صالحه رشیدی

این داستان واقعی که وضع رقتبار یکی از دوستان همکارم را باز گو میکند ، نمایانگر اوضاع نابسامان جامعۀ عقب ماندۀ ماست . بنا به تقاضای که این دوستم از من به عمل آورده ، داستان مذکور به نام های مستعار خامه ریزی شده است .

شوهر سوم

ماه سرطان که گرما تن انسان را میسوخت ، نزدیکهای عصر که آفتاب به سرعت در پس کوه‌ها غروب میکرد و شهر آمد آمد شب را انتظار می‌کشید ، مهمانان یکه یکه خانه را ترک گفتند .

مادر شگوفه به رسم ختم مراسم معمول و طویل عزاداری گوشه گلیم اتاق را قات نموده جهت تسیلی خشوی شگوفه گفت

خوار جان ! چهل روز سوگواری بس است … خدا دیگه بچه هایته نگاه کنه … - شوهر شگوفه دیر یا زود رفتنی بود … همه رفتنی هستیم و آیه شتر سفید پشت دروازه همه زانو میزند ، پشت دروازه یکی زود و از دیگر دیر ، خداوند ترا صبر بده ...اما خدا … از دل داغدیده تو هم کسی را خبر نکنه … خدا غم آخر کنه … و آنگاه دستانش را حلقه گردن خشوی شگوفه دخترش نموده و با او یک‌ جا گریست . شگوفه که چشمه سار چشمانش از فراوانی ریزش اشک خشکیده بود هیچ نگفت و همچنان مانند چند لحظه قبل نقطه نا معلومی را نظاره میکرد و غرق در اندیشه و افکار آزار دهندۀ که در مخیله اش جا گرفته بود ،به آینده نگاه میکرد.

خواهران شگوفه نیز طبق رسم و رواج های معمول و پذیرفته شده ، چادر چهار گوشه سفید را از سر شگوفه دور و عوض چادر بیوه گی سیاه رنگ را به سرش انداخته ، یک دست لباس را مقابلش گذاشته همنوا با او یک‌ جا گریستند . خواهر شوهرش که صحنه را با دقت زیر نظر داشت و همواره به زیبایی شگوفه حسرت می‌خورد با نیشخند معنی دار گفت

از صد گل شگوفه یکیش هم نشگفته حیف شگوفه نکده که چادر بیوه گی بپوشه … همی حالی شگوفه صد تا خریدار داره...

زنی که در پهلوی ننوی شگوفه نشسته بود گویا آن حرفها به مذاقش جور نیامد با خشم و غضب گفت

بلا به سر خودش و خریدارهایش ، ای زنکه سر دو شوی ره خورد ایطور زنهاره نجس میگن ، سر دو تا جوان کاکه ره خوخورد ، باز سر کی را خاد خورد . بچه بی بی گل زیر هزارمن خاک خواب کرد و رفت صد آفرین به دل بی بی گل که هر ساعت سوی این سر خوره ک بیبیند بچه‌اش بیادش میاید و زخمش را تازه میکند . عمه شوهرش شگوفه با طمطراق میان حرف ‌ها دویده و گفت :

بری بی بی گلم ننگ و شرم است دیگه ، که بیوه جوانش از خانه بره و دیگه شوی کنه ، بی بی گلم دو بچه دگه شکر داره و … زنان همچنان مانند مار افعی بر او نیش زدند و روان صدمه دیده و آزردۀ او را آزرده تر می ساختند . در طی چهل روز شگوفه با همچو نیش‌ ها عادت کرده بود ، فقط مجبور بود که بشنود اما خودش را از درون میخورد از اینکه چرا خداوند او را زن آفریده و این‌طور محکوم که بدون جرم ، حس میکرد در کویری سرگردان است و صحرای دلش خانه غم که فقط صدایش را خودش می‌شنود و درد خود را درک میکند و بس . دیگر حوصله اش سر رفت نا خود آگاه فریاد زد بس کنید !... مه هرگز دیگه شوی نمی‌گیرم … هنوز روی شوهرم خاک نه نشسته … مه اولادایمه بزرگ (کلان ) میکنم هم برای‌ شان پدر میشم و هم مادر … مرگ از جانب خداس... مه چه گناه دارم تقصیر مه در مرگ شویم چیست ؟ خشویش که مغموم و آرام در پهلویش نشسته بود با شنیدن حرف‌های شگوفه از قهر و غضب جاهلانه بر جایش پیچ و تاب خورد و مثل دیوانه‌ها با خود گفت ، از ناز و کرشمه و ادای این زن معلوم میشه که باز هم شوی خاد کد ، ای همه مکر و حیله اس که مرا بازی بدته ، گفتن : که مکر زن ده هفت قطار شتر جای نشده ، خدا داند که کی را زیر دست کده مره هم بی بی گل میکن ، اطور پایشه در تلک بتم که فغانش برایه و بدون هیچ حرفی با دست و پاچه گی از اتاق خارج شد و با نگاه‌های سر گشته اینطرف و آن طرف را پالید و بطرف گوشۀ حویلی که شوهر و پسرانش روی چارپایی نشسته بودند رفت ، دقایق طولانی با آن‌ها جر و بحث کرد و با حالت مغمومی دو باره سر جایش بر گشت .

