تقدیم به همرزمانِ "ندا"ي در خون تپیده
"ندا"
داني چه بود مقصد و منظور از آن ندا
هر سو چکید واژه ي منشور از آن ندا
گفته به پا بخیز و بکن سُلطه ي ستم
کی دیده را گرفت توان دور از آن ندا
خونش بریخت شیخ و افق سرخِ سرخ گشت
خلقِ خدا به شورشِ مجبور از آن ندا
تا قطره هاي خون ز دو چشمانِ او جهید
سرخ تر به جامِ عشقِ کسان نور از آن ندا
هر سو نظر رسد به مزارش ز شش جهت
تابیده است شراره ي پُر شور از آن ندا
عرشِ فلک فتاده به شورش "ندا"ي من
لرزیده زیرِ سقفِ فلک حور از آن ندا
در آخرش به مردم برخاسته اش رسید
بس جوششي که باز جهد نور از آن ندا
تصمیم و عزمِ صلحِ زمان جاودانه گیست
خوش بر کنند سلسله ي زور از آن ندا
فرید طاھري
جوزا 1388، جون 2009، سانفرانسسکو
آبستنِ عشق
ای وای چقدر سردم، چون برفِ زمستانی
تبعید شده ی عشقم، در گوشه ی بارانی
سرد است سرای من، بیبام و در است خانه
رو سوی تو آوردم، زین عالمِ ویرانی
ای دوست بیا بنگر، داغی که عیان گشته
از خجلتِ هجرانت، بر صفحه ی پیشانی
از بهرِ سرشکِ من، کم کم به مدارا شو
زنجیرِ جفا بُگسل، از گردنِ زندانی
چرخنده ی چرخانم، ثابت به ثباتِ عشق
غرق آبه بحرِ ناز، بر محورِ توفانی
ماه اِی رمضان رفته، عید است بپیشِ رو
"اینک من و اینک سر"، نزدیک شده قربانی
خشک سالِ ادب در پیش، با من تو مدارا کن
چشمانِ غزل گویت، هست شعشعه ی یزدانی
دانم من و میدانی، روزی که تو باز آیی
خوانم ز نگاه هایت، بس آیتِ رحمانی
هم سرخی و هم سبزی، هم نیلی وهم آبی
رنگی که ز تو خواهم، هست رنگِ گلستانی
سخت خسته ی تنهایم، باخته به قمارِ عشق
نگذاری ازین بیشم، در حالتِ تاوانی
سر تاجِ جهان بودم، فارغ ز غمِ دنیا
میکردی دوصد بوسه، هر روزه که ارزانی
بس تیرِ جفا خوردم، از غیبتِ چندینت
می گفتی که جانانی، جانانه ی جانانی
یک جامِ دگر سر کن، ساقی ز خمِ خُسرو
شاید بتوان بگریخت، زین خواب پریِشانی
دیوانِ غزلهایم، آبستنِ عشقِ ما
پیشکش به نگاه ی تُست، در مقطعِ پایانی
فرید طاهری
سرطان 1388، جولای 2009، سانفرانسسکو
تکیه گاه
یک قطره اِی چکد زنگاهت، نگاه ی سرد
ابری شده شراره ی ماهت، ماه ی سرد
بنگر به پیچ کوچه ما محفلی که نیست
قسمت مگر نبشته یکی کارگاه ی سرد
بر جاده های دِنج همه جا لوحه ی خروج
باید روم ز راه ی دگر، راه براه ی سرد
صد قافله میانِ من و تو فگنده اند
تقدیر بد گره زده خود را به گاه ی سرد
امشب به یاد خاطره ات گریه ها کنم
حتی نداده اِی تو مرا یک پناه ی سرد
شب تا سحر خیالِ زانوی تو خوش است
یارب مباد قسمتِ ما تکیه گاه ی سرد
روزی تو بی خیال به آغوشِ من رسی
سر می زند گناه ز وجودت گناه ی سرد
فرید طاهري
جوزا ۱۳۸۷، جون ۲۰۰۸، سانفرانسسکو