موی مسواک

طنز از عزیز نسین ، ترجمه از ذاکر عمری

خواهرزاده اش چنین قصه میکرد:

ــ تا حال هم مامایم را دوست ندارم. مردی خسیسی بود. اگر بعد از سن  شصت سالگی به سرش آن مریضی ترسناک نمی آمد؛ ما به  چقدر ثروتمند بودنش پی نمی بردیم. من هم  او را  مثل دیگر اعضا ی فامیل مان انسانی با یک  زندگی متوسط می دانستم. وقتی  آن مریضی برسرش نازل شد و مجبور گردید تا به خاطر زنده ماندنش سر کیسه را باز کند. دیدیم که چگونه با دست های پر شروع کرد به مصرف کردن پول ، آن وقت حد ثروتمند بودنش را درک کردیم . حیران شدیم و کمی هم نسبت به او عصبانی گشتیم که چرا با داشتن آن همه پول  تا هنگام مریضی فقیرو زار زنده گی کرده است .

مامایم در  وسط نقطه ناف تا به دنبالچه ( دردو بلستی بین ناف تا مهره انتایی ستون فقرات)   در نقطه یی نامعلوم درد داشت. بین ناف و دنبالچه را فکر کن ، شاید  بین هر دو  دو بلست مسافه وجود داشته با شد ویا نداشته باشد. اینکه مریضی در کدام نقطه بود ،  داکتران هر چه کردند ، اما  تشخیص کرده نتوانستند.  ببینید ستاره شناسان  می توانند که  موقعیت و نشانی ستاره گانی  را مشخص کنند که از ما میلیون ها  کیلو متر دور ا ند. اما  این داکتران  از تشخیص نقطه ی  مریضی مامایم که بین ناف و دنبالچه هست عاجز اند ، به این حساب این موضوع مارا وامیدارد تا نسبت به علم طب بی اعتماد شویم.

مامایم میگفت:

ــ به خیالم در شکمم گلهء پشکها و سگها هستند.  پشکها و سگها را در بین جوالی بی اندازید و دهننش را بسته کنید. ببینید  چگونه همدیگرشانرا با ناخن های شان پنجال می زنند و همدیگر را دندان می گیرند.  در بین شکمم نیز چنین پنجال کشیدن ها  و ناخن کشیدن هاست  .

بدون هیچ شک و شبه در شکمش نه پشک و نه هم سگ درآمده  بودند. او در جوانی برای یک  مجله  به نام « ثروت فانی»  مقاله هایی  می نوشت  که  در آن ها تشبه  های ادبی را به کار می گرفت و می نوشت  که در شکمم سگ ها  و پشک  ها هستند.  کاشکی در شکمش سگها و پشک ها میبودند٬ مانند شاروالی ما  که به خاطر از بین بردن سگهای ولگرد و پشک های سرسرک توته های گوشت زهرآلودرا می اندازند، توته های گوشت زهر آلود را به ما مایم می خوراندیم و به این شکل   بیچاره را ازاین درد  هولناک نجات میدادیم.

یکتعداد مریضی ها هستند که نقطهء درد شان معلوم نمیشود و آنوقت بخاطر تشخیص جای درد مریض کار بدست داکتران می افتد. هر چند مامایم جای درد ش را میدانست و به داکتران میگفت:

ــ  همین جا ست ...

همان جا ، نقطه یی را  بین ناف و دنبلچه اش را نشان میداد.

 بیچاره مامایم  با وجودی که  بسیار کوشش کرد تا به داکتر ها د رتشخیص درد کمک کند ، اما باز هم داکتران جای درد اش را پیدا کرده نتوانستند و نه هم نام مریضی اش را فهمیدند .

داکتری  نماند که مامایم  نزدش نرفته باشد. بخاطر نجاتش آنقدر پول مصرف نمود  که ما دانستیم که ماما ی ما چقدر ثروتمندبود ه است و ما خبر نداشتیم .

یکی ازآ شنا ها که یک وقتی چنین ماجرایی  از سرش گذشته  بود، گفت:

ــ مرا یک داکتر پروفیسور نجات داد.

ما  فورا ماما را نزد همان داکتر پروفیسور بردیم.

پروفیسور بعد از معاینه چنین گفت:

ــ زخم معده هست.