مادر و خواهران شگوفه که منتظر آمدن خشویش بودند به رسم خداحافظی از جا بر خاستند اما خشوی شگوفه همه را دو باره … به نشستن دعوت کرده گفت :

می‌خواهم یک گپه همی حالی که همه جمع استیم برایتان بگویم ، خدا بیامرزه ایوب ره … او بری ما دو سال پیش مرده بود … و ختی دانستم که او هم مثل برادرش سرطان است … حالی از او اولاد صغیر مانده و زنش هم جوان اس … بری ما ننگ اس که عروس ما از خانه برایه … اگر شگوفه و شما قبول کنین شگوفه را فردا با رحمت جان نکاح کنیم . با شنیدن این حرف دهن همه از تعجب باز ماند ، یکی به سوی دیگر نگریست شگوفه اصلآ باور نمیکرد که این همه از زبان خشویش خارج شده ، فکر کرد عوض شنیده ، اما نه ، حقیقت داشت خشویش می‌خواست او را با پسر یازده ساله‌اش نکاح کند . پنداشت او را مسخره می‌کنند چقدر او حقیر و نگون بخت است ، خود را زبون شده یافت ، حس کرد دیوار های خانه نزدیک و نزدیکتر می‌شوند و فریاد می‌زد نجاتم دهید … نجاتم … دهید به چه گناهی … به چه گناهی ؟! صدایی غضبناکی از آنسوی دیوار صدایش را خفه می‌کند به جرم زن بودن … به جرم زیبا بودن … به جرم عنعنه ، جرم سرمایه باقی مانده ، به جرم بیوه بودن … تو هنوز نمی‌دانی ! … تو زن استی و صدایش خاموش می‌شود . شگوفه ، های های می گرید ، نمی‌خواهد این وصلت را قبول کند ، تضرع می‌کند ولی تضرع جایی را نمی‌گیرد خشویش با عتاب می‌گوید – اگه از خون ما تیر میشی برو خانه پدرت و به دل خود عروسی کو در غیر آن … شگوفه که از غصه لبریز بود از مادرش می‌خواهد تا او را از این ورطه جهالت نجات دهد ولی گویی مادرش نیز حرف‌های دلش را خوانده بود و سر به زیر انداخت و گفت :

دختر با پیراهن سفید از خانه پدر بیرون می‌شود و با کفن سفید از خانه شوهر خارج می‌شود . تو شگوفه جان راهی جز این نداری . شگوفه فقط پر پر شده و با همه بی پناهی رویش را در پناه دستانش قرار داد تصویر گذشته های نه چندان دور در مقابل دیده گاهش نقش بست همه هست و بود خود را در گذشته های بر باد رفته اش می‌دید و حالش نیز یکبار دیگر با گذشته‌اش پیوند می‌خورد .

فردای آن روز شگوفه برای سومین بار با دل نا خواسته چون مجسمه بی روح در پای عقد ایور یازده ساله‌اش نشست تا نگین غیرت بر تارک دستار خانواده شوهرش همچنان بدرخشد و او یک بار دیگر قربانی دیگر را پذیرا گشت این است سر نوشت زن در جامعۀ افغانی ما .