طنـــــــــــز دال خوردن موقوف !!! عزیز علیزاده
شاید باور تان نشود اگر بگویم که امسال زمستان سرد کابل نه تنهاشاهد برفباری سنگین بود، بلکه مردم به چشم سر دالر امریکائی، کلدار پاکستانی و دینار عربستان سعودی را دیدند که برسرشان میبارد. فکر نکنید که بارش پول در تمام نقاط شهر کابل بوده است. عجله نکنید و اصل قصه را بخوانید.
وقتی وزیرصاحب محترم فرهنگ (!) که از سرورویش نور فرهنگی میبارد، از زبان یکی از خبرنگاران تلویزیون ملی واژه های غیر اسلامی و وارداتی از یک کشور بیگانه و کافر را شنید، بدن نحیف و لاغرش از خشم و غضب لرزید و فورا فتوا داد که خبر نگارمذکور را از تلویزیون ملی اخراج نمایند. مردم برای چنین وزیر باتدبیری آفرین گفتند و دردل دعاکردند که ایکاش همه وزرا چنین سریع عمل میکردند و تمام متخلفین را گردن میزدند تا دیگر هرگز کسی یک واژه فارسی برزبان نمیراند.
یکروزبعد مردم برای ابراز خرسندی خویش مقابل وزارت پربار فرهنگ گرد آمدند و با شعارهای فرهنگی وزیر شانرا ستایش مینمودند. وزیرصاحب که از دیدن شادمانی مردم برخودش میبالید لباس گرمش را پوشید تا خدای ناخواسته سرما نخورد و بعد روی بالکن برامد و برای مردم دست تکان میداد. آوازهای مختلفی از هر گوشه و کنار بگوشش میرسید. کسی آواز داد:
« ا ُ وزیر صایب! برکت ببینی، مه میگم خدا کتی تو باشه که غم غریبا ره د ای زمستان سرد می خوری و واژه های غیر ملی و اسلامی ره از کشور بیرون میکنی. همین واژه ها بودند که مملکت ماره چور و چپاول کدن، ما مردمه گشنه و تشنه بیاد خدا رها کدن»
صدای دیگری شنیده شد: « ا ُ وزیر صایب حالی خو غیر از ای واژه های غیر اسلامی و وارداتی خیلی چیزهای دیگه ام اس که از بیگانه هاست و باید او سو انداخته شوه، تو اگر مرد شوی و ای کاره بکنی، مه میگم بیشکیت اس والا». هلهله میان جمعیت مردم پیچید و همه یکصدا میپرسیدند که مثلا ً چه چیزی؟
ـ « مثلا ً امی حالی جیبای وزیر صایب پر از دالر و کلدار اس، آیا اینا وارداتی نیس؟ شما خود تان فکرکنید».
آوازهای مختلفی از هر سو بلند بود:« آفرین.... راست میگه... ا ُ وزیر فرهنگ جواب بتی نی!». این حرفهای تند و تیز سر وزیر صاحب بد خورد و رگ غیرتش ره گزید. او ناگهان وارد دفترش شد و دسته های دالر، کلدار و دینار را از گاوصندوقش کشید و به هوا پراگنده ساخت و در حال فریاد میزد:
ـ « از پیشمه گم شوین، وارداتی ها، بیگانه ها، شما غیر ملی و غیر اسلامی هستین».
مردم که از دیدن ای صحنه به حیرت رفته بودند مانند مجسمه های بیجان ساکت سرجایشان ایستاد بودند و بسوی وزیر میدیدند که سخاوتمندانه دالر و کلدار برسرشان باد میکرد. ناگهان بخود آمدند و برای جمع آوری پول هجوم بردند. وزیر صاحب فرهنگ (!) که چنین دید فریاد برآورد:
ـ « ا ُ مردم! دست نگهدارید، آیا می خواهید کافر و بی دین شوید؟ مگر نمیدانید که این کاغذهای باتله وارداتی و غیر اسلامی اند؟ بیائید به عوض این کار سرود ملی بخوانیم، رقص و پایکوبی نمائیم». با شنیدن این حرفها مردم درجاهای شان ایستادند و کسی دیگر صدازد:
« وزیرصایب! ای ره خو تو درست گفتی، مگر د جان خودیت نگاه کن، بالاپوشیت خو امریکائیست». وزیر صاحب به سرعت بالاپوشش را روی سرک انداخت. « کلاه سرت انگلیسی است.... پیراهن و تنبانیت پاکستانی، نیکریت چینائی...».
مردم هم بلا میکنند، د ای هوای سرد زمستان، وزیرصاحب بیچاره کاملا لخت مادرزاد روی بالکن ماند و شروع کرد به خواندن سرود ملی و پایکوبی. مردم هم با پیروی از وزیر ملی و مردمی شان او را همرائی میکردند. وزیر صاحب چنان سرود می خواند و پایکوبی میکرد که ناگهان از شدت پایکوبی تخت خواب زیرپایش شکست، او و مادر اولادها به شدت روی اتاق افتادند و وزیرصاحب هنوز هم سرود ملی می خواند. مادر اولادهایش که سخت وحشتزده شده بود، فکر میکرد که بابی اولادها بازهم دیوانه شده و هی فریاد میزد:
ـ « ا ُ مردیکه ! آخر تـُره چی شده، باز جندا د سراغیت آمده؟ مه امی حالی ملاح صاحبه می خایم که دم ودعایت کنه».
وزیر صاحب که تازه فهمیده بود، کابوس وحشتناکی به سراغش آمده بوده، ازترس اینکه خدای ناخواسته برسر پولهای دوست داشتنی اش چیزی نیاماده باشد، باعجله بسوی گاوصندوق رفت، سرش را واز نمود و چند بندل پول را محکم در بغلش چسبید، رویش را سوی آسمان بلند نموده و پی هم می گفت:
« خدارا شکر که شمارا چیزی نشده، مه به چی خون دل شماره کمائی کدیم، صدها چوکی ره د وزارت سرقفلی دادیم، کتی ده ها اینجو، جورآمد کدیم، حالی ای مردم می خوایند که مه شماره مفت و رایگان روی سرک پاش بتم، برین ا ُ مردم! تمام واژه های غیر ملی و غیر اسلامی ره بکار ببرین، کافر و بت پرست شوین، مگر مره از ای عزیزایمه جدا نسازین».
مادر اولادها بالای سر شوهرش ایستاده بود و حیرتزده او را دید میزد و از قضیه سردر نمی آورد. بعد از چند لحظه به همه چیز پی برد و ملامت گونه شوهرش را مخاطب ساخت و گفت:
ـ « مه هزار بار تـُره گفتم که دال پاکستانی نخور که معده ته باد میگیره و خوابهای پریشان میبینی، مگر مرغ تو یک لنگ داره و همیشه میگی که بیست سال دال پاکستانی خوردی و حال پشتیش دیق شدی، اینه ببی عاقبت دال خوردنیت به کجا کشید».