خوشحال شدیم ٬ بسیار  خوشحال شدیم. آخر از این که درد یک انسان معلو م نباشد ،  زخم معده داشتنش بهتر هست. من بر اساس مضمون بیولوژی که در مکتب آموخته بودم، گفتم:

ــ مریضی مامایم بین ناف و دنبلچه اش هست.  اگر بین ناف و دنبلچه خطی کش کنید، معده ازاین خط بالا می ماند...

 در مقابل این عقل ام ،  پروفیسور داکتر پاسخم داد:

ــ حق به جانب هستید. اما فقط معده مامای تان به طرف خارج خم و آویزان شده و ازین خط سه ملی متر تجاوز کرده است.

پروفیسور داکتر  عملیات فوری را ضروری دانست و مامایم  بخاطر نجات از درد و سوزش عملیات شد.

 اما این عملیات بجز این که درد مامایم را  ازدیاد بخشد ، فایده ء دیگری نداشت .  چشم دید همشیره یی که در وقت عملیات  نزد جراح حضور داشت،چنین  بود :« بعد از کفاندن شکم مامایم زخمی در  معده پیدا کرده نتوانستند».  حتی داکتر هم  شگفت زده شد ه و  چنین گفته بود:

ــ من تا به حال هزاران معده را کفاندم؛ اما در زندگیم تا به هنوز همچو معده ء سالم و به مثل سنگ محکم را ندیده بودم. حالا که این طور است  ، به خاطر این که زحمات ما به هدر نرود و  پولی را که بخاطر عملیات گرفته ایم ، حلال سازیم ، نصف معده اش را  می بریم و دور می اندازیم . در همین اثنا معاون داکتر اعتراض نموده، گفته بود:

ــ زخم معده نیست. چرا معده ء بکلی سالم را می برید؟

 پروفیسور داکتر به جوابش گفته بود:

ــ معده  یک عضو پر خطر هست. هر چند که حالا زخم معده نیست ، اما  در آینده زخم معده می تواند پیدا شود. پس نصف معده را می بریم و دور می اندازیم   و به این ترتیب خطر زخم معده آینده را به نصف نصف کاهش میدهم.

 و به خاطر پخته کردن این کارش ،  نشانی  یک مبحث جدید درس علم طب را به معاون میدهد. مامایم نیمه معده می شود و از میز عملیات  می خیزد. اما مریضیش دو چندان شده است. افزون برین  گپ ها درمورد داکترداخله دیگری  به میان آمد تا مامایم را تداوی کند. در باره ء او می گفتند :

ــ چنان داکتری هست که از مرگ  کسی  بیست و چارساعت نگدشته باشد ، می تواند آن مرده را هم زنده کند. توصیفش بسیار بود. همین داکتر داخله  مامایم را معاینه نکرده با یک نگاهی که به مامایم انداخت گفت که تکلیف از گرده هاست  و چنین توضیع داد:

ــ عملیات گرده ضروری هست.

 دومین بار شکم مامایم کفانده شد.

داکتر با حیرت به گرده های سالم نگریسته گفت:

ــ آنقدرسالم هستند که باورکردنی نیستند .

 این داکتر نظر داد  که اینطور گرده ها  به یک نفر خیلی زیاد هست و تصمیم گرفت تا یک دانه اش را بریده بگیرند. در ین وقت یک داکتر جوان تازه کار ایراد گرفته گفت :

ــ چرا این گردهء بکلی سالم را می برید ٬ ماشالله مثل عقربک ساعت گرینوچ جرنگیس کنان کار می کند

 در جوابش داکتر داخله گفت:

ــ اگر گرده اش را بریده نکشیم ،  به عملیات ما  باور نمی کنندو خواهند گفت که پول شان  را از دست شان  مفت و هوایی گرفته ایم . به خاطر این که  در آینده  سوء تفاهیم به میان نه آید، این کار ضروری است و از طرف دیگر  به او هم نشان می دهیم که

« همین گرده بریده گی ماست» و بدست مان سندی هم می ماند .

