به رنگ نارنجی ندارد.
سرانجام یکی از دکانداران برایش می گوید:
ـ جان بیادر! کل شاره که زیر و رو کنی لباس نارنجی بچه گانه یافت کده نمی تانی. اگه زیاد دلکیت د کالای نارنجی رفته، تنها یک راه پیش رو داری، دومی شه مه سراغ ندارم. آه بادار گل !
نوجوان با عجله می پرسد:
ـ ها کاکاجان، بگوئین د هرگوشه شار که کدام دکان یا مغازه ره سراغ داشته باشین مه همی حالی میرم.
دکاندار می خندد و می گوید:
ـ نه، لباس دلخواه توره هیچ مغازه ای نداره. حتا کارخانیشه کسی جور نکده... بعد چین به ابرو می کشد و ادامه می دهد:
ـ تو یک کار کو خو جان کاکایش ! امی حالی برو کنار سرک، فریاد بزن که عضو القاعده هستی، عسکرای افغان فورا تو ره دستگیر می کنن، پس از لت و کوب جانانه، سر و روی خون پر، به دستایت دستبند می زنن و به سربازان امریکائی می سپارن. بیادر گلی که تور دارم ـ امریکائی ها توره میبرن بگرام، چند روزک خلطه ای بکس می سازن، بعد ولچک، زنجیر و زولانه به دست و پایت می بندن، بدون پرس و چون میفرستـنیت، می فامی کجا ؟... گــوانــتانـامـــو.
پسرجوان با هیجان می گوید:
ـ خیر اس کاکاجان. مه دستبند و زولانه ره قبول دارم. اگه چند بکس زدن هم خیر اس. مه خودیم سپورت مین استم. فقط جوانی کنن و بریم یک دست لباس نارنجی بفروشن.
دکاندار می خندد و ادامه می دهد:
ـ ای سو سیل کو و و، نی ! تو خووو جوان استی، خون گرم استی. عجله نکو، گپ مره بشنو ! اونا ازی جوانی ها زیاد کتیت خاد کدن. لباس نارنجی ره مفت و رایگان بریت خات دادن. شاید هم دو و یا سه دست... گپ جالب دیگه ای اس ا ُ جان بیادر که خیلی هم منشور خاهی شد. تلویزیونای امریکا و غرب به مجرد شنیدن ای که آدم خطر ناکی مثل تو، از رده دوم و سوم القاعده دستگیر شده، سات ها از تو فیلم و عکس خات گرفتن. تلویزیونای سراسر جهان تو ره نمایش میتن. اینه اموس که صد برابر شارخ خان ودرمندر منشور می شی.
نوجوان باعجله می گوید:
ـ نه بابا ! یک دست لباس هم کفایت می کنه. مه دو و سه ره کار ندارم. مهم ایس که د روز عید مره دوباره خانه بیارن تا بتانم رفیقای خوده متعجب بسازم. از منشور شدن هم مره تیر. بری شان میگم که عکسای مره نگیرن که پیش رفیقایم افشا میشم. باز چطو متعجب شان بسازم ؟
دکاندار خنده بلندی می کند و می گوید:
ـ عید سال 2015 تا 2020 ره د خانه خاهی رسید. به شرطی که از زیر شکنجه های فراوان امریکائی ها چون برق دادن ها، سرزیر آب فرو بردن ها، جان لچ زیر هوای سرد ایستادن ها، بـُکس و کاراته شدن ها و ده ها نوع شکنجه دیگه نوع جدید از جنس دموکراسی امریکائی جان به سلامت ببری و یا خوراک سگ های نازدانه ای نگهبانان شان نشوی و بتانی ثابت بسازی که تو فقط شوخی کده بودی. باز اگه زندان ابوغـُریبه سر خودت تکرار کدن، بخت و طالع خودت... ازما یک گفتن بود... خیر و خلاص !!!