سروده های از منیر بارش

بدخشان افغانستان

 

 

فانوس شب

ابري که ازقبيله ي باران شهيد شد

آماج بادهاشد وگريان شهيد شد

درسيري عطسه هاي شمال وکنارباغ

توفان وزيد...دشت وبيابان شهيد شد

فرجام مرگ وزندگي ازموکب زمان

بشکست ونااميد وهراسان شهيد شد

دوستي به غصه گفت مرا:مادرت چه شد؟

گفتم که ازاصابت هاوان شهيد شد

اشکش چکيد وگفت:بگوخواهرت کجاست؟

گفتم که درشکنجه ي زندان شهيد شد

درسمت شرق باديه درواپسين نگاه

درکوچه باغ هجرت ياران شهيد شد

درآخرين خزان غمم زرد شد چمن

نسرين خموش وجمله گلستان شهيد شد

  

 

اشک آب

 

تاغروبِ اعتمادِآب گندُم کاشتيم

دربلوغِ هالهِ مهتاب گندُم کاشتيم

قدر بحراني ترين فريادي دهليزگلو

درهجوم باور مضراب گندُم کاشتيم

ابرِاسفند تافراز تخت رُستم پرکشيد

تامدار خرمن داراب گندُم کاشتيم

ازغرورنهضت ساطور درياي شباب

درشمالک هاي اشکِ آب گندُم کاشتيم

کودکِ درلطمه هاي لاجوردين گناه

مابه دام صحبت ناياب گندُم کاشتيم

حجم احساس چکاوک هاي آشوب زمان

شرحه کرديم،دربلورِخواب گندُم کاشتيم

مارموزکارواسباب دل دهقان نه ايم

بی سبب درلايه ي تالاب گندُم کاشتيم