ازا ین عملیات یک گرده ء مامایم  نجات یافت. مامایم  به خاطر این که  او را در هنگام عملیات تلف نکرده بودند ٬ پول علحیده هم به آنها داد. بر علاوه مامایم تشکر نامه هایی را در  روز نامه ها چاپ کرد که در آن ها  از داکتر گرفته تا به دروازه بان آن شفاخانه تشکری شده بود . اما  نه عملیات  و نه هم تشکر نامه ها مفید واقع شدند. بلکه درد مامایم  بکلی زیادتر شد.

یکی از شناسا های مامایم به او گفت:

ــ من شانزده بار عملیات شدم. تمام اعضای بدنم را کندند و دوباره نصب نمودند. اما هیچ کار مفید واقع نشد. تا اینکه در آخر فلان داکتر تداوی ام نمود. فورأ مامایم را  نزد فلان داکتر بردیم. وقتیکه مامایم از ماجراهای طبی که از سرش گذاشته بود ، حکایت کرد ،  داکتر خندیده گفت:

ــ شما را از جای غلط تان عملیات کردند. روده های تان پیچیده گی دارد.  این نظراز نظر عقل هم درست جلوه می کرد. چون که  مامایم آنقدر خسیس بود وخرج نمی کرد که می شد   روده هایش پیچیده  و حتا  کورگیری هم شود. سومین بار شکمش کفانده شد. موقعی که داکتر روده هایش را می بیند ، حیرت زده از دستش نشتر و کارد جراحی اش رامی افتد ،  می گوید:

ــ این چطور روده هست. در طول زندگیم اینطور رودهء دراز را ندیده بودم!

و فریاد می زند:

-  درازی  روده هایش به هشت ، ده نفر کفایت میکند .

از اول هم با نابرابری طبعیت برخورد نموده بودم٬ قد انسان ها هم همین طور هست٬ حق یگان کس خورده میشود و قد کوتاه می ماندو بقیه درازی و مساحت اش به دیگران داده میشود . این را کی میداند که روده های چقدر انسان کوتاه مانده و به عوض شان روده های مامایم دراز شده است . داکترهرچند که در روده ها ی مامایم  هیچ علایم پیچیده گی را مشاهده نکرد ، گفت :

ــ حالا که شکمش را  باز کرده ایم ، روده های اضافه ی را باید بگیریم .

 دست به عملیات شدند ودرازی روده هایش را به درازی روده های یک آدم معمولی درآوردند . اما مریضی مامایم  بیشتر از گذشته  شد.

به مامایم توصیه کردند تا نزد یک داکتر که  در انقره بود ، برود. گفتند:

ــ اگر او هم تداوی کرده نتوانست، دیگر تلاش بی مورد مکن. بدین معنی که دیگر تداوی شده نمی توانی٬ بعد برو کنار بحر و خودت  را به بحر بیانداز!

داکتری که در  انقره بود،  سر تا آخر  ماجرای  طبی مامایم را شنید  و بعد خنده کرده و در آن لحظه مریضی اش را تشخیص  داد وگفت:

ــ این  التهاب رودهء کوراست ...

بار دیگر شکمش را پاره کردند. روده اش به مثل قلب دختر جوان ساده دل  پاک و تمیز بود. چه رسد به التهاب روده ی کور. این بار گفتند :  حالا که شکمش باز هست، دست خالی  برگشتن  بی حرمتی به علم طب میشود. به این  خاطرروده های کورش را بریدند  وبیرون  کشیدند. مگر مثلی این که همین روده های کور و سالم کمی از پیشرفت مرض جلوگیری می کرد که بعدازآن  با کشیدن روده ی کور دفعتا مریضی مامایم  خیلی بد شد.

 بعد از آن  هر کی  داکتری را آدرس می داد، مامایم آنجا به سراغش  می رفت. اما هر عملیات و هر تداوی  نه تنها مفید واقع نشد، بلکه  درد های بیشتری را برای مامایم به ارمغان آورد. اما در این میان من حیران به این شدم که مامایم چگونه در این عمر کوتاهش این قدر پول های هنگفت را پس انداز کرده بود و به داکترها رسانده توانست. من تا در طول حیاتم ماموری را  مثل  او ندیده بودم.

اگر یک انسان به عوض هوا رشوت تنفس کنند  و به جای نان رشوت بخورد، باز هم این قدر پول پس انداز کرده نمی تواند. روی شکم اش جایی برای برش و قطع نماند.  قسمیکه اعضای جفت بدنش تاق شدند ، بعضی اعضای دراز اش کوتاه شدند  و اضافه گی ها گرفته شدند و اعضای بدرد نخور مثل رودهء کور کشیده شدند. چنان که وزن  او قبل از عملیات شصت کیلو بود ٬ به اثر عملیات ها  شکم اش خالی و خالی  شد و اعضای جفت  بدنش  شدند و دیگر او سی و شش کیلو وزن داشت.

او زمانی که  از دست یافتن به سلامتی اش  کاملا نا امید شده بود ،  برایش یک داکتر دیگر را توصیه کردند.

ضرب المثل معروف هست که میگویند« به جان نبرآمده٬ امید هست» او با آخرین امید نزد همان داکتر رفت.  داکتر بعد از شنیدن ماجرای طبی اش لبخند کنان گفت:

ــ  حیف شما که این قدر سرگردان شدید. مریضی  به تانسل گلوی تان هست.

من گفتم:

اګر چه  به من ارتباط ندارد  ٬ اما به نظر ما مریضی اش بین ناف و دنبلچه اش در یک نقطه نا مشخص هست . چگونه تانسل گلو این منطقه را تحت تاثیر اش قرار میدهد٬ نمیدانم.

داکتر باسخ داد:

ــ من هم آن را خوب نمی دانم.  فقط در اصل تانسل گلو   به درد کاری  نمی خورد. چیزی اضافی  است . هیچ مانعی برای  کشیدنش وجود ندارد. اساسأ در درون مامای تان بجز از تانسل گلو دیگر چیزی نمانده  ا ست.  بهر حال عیب و نقص به تانسل گلو هست.  یک بار  آنها رامی گیریم  ٬ باز هم خوب نشد، آنوقت فکردیگری می کنیم . تانسل گلو اش را کشیدند. این هم فایده نکرد.

دیگر جای دوخت های بدنش تبدیل به جالی ماهی گیری شده  بود. داکتران به عملیات های بعدی حتا از کارد جراحی هم استفاده نمی کردند.  دوخت ها را که می کندند٬ شکم بیچاره به مثل بادنجان سیاه به کفیدن شروع میکرد. این دوخت ها برای یک چیز به درد میخورد. وقتیکه بیماری مامایم شدت پیدا میکرد، مثل سابق با تمام زور و قوتش فریاد نمی زد، چونکه کمی زور می زد، دوخت ها از هم پاره می شدند .

دیگر اوبا  ناتوانی دست دعا را بلند کرده  ومیگفت:

ــ ای خدای عالم!  چرا بدن بنده گانت  را از سوراخ بالایی تا به سوراخی پایینی زنجیر دار نمی کنی که داکتر بنده گان ات با راحتی باز کرده و به هرچیز  نگاه کنند.

 او در زمانی که  این گپ های  بیهوده و بی مفهوم را می گفت که کسی آمد و نشانی  داکتردیگری را  داد تا مامایم نزد او مراجعه کند .

این داکتر موقعیکه یک سانتی متر جای خالی برای  عملیات نیافت ، گفت:

ــ غده ها خراب هستند. ضرور است که عملیات هورمونی صورت بگیرد و هورمون های تان زیاده از حدش فعالیت دارند. با معذرت ، یکی از بیضه هایش را کشیدند. 

حیران بودم که با این  همه اعضای کمبود بدن  چطور میشود که فعالیت هورمون هایش شدید شود اما داکتر گفت:

ــ در بدن  مامایت بجز از غدهء هورمون دیگرعضوی نمانده و از همین سبب  فعالیت هورمون  بلند رفته ا ست.

بیچاره مامایم عذرکنان میگفت:

ــ داکتر صاحب! خواهش می کنم ، زود تر هر دو این ها را یکجایی بگیرید که نجات یابم!

اما داکتر این گفته  را مغایر علم طب و انسانیت دانسته از بیضه هایش فقط یک دانه اش را قطع کرد. اما این کار هم به حال مامایم سودی نکرد. هر چه که شد، با بیضه های بیچاره اش شد.

مامایم به مرحله یی رسیده بود ، که برای نجات از این وضع  و بدبختی راهی  جزخودکشی  نداشت که شخصی  پیدا شد که سرگذشتی صحی مانند مامایم داشت و او آدرس داکتری را که توانسته بود اورا تداوی کند و مامایم نزد این داکتر شتافت .

مامایم  سرگذشت طبی اش را به داکتر  تشریع کرد و داکتر  بعد از شنیدن دقیق  این حکایت  خندیده گفت:

ــ افسوس به حال تان. با این همه  اعضایی که از بدن تان کشیده شده ،  میشد یک آدم نو ساخت .

داکتر پاهای مامایم  را معاینه کرده  و گفت:

ــ مریضی از میخک پای تان سرچشمه میگیرد. میخک های تانرا قطع می کنیم. براستی هم بجز از میخک پا به او چیزی دیگری باقی نمانده بود. هر چه شود، بلا به میخک های  پایش  نجاتش  مهم است .

 فریاد زدم:

ــ داکتر صاحب! خواهش می کنم ، میخک ها چه ارتباطی به  منطقه ی بین ناف و دنبلچه دارند؟

داکترگفت :

ــ تمام نقاط بدن به هم ارتباط دارند. مثلأ در انگشت کوچک تان یک زخم باشد ، آیا تنها همان جا درد می کند و یا که تمام بدن تان عذاب می کشد. آیا سر تا پا مریض نمی شوید؟

همه ی میخک های پاهایش را بریدند.  اگر آن میخک ها به داکتر کدام سودی رسانده باشد ٬ شاید ،  اما به مریضی مامایم کدام سودی نرساند.

 یک بار مامایم لیست همه ی  داکتران را آورد. در لیست فقط و فقط نام دو متخصص بود که نزد  آنها برای  تداوی نرفته بود. تصمیم گرفت به آن ها هم مراجعه کند. ابتدآ نزد یکی از آن ها رفت. متخصص از این که مامایم با این همه عملیات ها  چطور تا به هنوز زنده  بود ، به چرت و حیرت فرورفته و گفت:

ــ از چوکات انسانیت برآمده ا ید. اما قدرت علم طب را بنگرید که شما  با این حال  از سایه  آن زندگی می کنید.

وآخرین داکتر:

ــ مریضی تان از چیرکی دوخت ها به میان آمده  است.

مامایم که امیدوار بود با کندن کوک ها از این مریضی نجات می یابد ، میگفت:

ــ از بسی گرفتند وبریدند و بدنم راخالی کردند حالا مثل طیارهء خالی  سبک شده ام

 بیچاره  زنده بود ، اما بشکل ارواح در آمده بود. روزی  برایم گفت:

ــ می خواهم  به یک داکتر اروپایی  آخرین پول باقی مانده ام را  بدهم.

 گفتیم خوب  با او به  پاریس رفتیم.  به خاطریکه در آنجا کدام دوست و شناسایی نداشتیم، لوحه ی اولین  داکتر را به روی دروازه اش خوانده و داخل معاینه خانه اش شدیم. داکتر پاریسی ابتدأ به داستان مامایم گوش فرا داد و بعد معاینه نمود  و به خندیدن شروع کرد. آنقدر خندید که به زمین  افتاده و پیچ  وتاب میخورد. به هر دلیلی که بود به خود آمد و بدستش موچینی را گرفت  و رویش را به طرف مامایم دورداده گفت:

ــ دهان تانرا باز کنید.

  مامایم دهنش را باز نمود. او موچین را به دهنش فرو برد، بعد موچین را کشیده گفت:

ــ چطور هستید؟

مامایم:

ــ تشکر. بسیار خوب هستم. درد وسوزش نماند.

 داکتر به مامایم موی سفیدی را نشان داد و گفت:

-  این بود مریضی تان. بار دیگر به موقع مسوواک زدن  دندان های تان دقت کنید.  موی مسوواک به دهن تان فرو نرود.

از پاریس برگشتیم. مامایم صحت یافته بود ، اما یک پول هم برایش نمانده بود. او بعد از شش ماه  صحت و سلامتی مرد. این که او از بی پولی مرد و یا اینکه از عملیات های سابق داکترهای وطنی. نمیدانم.

البته بعد از آنقدر عملیات دیگرمعلوم دار که دیگر زنده گی کرده نمی توانست.

 

                                                                                             (  پایان)